نیمه جان


نیمه جان

دردی اندر دل ما هست که درمانش نیست آتشی در سر ما هست که پایانش نیست دل من فصل بهاریست پر از وعده ی پوچ روز ها می‌گذرند از هم و بارانش نیست من چو مجنون شده ام واله و شیدا از عشق که کسی همدم این حال...


دردی اندر دل ما هست که درمانش نیست
آتشی در سر ما هست که پایانش نیست

دل من فصل بهاریست پر از وعده ی پوچ
روز ها می‌گذرند از هم و بارانش نیست

من چو مجنون شده ام واله و شیدا از عشق
که کسی همدم این حال پریشانش نیست

در فراقش دل من گشته چو یعقوب حزین
که دگر منتظر یوسف کنعانش نیست

چشم بر هم زدنی فاصله ی ماست ، بیا
بِنِگر عاشق تو خواب به چشمانش نیست

بی تو در شهر پر از عاشق و معشوقه کنون
دل من خانه ی عشقی است که مهمانش نیست

مشکن قلب کسی را که دلش پیش تو است
چو شکستی دل آن فرصت جبرانش نیست

در ره عشق دگر جرات دلدادن نیست
مثل تیری که رها گشته و پیکانش نیست

شده مایوس ز یارش دل بیچاره ی من
که دگر بهر وفا دست به دامانش نیست

آری ای دوست ، منم ، آنکه دلش را غم سوخت
نیمه جانی که دگر آن لب خندانش نیست...

امیرحسین بادنوا

5 9 1402

حتما بخوانید: سایر مطالب گروه شعرنو

برای مشاهده فوری اخبار و مطالب در کانال تلگرام ما عضو شوید!


منتخب امروز

بیشترین بازدید یک ساعت گذشته


3 قتل عاشقانه در روز والنتاین تهران / جزئیات کشته شدن 3 زن