شعر طنز : یک نوجوان به خانه، برده دو تن طلا را

دسته‌بندی: سرگرمی
تاریخ انتشار: ۱۳۹۷ مهر ۵, پنجشنبه ساعت ۱۹:۴۱۰ رأیبدون امتیاز
شعر طنز : یک نوجوان به خانه، برده دو تن طلا را

ســکـه طالب گلپایگانی «دل می‌رود ز دستم،‌صاحبدلان خدا را» یک نوجوان به خانه، برده دو تن طلا را این نوجوان رعنا: با عشق و با تمنا از بهر نامزد خود می‌خواسته سکه‌ها را دانسته سکه باشد، شوهر برای نسوان این فرد از گلیمش، افزون کشیده پا را دزدانه می‌خریده، این سکه‌های زرین «دردا که راز …

ســکـه
طالب گلپایگانی

«دل می‌رود ز دستم،‌صاحبدلان خدا را»
یک نوجوان به خانه، برده دو تن طلا را

این نوجوان رعنا: با عشق و با تمنا
از بهر نامزد خود می‌خواسته سکه‌ها را

دانسته سکه باشد، شوهر برای نسوان
این فرد از گلیمش، افزون کشیده پا را

دزدانه می‌خریده، این سکه‌های زرین
«دردا که راز پنهان، خواهد شد آشکارا»

وقتی به خانه می‌برد، وجدان چه گفت با او
این سکه‌های خوشگل، قارون کند گدا را

ای سکه‌ها کجایید، در پیش ما نیایید
نیک است گربیایید، بینید آشنا را

این نوجوان دانا، چاپیده گردهی را
قبل از چپاول ده، دیده‌است کدخدا را

گرآمدی ز زندان، این نوجوان عاقل
«روزی تفقدی کن، درویش بینوا را»

حافظ چه خوش سروده، «طالب» در آن زمانه
«ساقی بده بشارت، پیران پارسا را»
منبع : روزنامه اطلاعات

اشتراک‌گذاری

این مطلب برای شما مفید بود؟

بازخورد شما به بهبود کیفیت مطالب کمک می‌کند.

در حال بررسی رأی شما...