قدرت در نگاه فردریش هگل و کارل مارکس :: مسعود مرادپورگیلده

دسته‌بندی: فرهنگی و هنری
تاریخ انتشار: ۱۳۹۴ مهر ۲۵, شنبه ساعت ۱۱:۰۳۰ رأیبدون امتیاز

هگل­ در پدیدارشناسی ­روح ­مفهوم (Entfremdung) یا بیگانگی ­را طرح­ کرده­ بود و معتقد بود زمانی ­آگاهی ­خود را از این­ بیگانگی­ می ­رهاند که ­ دریابد آنچه ­ظاهر شده ­طرح ­اندازی­ خودآگاهی ­بوده،­ یعنی­ آگاهی در بنیادش، خودآگاهی ­است ­و خودش­ را مد نظردارد.­ درنتیجه ­با نفی وجود ابژه ­ها ...

قدرت ازنگاه فردریش هگل:

سازش ­میان­ آزادی ­فرد و قدرت­ دولت، برجسته ­ترین ­بعد نظام ­ فلسفی­ هگل ­است ­که ­بعد­ از­ شکل ­گیری “دولت” محقق ­می ­شود. مبنای ­اصلی­ فلسفه­ هگل­ این ­است ­که­ “آنچه ­عقلی ­است،­ واقعی­ است ­و آنچه ­واقعی است­ عقلی است”. به ­این ­معنا که ­هر آنچه ­وجود دارد، ازجمله ­دولت­ تجسم ­عقل­ بوده ­و آنچه ­به ­تمامی ­نمودهای ­محض نفوذ می ­کند، اصلی ­عقلی ­است­ که­ به ­نهادهای ­سیاسی ­معنا می ­دهد. دولت­ یک­ کل­ انداموار ­است­ که­ هیچ ­بخش­ آن بدون ­بخش­ های ­دیگر معنا ندارد، دولت ­ساختار کاملی ­است­ که­ کیفیت ­آن قبلاً تعیین­ شده ­است، آن ­ را فقط ­باید فهمید نه ­آن ­که­ در آن­ دخل ­و ­تصرف ­کرد .

هگل­ برای ­توصیف ­فرایند ­ تکوین ­دولت ­از “دیالکتیک” استفاده­ می­کند. اگر سه­ پایه ­نهایی­ او یعنی “خانواده”، “جامعه­ مدنی” و “دولت” را در قالب­ دیالکتیک ­بیان ­کنیم، ­خانواده، یگانگی (unity) ،جامعه مدنی، جزئیت(particularity) و دولت، کلیت universality نامیده ­می­ شود ­که­ به­ ترتیب­ همان ­نهاد،­ برابر ­نهاد و هم نهاد است. خانواده ­به­ مثابه ­ذاتیت­ بلاواسطه­ روح (یعنی نخستین­ جایگاهی­ که ­روح­ در ­آن واقعیت ­می ­یابد) خصوصیت مشخص اش ­عشق ­است. از این رو، دریک­ خانواده،­ یک­ خصوصیت روح­، خود آگاه ­ساختن ­فرد در درون ­این ­ یگانگی ­به ­مثابه ­جوهر مطلق ­ خویش­ است. در نتیجه ­این ­آگاهی ، فرد در یک­ خانواده ­دیگرشخص­ نیست، بلکه ­یک عضو است. جامعه ­مدنی ­نوع ­اسفل­ دولت­ است­ زیرا ­براساس­ نیازهای ­مادی ­فردی ­تشکیل می­ یابد. و لیکن ­این­ نیازها در مقایسه ­با نیازهای ­خانواده ­کمتر خود خواهانه­ اند، زیرا برای ­نیل­ به ­اهداف­ خود، ­ با ­سایر اعضاء هماهنگ هستند. به­ عبارتی ­خواسته ­آنها ­تنها در صورت ­ احترام ­ به خواسته ­ های­ دیگران ­قابل حصول ­است. لذا، جامعه ­مدنی ­به صورت ­یک کل­ که­ رابطه­ ای ­ انداموار میان­ اجزاء ­آن­ برقرار باشد، نیست. بلکه­ دربردارنده ­ مجموعه ­ای­ از اعضای خود بسنده­ است­ که ­به ­صورت ­ناقص به ­وابستگی­ متقابل­ خود آگاهی­ دارند. به ­عبارتی ­جامعه ­ مدنی­ نهادی­ است­ واسط­ فرد ­و­ قدرت ­ دولت.­ نهایتاً در درون­ دولت­ است­ که ­یگانگی خانواده و جزئیت­ مدنی ­مستحیل­ می­ شوند، زیرا دولت ­کلیت­ برتر ­و ­تجسم عقل ­است.

هگل­ در فلسفه­ ­خود سعی ­در ­برقراری ­آشتی ­میان ­میل­ فرد به­ آزادی ­ و قدرت­ دولت ­برای ­صدور فرمان­ های مطاع ­دارد. در درون ­دولت «آزادی­ و ضرورت» در هم­ ادغام­ می­ شوند و هر فرد ضمن­ متحد ساختن­ خود با همه افراد دیگر، از خویشتن ­نیز فرمان­ می­ برد و همچون ­گذشته ­فردی ­آزادی­ باقی­ ماند. این ­نوع نگرش­ به­ مقوله ­آزادی ­در اندیشه ­هگل ­ نهایتاً ­توجیهی ­فلسفی­ از قدرت­ است. بنابراین ­آزادی فرد، مستقل ­از دولت، در قاموس ­ فلسفی هگل ­ معنایی­ ندارد و فرد تنها زمانی ­که ­از دولت ­به ­عنوان­ تجسم ­ عقل ­و کلیت ­ برتر اطاعت­ می کند، شهروندی ­آزاد مستقل خواهد بود.

قدرت ازنگاه کارل مارکس:

مارکس­ روش ­دیالکتیکی­ را از هگل ­به ­ارث ­برد، و لیکن ­به ­جای ­عنصر ایده­ آلیستی­ هگل ­یا طرح­ دولت به عنوان ­تجسم­ عقل ­و کلیت برتر، نیروی ­اقتصادی­ و تولیدی ­را نیروی­ محرک ­تاریخ­ می­دانست. درواقع، متافیزیک ­مارکسیسم، ماتریالیسم­ و مادی ­گراست. در فلسفه ­ هگل ­ بتدریج ­ ازطریق ­کشمکش ­اندیشه ­و جریان­ های ­مسلط ­ فکری­ در مراحل ­گوناگون­، روح­ جهانی ­در فرایند دیالکتیکی خود را آشکار می­کند. اما در دیالکتیک­ مارکس کشمکش ­میان ­طبقات ­اجتماعی ­ است. کشمکش ­میان طبقه ­حاکم ­یا نهاد ­(تز) و طبقه ­ محکوم­ یا برابر نهاد (آنتی تز) منجر به ­ ایجاد جامعه ­ای­ جدید به عنوان ­همنهاد (آنتی ­تز) می ­شود. از درون­ این سنتز جدید، مجدداً نهاد یا تز دیگری ­سر بر می­ آورد­ که­ برابر­ نهاد خود را در طبقه ­زیر سلطه ­ایجاد می­کند و باز از کشمکش­ آن ­دو، جامعه ­نوینی ­شکل ­می­ گیرد. بنابراین، این ­فرایند ­تا آنجا ادامه ­می ­یابد­ که ­طبقه ­ای به ­ قدرت­ برسد­ که­ حاوی­ منافع­ کل بشریت ­است. طبقه ­حاکم همان ­ بورژوا است ­ که ­ محصولات­ تولیدی ­را به خود اختصاص ­می­ دهد و طبقه محکوم ، ­طبقه تولید کننده ­است ­که­ به­ عنوان ­طبقه ­کارگر و زحمتکش­ نیز مطرح می­ شود. هرچه ­کارگر بیشتر تولید می ­کند، خودش­ به ­ کالای ­ارزانتری ­تبدیل­ می­ شود و… شئ ­(ابژه)­ که کارتولید می­ کند، یعنی ­محصول ­کار در برابر کار به عنوان ­چیز بیگانه ­و­ قدرتی ­مستقل ­از تولیدکننده­ قرار می گیرد. این ­بیگانگی ­کارگر از ­محصولی ­ که ­ خود ­می آفریند، نه ­ فقط­ به ­این­ معنا ست­ که­ کارش­ تبدیل ­ به ­یک­ شئ و ابژه ­شده ، بلکه­ این­ مفهوم ­را دربردارد که ­کارش در خارج ­و مستقل از او،به ­ عنوان ­چیزی ­بیگانه با او وجود دارد و قدرتی ­است­ که ­مستقلاً دربرابر او قرار می­گیرد. نتیجه ­ بیگانگی ­کارگر از محصولش، بیگانگی ­ انسان ­از انسان­ است.

هگل­ در پدیدارشناسی ­روح ­مفهوم (Entfremdung) یا بیگانگی ­را طرح­ کرده­ بود و معتقد بود زمانی ­آگاهی ­خود را از این­ بیگانگی­ می ­رهاند که ­ دریابد آنچه ­ظاهر شده ­طرح ­اندازی­ خودآگاهی ­بوده،­ یعنی­ آگاهی در بنیادش، خودآگاهی ­است ­و خودش­ را مد نظردارد.­ درنتیجه ­با نفی وجود ابژه ­ها که ­خود به ­منزله­ ­نفی ­ آگاهی ­هستند، این باور ­شکل ­می ­گیرد ­که ­ابژه­ ها چیزی­ نیستند مگر آگاهی ­ازخودبیگانه ­یاشئ ­واره. مارکس­ در مقابل ­ادعا کرد که ابژه­ ها وجود دارند، اما آگاهی ­ آنها را به­ صورت ­شئ و روابط ­میان ­اشیا­ را چون­ رابطه ­هایی ­واقعی ­و مستقل ­از خود میشناسد. هگل­ جهان ­عینی ­ و ­واقعی ­را به جهان ­ ذهنی ­و ­تخیلی­ تبدیل­ کرد و آگاهی ­را از خود بیگانه کرد و با انکار وجود مستقل­ ابژه­ ها، انسان ­را به­ ذهن ­تنزل ­داد و ذهنی ­گرایی ­را شکل­ داد و مارکس ­ در مقابل ­سعی ­در اثبات عینی­ بودن ­ابژه­ ها داشت. بهر حال ­مارکس­ با ­طرح ­تضاد میان طبقه­ سرمایه ­دار و کارگر و ایجاد ­شکاف­ میان ­ آن ­ها که نهایتاً منجر به انقلاب­ می ­شود، رسالت­ تاریخی ­طبقه ­ ­پرولتاریا را متذکر میشود که نه به ­ عنوان ­یک­ طبقه­ استعمارگر بلکه ­به ­ عنوان ­منجی ­ کل بشریت به منحصه­ ظهور می ­رسد.

منابع:

۱.نوذری،حسینعلی،(۱۳۸۸)،صورتبندی ­مدرنیته ­و پست ­مدرنیته­،چ۳، تهران:انتشارات­ نقش­ جهان

۲.نگری،آنتنیو،(۱۳۸۶)،فوکو،مارکس ومقاومت،مترجم:رضا شفیق زاده،تهران:انتشارات گام نو.

۳.نش،کیت،(۱۳۸۸)،جامعه ­شناسی ­سیاسی: جهانی ­شدن ،سیاست ­،قدرت ، مترجم؛ محمد تقی­دلفروز ، چ۷، تهران: نشرکویر

۴.جنکینز،کیت،(۱۳۸۷)، بازاندیشی ­تاریخ­،مترجم؛حسینعلی ­ نوذری، تهران:انتشارات نقش­ جهان.

مقاله های پیشنهادی

دین و ایدئولوژی :: المیرا حسین نژاد فلسفه و نظریه انتقادی :: هربرت مارکوزه :: مترجم: جمال محمدی درک فلسفی مذهب در دیالوگی از هیوم :: میشل لیه ژوا :: ترجمه: کوروش انصاری نژاد نگاهی به معرفترین آثار سانسور شده در ادبیات جهان :: اکرم پدرام نیا جنبش های مانی و مزدک؛ ریشه‌ها‏، اندیشه‌ها و پیامدها :: حنیف رضا گلزار
Tags: قدرتکارل مارکسگئورگ ویلهلم فریدریش هگلمسعود مرادپور
Share 0
Tweet
Share 0
Share 0
Share 0

این مطلب برای شما مفید بود؟

بازخورد شما به بهبود کیفیت مطالب کمک می‌کند.

در حال بررسی رأی شما...