نقاشی‌های روی پنجره، نوشتۀ گودرز گودرزی (مجید)

دسته‌بندی: داستان
تاریخ انتشار: ۱۳۹۸ آذر ۲۵, دوشنبه ساعت ۱۲:۳۲۰ رأیبدون امتیاز

پنجره اتاق حسابی بخار گرفته بود و نمی‌شد حیاط را دید. صورتم را به شیشه چسباندم. نوک دماغ و پیشانی‌ام یخ کرد. سردم شد. با نوک انگشت اشاره‌ام شروع کردم به نقّاشی کشیدن روی شیشه. اوّل به جان شیشه نیمه سمت راست افتادم: درخت کشیدم و خورشید و مادرم. جا برای بابام نبود. بابا را […]

نقاشی‌های روی پنجره، نوشتۀ گودرز گودرزی (مجید) | زیباشهر @font-face { font-family: IRANSans; font-style: normal; font-weight: 900; src: url('https://www.zibashahr.com/fonts/eot/IRANSansWeb_Black.eot'); src: url('https://www.zibashahr.com/fonts/eot/IRANSansWeb_Black.eot?#iefix') format('embedded-opentype'), /* IE6-8 */ url('https://www.zibashahr.com/fonts/woff2/IRANSansWeb_Black.woff2') format('woff2'), /* FF39+,Chrome36+, Opera24+*/ url('https://www.zibashahr.com/fonts/woff/IRANSansWeb_Black.woff') format('woff'), /* FF3.6+, IE9, Chrome6+, Saf5.1+*/ url('https://www.zibashahr.com/fonts/ttf/IRANSansWeb_Black.ttf') format('truetype'); } @font-face { font-family: IRANSans; font-style: normal; font-weight: bold; src: url('https://www.zibashahr.com/fonts/eot/IRANSansWeb_Bold.eot'); src: url('https://www.zibashahr.com/fonts/eot/IRANSansWeb_Bold.eot?#iefix') format('embedded-opentype'), /* IE6-8 */ url('https://www.zibashahr.com/fonts/woff2/IRANSansWeb_Bold.woff2') format('woff2'), /* FF39+,Chrome36+, Opera24+*/ url('https://www.zibashahr.com/fonts/woff/IRANSansWeb_Bold.woff') format('woff'), /* FF3.6+, IE9, Chrome6+, Saf5.1+*/ url('https://www.zibashahr.com/fonts/ttf/IRANSansWeb_Bold.ttf') format('truetype'); } @font-face { font-family: IRANSans; font-style: normal; font-weight: 500; src: url('https://www.zibashahr.com/fonts/eot/IRANSansWeb_Medium.eot'); src: url('https://www.zibashahr.com/fonts/eot/IRANSansWeb_Medium.eot?#iefix') format('embedded-opentype'), /* IE6-8 */ url('https://www.zibashahr.com/fonts/woff2/IRANSansWeb_Medium.woff2') format('woff2'), /* FF39+,Chrome36+, Opera24+*/ url('https://www.zibashahr.com/fonts/woff/IRANSansWeb_Medium.woff') format('woff'), /* FF3.6+, IE9, Chrome6+, Saf5.1+*/ url('https://www.zibashahr.com/fonts/ttf/IRANSansWeb_Medium.ttf') format('truetype'); } @font-face { font-family: IRANSans; font-style: normal; font-weight: 300; src: url('https://www.zibashahr.com/fonts/eot/IRANSansWeb_Light.eot'); src: url('https://www.zibashahr.com/fonts/eot/IRANSansWeb_Light.eot?#iefix') format('embedded-opentype'), /* IE6-8 */ url('https://www.zibashahr.com/fonts/woff2/IRANSansWeb_Light.woff2') format('woff2'), /* FF39+,Chrome36+, Opera24+*/ url('https://www.zibashahr.com/fonts/woff/IRANSansWeb_Light.woff') format('woff'), /* FF3.6+, IE9, Chrome6+, Saf5.1+*/ url('https://www.zibashahr.com/fonts/ttf/IRANSansWeb_Light.ttf') format('truetype'); } @font-face { font-family: IRANSans; font-style: normal; font-weight: 200; src: url('https://www.zibashahr.com/fonts/eot/IRANSansWeb_UltraLight.eot'); src: url('https://www.zibashahr.com/fonts/eot/IRANSansWeb_UltraLight.eot?#iefix') format('embedded-opentype'), /* IE6-8 */ url('https://www.zibashahr.com/fonts/woff2/IRANSansWeb_UltraLight.woff2') format('woff2'), /* FF39+,Chrome36+, Opera24+*/ url('https://www.zibashahr.com/fonts/woff/IRANSansWeb_UltraLight.woff') format('woff'), /* FF3.6+, IE9, Chrome6+, Saf5.1+*/ url('https://www.zibashahr.com/fonts/ttf/IRANSansWeb_UltraLight.ttf') format('truetype'); } @font-face { font-family: IRANSans; font-style: normal; font-weight: normal; src: url('https://www.zibashahr.com/fonts/eot/IRANSansWeb.eot'); src: url('https://www.zibashahr.com/fonts/eot/IRANSansWeb.eot?#iefix') format('embedded-opentype'), /* IE6-8 */ url('https://www.zibashahr.com/fonts/woff2/IRANSansWeb.woff2') format('woff2'), /* FF39+,Chrome36+, Opera24+*/ url('https://www.zibashahr.com/fonts/woff/IRANSansWeb.woff') format('woff'), /* FF3.6+, IE9, Chrome6+, Saf5.1+*/ url('https://www.zibashahr.com/fonts/ttf/IRANSansWeb.ttf') format('truetype'); } .main-menu.menu .better-custom-badge .footer-widgets .widget .execphpwidget a:hover .tagcloud > a.tag-cloud-link:hover { color:#fff !important; } .post-related .listing-item .title .bs-box-1 .box-text .wpb_animate_when_almost_visible
ورود

سلام! به اکانت کاربری خود وارد شوید

پسوردم را فراموش کرده‌ام مرا به خاطر بسپار
ورود

بازیابی پسورد

پسورد شما به ایمیل شما ارسال خواهد شد

زیباشهر - مجله اینترنتی خانواده های ایرانی

خانهفرهنگادبیاتداستان کوتاهنقاشی‌های روی پنجره، نوشتۀ گودرز گودرزی (مجید)
نقاشی‌های روی پنجره، نوشتۀ گودرز گودرزی (مجید)
در دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۸ 0 0

پنجره اتاق حسابی بخار گرفته بود و نمی‌شد حیاط را دید. صورتم را به شیشه چسباندم. نوک دماغ و پیشانی‌ام یخ کرد. سردم شد. با نوک انگشت اشاره‌ام شروع کردم به نقّاشی کشیدن روی شیشه. اوّل به جان شیشه نیمه سمت راست افتادم: درخت کشیدم و خورشید و مادرم. جا برای بابام نبود. بابا را بردم روی شیشه سمت چپی: این هم از بابام و چندتا لبوی سرخ و شیرین روی بریده روزنامه توی دست‌ش. لبوها داغند و بخارشان بلند است.
داشتم دهانم را مزه‌مزه می‌کردم که دیدم نقّاشی سمت راست، دارد کِش می‌آید و آب می‌شود. خورشید، بخارها را آب کرد و نقّاشی‌ام را خراب. نباید خورشید می‌کشیدم.
از قهر، بقیه نقاشی‌ام را با کف دست پاک کردم. من هنوز نصف نقاشی‌ام را داشتم: شیشه سمت چپ. ولی نه! آه خدایا! این یکی هم دارد از بین می‌رود! کار، کار لبوهای داغ است. نباید لبو می‌کشیدم. ولی نه! کاش لبوها را سرد و خنک کشیده بودم! این‌طوری، هم نقاشی‌ام بخار و محو نمی‌شد و هم مادرم لبوها را می‌ریخت توی قابلمه و می‌گذاشت روی گاز تا گرم و داغ شوند؛ آن‌وقت دور کُرسی جمع می‌شدیم و لبوها را می‌خوردیم و لابد بابام پیچ رادیو را می‌چرخاند و هی از این موج به آن موج می‌رفت و حوصله مادرم و من را سرمی‌برد.
– چرا این‌قدر با رادیو ورمی‌روی؟ خُب یک‌جایی را بگیر دیگر!
ولی من چیزی نمی‌گفتم. چون مادرم، هم حرف خودش را می‌زد و هم حرف دل مرا.
بابام برای این‌که کسی فکر نکند کارش الکی است، آنتن رادیو را بلند و کوتاه و چپ و راست می‌کرد؛ تا این‌که سرانجام به ایستگاه مورد پسندش می‌‌رسید. آن وقت من و مادرم نفسی از سر راحتی می‌کشیم؛ حتم دارم رادیو هم همین‌طور!
مادرم با یک سینی آمد اتاق و گفت:
– داری چه‌کار می‌کنی؟ باز رفتی سراغ پنجره؟
سینی را گذاشت روی کُرسی و شروع کرد به پاک‌کردن برنج‌های توی سینی. پرسید:
– حالا چی کشیدی؟
با دلخوری نگاهی به لبوهای توی دست‌های بابام که داشتند آب می‌شدند کردم و گفتم:
– لبو!
مادرم دست از پاک‌کردن برنج‌ها کشید و خش‌خش برنج‌ها افتاد. از آن فاصله نگاهش را به پنجره انداخت و چشم‌هایش را ریز کرد و خیلی جدی گفت:
– من که لبویی نمی‌بینم. نکند همه‌اش را خورده‌ای؟ ای شکمو!
ناگهان صدای خنده‌اش توی اتاق پیچید و خش‌خش برنج‌ها دوباره بلند شد.
من از این‌که مادرم آن‌طور به لبوهایم که آب شده بودند، خندید ناراحت شدم! با لب و لوچه آویزان رفتم سروقت کیف مدرسه‌ام. کتاب فارسی و دفتر مشقم را بازکردم و روی قالی دراز کشیدم.
داشتم مشق می‌نوشتم که صدای شاد بابام به گوش‌ رسید:
– سلام به پسر درسخوان بابا!
سرم را بلند کردم و لبخندزنان چهارزانو نشستم. توی دست‌های بابام پاکتی بود. مادرم، پاکت را گرفت و تبسم‌کنان نگاه معنی‌داری به من کرد و پاکت به‌دست رفت آشپزخانه.
***
وسط‌های ناهار بودیم که بویی حواس مرا به سمت آشپزخانه کشاند. مادرم که مرا می‌پایید، از آن‌طرف کُرسی سرش را تکان داد و با دهان پر فقط گفت:
– ها؟
و دیدم که خنده‌اش را خورد. بابام اما لقمه‌اش را که قورت داد با خنده گفت:
– انگار بوی عشق پسرم می‌آید؛ آن‌هم توی یک روز سرد و برفی. این‌طور نیست؟
و این‌طور بود: بوی چغندرهایی که توی قابلمه روی گاز داشتند می‌پختند تا به خوراکی مورد علاقه‌ام تبدیل بشوند: لبو!
نگاهم شاد شد و به پهنای صورتم خندیدم.

0 0
به اشتراک گذاری WhatsAppFacebookTwitterTelegram
ممکن است شما دوست داشته باشید
ارسال یک پاسخ
لغو پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

تازه های زیباشهر

طرز تهیه دسر شب یلدایی

یکشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۸

غذا برای مهمانی شب یلدا

سه شنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۸

درمان آفت دهان با رب انار

سه شنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۸

طرز تهیه کیک شب یلدا در خانه

سه شنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۸

دسرهای شیک شب یلدا

دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۸
تمامی حقوق این سایت برای مجله اینترنتی زیباشهر محفوظ است.
ورود

سلام! به اکانت کاربری خود وارد شوید

پسوردم را فراموش کرده‌ام مرا به خاطر بسپار
ورود

بازیابی پسورد

پسورد شما به ایمیل شما ارسال خواهد شد

این مطلب برای شما مفید بود؟

بازخورد شما به بهبود کیفیت مطالب کمک می‌کند.

در حال بررسی رأی شما...