داستان کوتاه دو مرده نوشته جلال آل احمد

دسته‌بندی: داستان
تاریخ انتشار: ۱۳۹۸ آذر ۱۲, سه‌شنبه ساعت ۱۲:۰۵۰ رأیبدون امتیاز
داستان کوتاه دو مرده نوشته جلال آل احمد

شما هم اگر آن روز صبح از خیابان باریکی که باب همایون را به ناصرخسرو وصل می‌کند می‌گذشتید، حتماً لاشه ی او را می‌دیدید. کنار جوی آب، نزدیک هشتی گودی که سه در خانه در آن باز می‌شود، افتاده بود. یک دست و یک پایش هنوز توی جوی آب بود. و مردم دور او جمع […]

داستان کوتاه دو مرده نوشته جلال آل احمد | زیباشهر #wp-admin-bar-ampforwp-view-amp a{ background:url(data:image/svg+xml;base64,PD94bWwgdmVyc2lvbj0iMS4wIiBlbmNvZGluZz0iVVRGLTgiIHN0YW5kYWxvbmU9Im5vIj8+Cjxzdmcgd2lkdGg9IjMxNHB4IiBoZWlnaHQ9IjMxNXB4IiB2aWV3Qm94PSIwIDAgMzE0IDMxNSIgdmVyc2lvbj0iMS4xIiB4bWxucz0iaHR0cDovL3d3dy53My5vcmcvMjAwMC9zdmciIHhtbG5zOnhsaW5rPSJodHRwOi8vd3d3LnczLm9yZy8xOTk5L3hsaW5rIj4KICAgIDwhLS0gR2VuZXJhdG9yOiBTa2V0Y2ggNDEgKDM1MzI2KSAtIGh0dHA6Ly93d3cuYm9oZW1pYW5jb2RpbmcuY29tL3NrZXRjaCAtLT4KICAgIDx0aXRsZT5TaGFwZTwvdGl0bGU+CiAgICA8ZGVzYz5DcmVhdGVkIHdpdGggU2tldGNoLjwvZGVzYz4KICAgIDxkZWZzPjwvZGVmcz4KICAgIDxnIGlkPSJQYWdlLTEiIHN0cm9rZT0ibm9uZSIgc3Ryb2tlLXdpZHRoPSIxIiBmaWxsPSIjODI4NzhjIiBmaWxsLXJ1bGU9ImV2ZW5vZGQiPgogICAgICAgIDxnIGlkPSIyNjA3MSIgZmlsbD0iIzgyODc4YyI+CiAgICAgICAgICAgIDxnIGlkPSJDYXBhXzEiPgogICAgICAgICAgICAgICAgPGcgaWQ9Il94MzJfNDAuX1Bvd2VyIj4KICAgICAgICAgICAgICAgICAgICA8cGF0aCBkPSJNMTU3LjAwNywwIEM3MC4yOTIsMCAwLDcwLjI5MiAwLDE1Ny4wMDcgQzAsMjQzLjcxNSA3MC4yOTIsMzE0LjAxNCAxNTcuMDA3LDMxNC4wMTQgQzI0My43MTYsMzE0LjAxNCAzMTQuMDE0LDI0My43MTUgMzE0LjAxNCwxNTcuMDA3IEMzMTQuMDE0LDcwLjI5MiAyNDMuNzE2LDAgMTU3LjAwNywwIFogTTE1Ny4wMDcsMjgyLjYxMiBDODcuNjM0LDI4Mi42MTIgMzEuNDAyLDIyNi4zNzIgMzEuNDAyLDE1Ny4wMDcgQzMxLjQwMiw4Ny42MzQgODcuNjM0LDMxLjQwMiAxNTcuMDA3LDMxLjQwMiBDMjI2LjM3MSwzMS40MDIgMjgyLjYxMSw4Ny42MzQgMjgyLjYxMSwxNTcuMDA3IEMyODIuNjEyLDIyNi4zNzIgMjI2LjM3MiwyODIuNjEyIDE1Ny4wMDcsMjgyLjYxMiBaIE0yMDQuMTExLDE0MS4zNjggTDE2My40NzksMTQxLjUzMyBDMTU5LjEzOSwxNDEuNTUzIDE1Ny41NDQsMTM4LjYyMyAxNTkuOTA1LDEzNC45NzkgTDIwMy4zOTcsNjguMTA5IEMyMDguMTI2LDYwLjg0MSAyMDYuOTg0LDU5LjkyMiAyMDAuODYxLDY2LjA1MyBMMTA1LjMwNSwxNjEuNiBDOTkuMTcyLDE2Ny43MzIgMTAxLjIzMiwxNzIuNjc2IDEwOS45MDYsMTcyLjY0MSBMMTQyLjY3OSwxNzIuNTA4IEMxNTEuMzQ3LDE3Mi40NzIgMTU0LjU1MiwxNzguMzM1IDE0OS44MjQsMTg1LjYwNSBMMTA2LjMzNCwyNTIuNDc3IEMxMDMuOTcyLDI1Ni4xMTIgMTA0LjU0MiwyNTYuNTgxIDEwNy42MiwyNTMuNTI3IEwxNzUuOTE1LDE4NS43MTcgQzE3OC45ODgsMTgyLjY1OSAxODMuOTUsMTc3LjY4NiAxODYuOTgzLDE3NC41OTYgTDIwOC43ODgsMTUyLjQ4NSBDMjE0Ljg3NSwxNDYuMzE3IDIxMi43NzUsMTQxLjMzIDIwNC4xMTEsMTQxLjM2OCBaIiBpZD0iU2hhcGUiPjwvcGF0aD4KICAgICAgICAgICAgICAgIDwvZz4KICAgICAgICAgICAgPC9nPgogICAgICAgIDwvZz4KICAgIDwvZz4KPC9zdmc+) !important; background-size: 18px !important; background-repeat: no-repeat !important; background-position: 4px 7px !important; text-indent: -99999px; width: 12px; } @font-face { font-family: IRANSans; font-style: normal; font-weight: 900; src: url('https://www.zibashahr.com/fonts/eot/IRANSansWeb_Black.eot'); src: url('https://www.zibashahr.com/fonts/eot/IRANSansWeb_Black.eot?#iefix') format('embedded-opentype'), /* IE6-8 */ url('https://www.zibashahr.com/fonts/woff2/IRANSansWeb_Black.woff2') format('woff2'), /* FF39+,Chrome36+, Opera24+*/ url('https://www.zibashahr.com/fonts/woff/IRANSansWeb_Black.woff') format('woff'), /* FF3.6+, IE9, Chrome6+, Saf5.1+*/ url('https://www.zibashahr.com/fonts/ttf/IRANSansWeb_Black.ttf') format('truetype'); } @font-face { font-family: IRANSans; font-style: normal; font-weight: bold; src: url('https://www.zibashahr.com/fonts/eot/IRANSansWeb_Bold.eot'); src: url('https://www.zibashahr.com/fonts/eot/IRANSansWeb_Bold.eot?#iefix') format('embedded-opentype'), /* IE6-8 */ url('https://www.zibashahr.com/fonts/woff2/IRANSansWeb_Bold.woff2') format('woff2'), /* FF39+,Chrome36+, Opera24+*/ url('https://www.zibashahr.com/fonts/woff/IRANSansWeb_Bold.woff') format('woff'), /* FF3.6+, IE9, Chrome6+, Saf5.1+*/ url('https://www.zibashahr.com/fonts/ttf/IRANSansWeb_Bold.ttf') format('truetype'); } @font-face { font-family: IRANSans; font-style: normal; font-weight: 500; src: url('https://www.zibashahr.com/fonts/eot/IRANSansWeb_Medium.eot'); src: url('https://www.zibashahr.com/fonts/eot/IRANSansWeb_Medium.eot?#iefix') format('embedded-opentype'), /* IE6-8 */ url('https://www.zibashahr.com/fonts/woff2/IRANSansWeb_Medium.woff2') format('woff2'), /* FF39+,Chrome36+, Opera24+*/ url('https://www.zibashahr.com/fonts/woff/IRANSansWeb_Medium.woff') format('woff'), /* FF3.6+, IE9, Chrome6+, Saf5.1+*/ url('https://www.zibashahr.com/fonts/ttf/IRANSansWeb_Medium.ttf') format('truetype'); } @font-face { font-family: IRANSans; font-style: normal; font-weight: 300; src: url('https://www.zibashahr.com/fonts/eot/IRANSansWeb_Light.eot'); src: url('https://www.zibashahr.com/fonts/eot/IRANSansWeb_Light.eot?#iefix') format('embedded-opentype'), /* IE6-8 */ url('https://www.zibashahr.com/fonts/woff2/IRANSansWeb_Light.woff2') format('woff2'), /* FF39+,Chrome36+, Opera24+*/ url('https://www.zibashahr.com/fonts/woff/IRANSansWeb_Light.woff') format('woff'), /* FF3.6+, IE9, Chrome6+, Saf5.1+*/ url('https://www.zibashahr.com/fonts/ttf/IRANSansWeb_Light.ttf') format('truetype'); } @font-face { font-family: IRANSans; font-style: normal; font-weight: 200; src: url('https://www.zibashahr.com/fonts/eot/IRANSansWeb_UltraLight.eot'); src: url('https://www.zibashahr.com/fonts/eot/IRANSansWeb_UltraLight.eot?#iefix') format('embedded-opentype'), /* IE6-8 */ url('https://www.zibashahr.com/fonts/woff2/IRANSansWeb_UltraLight.woff2') format('woff2'), /* FF39+,Chrome36+, Opera24+*/ url('https://www.zibashahr.com/fonts/woff/IRANSansWeb_UltraLight.woff') format('woff'), /* FF3.6+, IE9, Chrome6+, Saf5.1+*/ url('https://www.zibashahr.com/fonts/ttf/IRANSansWeb_UltraLight.ttf') format('truetype'); } @font-face { font-family: IRANSans; font-style: normal; font-weight: normal; src: url('https://www.zibashahr.com/fonts/eot/IRANSansWeb.eot'); src: url('https://www.zibashahr.com/fonts/eot/IRANSansWeb.eot?#iefix') format('embedded-opentype'), /* IE6-8 */ url('https://www.zibashahr.com/fonts/woff2/IRANSansWeb.woff2') format('woff2'), /* FF39+,Chrome36+, Opera24+*/ url('https://www.zibashahr.com/fonts/woff/IRANSansWeb.woff') format('woff'), /* FF3.6+, IE9, Chrome6+, Saf5.1+*/ url('https://www.zibashahr.com/fonts/ttf/IRANSansWeb.ttf') format('truetype'); } .main-menu.menu .better-custom-badge .footer-widgets .widget .execphpwidget a:hover .tagcloud > a.tag-cloud-link:hover { color:#fff !important; } .post-related .listing-item .title .wpb_animate_when_almost_visible
ورود

سلام! به اکانت کاربری خود وارد شوید

پسوردم را فراموش کرده‌ام مرا به خاطر بسپار
ورود

بازیابی پسورد

پسورد شما به ایمیل شما ارسال خواهد شد

زیباشهر - مجله اینترنتی خانواده های ایرانی

خانهفرهنگادبیاتداستان کوتاهداستان کوتاه دو مرده نوشته جلال آل احمد
داستان کوتاه دو مرده نوشته جلال آل احمد
در سه شنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۸ 1 0

شما هم اگر آن روز صبح از خیابان باریکی که باب همایون را به ناصرخسرو وصل می‌کند می‌گذشتید، حتماً لاشه ی او را می‌دیدید. کنار جوی آب، نزدیک هشتی گودی که سه در خانه در آن باز می‌شود، افتاده بود. یک دست و یک پایش هنوز توی جوی آب بود. و مردم دور او جمع شده بودند و پرحرفی می‌کردند.
دو نفر پاسبان، با دو ورق کاغذ بزرگ، از راه رسیدند و مردم را کنار زدند. …..
….. اول گونی پاره ای را که به جز شلوارش، تنها لباس او بود از روی دوشش برداشتند؛ تکانش دادند و چون چیزی از آن نیفتاد به کنارش نهادند و آن پاسبانی که کاغذ و قلم را به دست گرفته بود، پس از نوشتن جمله های فورمول مانند گزارش، چنین افزود: – یک گونی پاره.
پاسبان دیگر به جستجو پرداخته بود و آن اولی، زیر هم و ردیف می‌نوشت:
– یک کبریت آمریکایی نیمه کاره.
– پنج تا سیگار له شده، لای کاغذ روزنامه.
– دو ریال و نیم پول.
– یک شناسنامه ی دفترچه ای بدون عکس.
– یک تیغه ی قلم تراش زنگ زده. – همین؟ و خواست زیر گزارش را امضا کند که آن دیگری همان طور که سرش پایین بود و هنوز جیب های شلوار مرده را می‌گشت، گفت:
– و یک شلوار.
یک شلوار هم اضافه کردند و بعد زیر گزارش را هر دو امضا کردند و … و به این طریق، دفتر زندگی یک آدم را فرو بستند.
نه سیاه شده بود و نه چشمش باز مانده بود. با قیافه ای آسوده و سیمایی مطمئن، هنوز کنار جوی آب دراز کشیده بود. گویا خواب بود.
چند نفر که کنار هشتی ایستاده بودند؛ با زنی که لای در یکی از خانه ها را باز کرده بود، صحبت می‌کردند. آن زن می‌گفت: دیشب که می‌خواسته آب بندازه؛ توی هشتی آن ها قدم می‌زده و هر چه به او گفته بوده: عمو چی کار داری؟ جواب نداده بوده. بعد که آمده بوده آب را ببندد؛ کنار جوی آب نشسته بوده و دست و پای خود را می‌شسته و بعد هم که می‌خواسته کوزه را از سر جو آب کند، دیده بوده که همون جا، مثل این که خوابش برده … همین.
اتوبوسی که از آن خیابان تنگ می‌خواست بگذرد، مردم را وادار می‌کرد که از سر راه کنار بروند. عده ای دور او حلقه زده بودند. دیگران که بیشتر کار داشتند فقط سر خود را چند ثانیه بر می‌گرداندند؛ بعضی چشم خود را به هم می‌گذاشتند و زیر لب چیزی می‌گفتند و بعضی دیگر قدم تندتر می‌کردند؛ گویا می‌خواستند از مرگ فرار کنند. بعضی هم کوچک ترین تغییری در خود نشان نمی دادند و خونسرد و بی اعتنا می‌گذشتند.
***
ظهر همان روز، یکی دو خیابان آن طرف تر، نعش یک آدم دیگر را روی دوش می‌بردند. میت و جمعیت انبوه مشایعت کنندگان به قدری می‌رفتند که انگار کوه احد را به دوش داشتند. شاید ثواب های میت بود و شاید پول های او که به صورت جمعیت بیرون از شمار مشایعان در آمده بود و میت را سنگین به جلو می‌برد. جمعیت شانه به شانه لای هم وول می‌زدند. بی شک اگر مرده ثواب کار بود و اگر ملائکه ای چند، از عالم اعلی به تشییع او فرمان یافته بودند؛ جز این که قدم بر سر مردم دیگر بگذارند، چاره ای نداشتند. عبور و مرور بند آمده بود.
دو سه نفر زن، با چادر نمازهای رنگ و رو رفته کنار خیابان خود را به دیوار چسبانده بودند. یکیشان گفت:
– چندتا بچه داره؟
– دیگری جواب داد:
– ده تا پسر و یه دونه دختر شوهردار. دوتام زن داره.
– وصیت کرده؟
– نه؟ گور به گور شده ناغافل سکته کرد.
و همان زن اولی با قیافه ای تأثربار افزود:
– بیچ چاره ها ! من دلم برا بچه هاش می‌سوزه.
– واسه ی چی؟ برو دلت برای بابا مرده های خودت بسوزه! چه صاف صادق!
– آخه، یتیم چه ها، تا حالا راحت و آسوده می‌خوردن و راه می‌رفتن، حالا این همه ملک و املاک رو کی ضبط و ربط کنه؟
جمعیت هنوز از جلوی دکان ها و ساختمان های اجاره ای خود میت عبور می‌کرد. مستأجران او بعضی دم در دکان آمده بودند و همان جا برای حساب های پس افتاده ی خود که باید با وارث های او برسند، نقشه های تازه می‌ریختند. و آن دیگران که خیال های دیگری هم داشتند شانه به زیر تابوت داده بودند و حاضر نشده بودند صاحب ملک خود را به ماشین نعش کش بسپارند. پاسبان ها هم برای حفظ انتظامات دخالت کرده بودند.
***
بیچاره پاسبان ها ! کسی نفهمید برای کاغذی که گزارش آن مرده ی کنار جوی را در آن نوشتند چه قدر مایه گذاشته بودند؟ آیا از دو ریال و نیم بیشتر بود؟! شاید. و شاید کاغذها را هم تلکه شده بودند … !
و به هر جهت اگر رییس شان بازخواست نمی کرد، پول دوتا چایی در آمده بود.

نویسنده: جلال آل احمد
از کتاب: دید و بازدید

0 1
به اشتراک گذاری WhatsAppFacebookTwitterTelegram
ممکن است شما دوست داشته باشید
ارسال یک پاسخ
لغو پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

تازه های زیباشهر

چرا هوس لواشک می‌کنیم

پنج شنبه ۷ آذر ۱۳۹۸

طرز تهیه کیک توت خشک

سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۸

ساعت شعری از سهراب سپهری

سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۸

طرز تهیه کیک موکا

یکشنبه ۳ آذر ۱۳۹۸

طرز تهیه برگر سویا و‌ عدس

یکشنبه ۳ آذر ۱۳۹۸

قرص آهن برای گیاهان آپارتمانی

پنج شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۸

چگونه یک نامه عاشقانه بنویسیم؟

پنج شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۸
تمامی حقوق این سایت برای مجله اینترنتی زیباشهر محفوظ است.
ورود

سلام! به اکانت کاربری خود وارد شوید

پسوردم را فراموش کرده‌ام مرا به خاطر بسپار
ورود

بازیابی پسورد

پسورد شما به ایمیل شما ارسال خواهد شد

این مطلب برای شما مفید بود؟

بازخورد شما به بهبود کیفیت مطالب کمک می‌کند.

در حال بررسی رأی شما...