سری هشتاد و سوم از سیبیل نوشت ها
کاریکلماتورهای محمد مهدی معارفی
_راه به جایی نبردم در کهکشان راه شیری.
_آرایشگر باعث شد مشتریانش برای مردم قیافه بگیرند.
_به قدری گندکارش را در آوردند که چاه فاضلاب پر شد.
_دوره ی طلایی کارم پر از زرگر سرشناس بود.
_از آب گل آلود گربه ی مرده گرفت،آدم بدشانس.
_رخت نظام را که از تن درآورد،بی نظم شد تنبل.
_با همه ی فامیل اش چشم تو چشم می شد،چشم پزشک.
_روحیه ی فداکاری نداشتم اما بیکاری چرا.
_هد بند می بستم تا کسی پیشانی نوشتم را نخواند.
_تیغ آفتاب،صورتم را خط خطی کرد.
_خشکسالی باعث شد شناگر،تن به سراب بسپارد.
_برای اینکه زنم پاسوزم نشود،پایش را عایق نسوز کردم.