دقیقا وقتی عقربه ها روی ساعت دوازده چفت شد رسیدم توی حیاط مدرسه و نفس راحتی کشیدم. به عمو رحمان، بابای پیر و زحمتکش مدرسه سلام کردم و بعد مثل هر روز با ذوق لحظه ای ایستادم و نگاهی به دورتا دور حیاط بزرگ انداختم.
چقدر از اینجا و تمام آدم هایش حال خوبی نصیبم می شد همیشه. دلم می خواست شبیه بازی بچه ها از روی نقطه های گرد و سفید قدم بزنم تا برسم به پله ها، اما شک نداشتم که همیشه ممکن است یک جفت چشم کنجکاو پشت پنجره های بلند کلاس ها کمین کرده باشد و آن وقت کلاهم پس معرکه است!
هرچند اصلا دوست نداشتم با آن شکل و شمایلی که کاملا معلوم بود از عزا برگشته ام، وارد مدرسه بشوم اما چاره ای نبود. توی سرویس بهداشتی معلمین آبی به صورتم زدم و مستقیم رفتم دفتر تا مدارکی که خانم امینیان قبلا خواسته بود را بدهم.
در زدم و وارد شدم. خانم امینیان با دیدنم از پشت میزش بلند شد و سلام کرد و گفت:
_چیزی شده خانم تقوی؟ اتفاقی افتاده؟
_نه
_پس کسالت دارین! آخه رنگ و روتون بدجوری پریده. چرا سرتا پا مشکی پوشیدین اصلا؟
_یکی از جانبازان جنگِ محلهمون که همسنگر بابام هم بودن دیشب شهید شدن
_ای وای… روحشون شاد باشه. چرا شهید شد؟
_گفتم که، جانباز بودن. این اواخر چندتا عمل داشتن و وضعیتشون مساعد نبود متاسفانه دست روی شانهام گذاشت و گفت:
_خدا رحمتش کنه. ان شاالله همسفره ی سالار شهیدان باشه
_ان شاالله
_اگر احوالتون خوب نبود با من هماهنگ می کردین و نمی اومدین امروز
_نه خوبم. دستتون درد نکنه.
_کیه که ندونه خانم تقوی هیچ کلاسی رو از دست نمیده.
به ساعت دیواری مستطیلی که سبز بودنش عجیب توی چشم بود اشاره کرد و ادامه داد:
_توی این یک سال شما یک دقیقه هم تاخیر نداشتین
توی دلم خدارو شکر کردم که به موقع رسیده بودم. لبخند زدم و گفتم:
_شما لطف دارید. این مدارک خدمت شما. ببخشید گرفتن مدرک از دانشگاه یکم طول کشید
_اشکالی نداره. دست شما هم درد نکنه
_من با اجازتون برم دفتر معلم ها تا زنگ بخوره
_بفرمایید. بسلامت
کلاس شیفت بعدازظهر چند دقیقه ی بعد شروع می شد. با معلمانی که بودند مثل هر روز احوالپرسی کردم و گوشه ای نشستم. پایین چادرم کمی خاکی شده بود. با دست تمییزش کردم. پنکه می چرخید و باد خنکی که به صورتم می خورد حالم را بهتر می کرد.
اگر بابا بود حالا حتما شانه های مردانه اش در غم پر کشیدن رفیق شفیقش می لرزید. نمی توانستم چهره ی مهربان حاج رسول را از پس ذهنم حتی کمی دور کنم. زنگ که خورد با دستمال گوشه ی چشمانم را پاک کردم. کمی صبر کردم و بعد دفتر کلاسی و کتاب و خودکارم را برداشتم و رفتم سمت کلاس.
از زمانی که دانشگاه قبول شدم به خاطر رشته ام عاشق ادبیات و شعرهایش شده بودم. روزهایِ بعد از نبودنِ سید، انقدر کتاب هایش را برداشتم و ورق زدم و خواندم که در نهایت تعجب کنکور هم قبول شدم! بعد هم خیلی اتفاقی و با کمک خانم حریرچی، معلم ادبیات شدم.
هرچند میثم و عزیز با کار کردن دختر مخالف بودند اما با شغل فرهنگی و معلمی هیچ مشکلی نداشتند. این بود که من بعد از چند سال بالاخره توانسته بودم راه و مسیر خودم را پیدا کنم. روزهایی که کلاس داشتم حالم خوب بود. بودن در کنار بچه ها سرگرمم می کرد و باعث می شد تا کمتر خودخوری کنم.
شریفه اما همان حوالی کنکور من، عروس شد و ترجیح داد بجای درس خواندن به همسر و زندگی اش برسد.
آن روز بعد از کلاس، پیاده رفتم خانه. از مدرسه تا خانه راه زیادی نبود و معمولا پیاده می رفتم و می آمدم. با دیدن کفش های جفت شده ی عزیز پشت در فهمیدم که مراسم ختم تمام شده و آن ها هم برگشته اند.
در را که باز کردم محدثه با عروسک کوچولویش حمله کرد طرفم. نشستم و محکم بغلش کردم. خستگی ام را در می برد. شریفه از آشپزخانه آمد بیرون و کلافه گفت:
_وای محدثه! دوتا قاشق غذا نخوردی. همش از در و دیوار میری بالا فقط
_سلام
_علیک سلام. خسته نباشی. محدثه خانوم! خفه کردی خاله سرمه ی بیچاره رو مامان جان. بذار برسه آخه…
لپش را بوسیدم و گفتم:
_چیکارش داری مامان شریفه؟ حسودیت میشه دخترت منو بیشتر از تو دوست داره؟
_من که از خدامه این چند روز آخر سال بگذره و امتحانای ثلث سوم بچه هات تموم بشه و تو زودتر بشینی ور دل من، یکم به این بچه برسی.
_ایشالا. بیا محدثه ی خوشگلم. اینم یه آبنبات خوشمزه…
کار هر روزمان شده بود. او مهر و محبتش را با یک آبنبات و شکلاتِ من رد و بدل می کرد. بلند شدم و نگاهی به سالن پذیرایی انداختم و گفتم:
_عزیز و میثم اومدن؟
_آره. عزیز سر درد داشت یکم دراز کشید. میثمم که هنوز عرقش خشک نشده بود نمی دونم کجا رفت.
_حتما کار داشته
متفکرانه و همانطور که برنج و ماست توی بشقاب کوچک را هم می زد گفت:
_والا امروز مرخصی داشت! نمی دونم چرا مثل جن بو داده یهو پرید هوا و رفت. چادر انداختم سرم و تا تو کوچه دنبالش رفتم، ناهار نخورده بود ولی اصلا
متوجهم نشد! دلواپس شدم…
_دلواپس نشو برای خودت و اون بچه خوب نیست
_سرمه جان… من شوهرمو می شناسم. الان دو سه روزه که اوضاع و احوالش عجیب و غریب شده. پریشب تا صبح مثل مرغ سرکنده داشت بال بال می زد. اول خیال کردم باز پهلو درد گرفته. ولی بعد دیدم نه.
درد جسمی نداره. هرچی پاپیش شدم که میثم جان، چی شده؟ اتفاقی افتاده؟ به من که زنتم بگو دردت چیه حداقل… اما انگار نه انگار. لام تا کام حرفی نزد و گفت خیره! یکی نیست بگه آخه مرد مومن، خیر انقدر حال آشوب داره؟ می دونی که وقتیم نخواد چیزی بگه نمیشه هیچ جوری از زیر زبونش حرف کشید.
_راستشو بگو شریفه، حالا تو این وسط دردت چیه؟ که بدونی میثم چشه؟ یا فضولی و…
چشم غره ای رفت و گفت:
_شوهرمه ها ناسلامتی. این خط اینم نشون. ببین کی بهت گفتم، امروز و فردا معلوم میشه که چه کاسه ای زیر نیم کاسه ی عمو میثمت بوده. محدثه بیا غذاتو بخور مامان. راستی، احترام خانوم رو دیدی سر خاک؟
دوست نداشتم یاد تصاویر غم انگیز صبح بیفتم. تکیه دادم به پشتی و گفتم:
_آره…
_خدا بهشون صبر بده
_ان شاالله
نشسته بودیم سر سفرهی شام و منتظر عزیز بودیم تا سلام نمازش را بدهد و بیاید کنارمان. محدثه پای تلویزیون خوابش برده بود. شریفه به من اشاره ای کرد و بعد از میثم پرسید:
_میثم جان، امروز که از سر خاک برگشتی چی شد یهو رفتی؟ من دل نگرون شدم
عمو میثم لیوان و پارچ دوغ را برداشت و گفت:
_چیزی نبود. شما هم دل نگرون رفت و آمدای من نباش شریفه خانوم. این روزا یکم سرم شلوغه. راستی این تلویزیون مگه برنامه هم داره که محدثه هر شب غذا خورده و نخورده پاش خوابش می بره؟
حق با شریفه بود! همین که میثم چشم هایش همه جا چرخ می خورد ولی به ما نگاه نمی کرد و انقدر واضح بحث را عوض کرد، یعنی یک چیزی برای پنهان کردن داشت. من و شریفه هنوز درگیر ایما و اشاره بودیم که عزیز با چادر نمازش نشست کنار پسرش.
_قبول باشه عزیزجون
_قبول حق باشه پسرم، چرا شروع نکردین مادر؟
شریفه در قابلمه را برداشت و عطر خوش قرمه سبزی همه جا را پر کرد. با ذوق گفت:
_صبر شما رو کرده بودیم عزیز. فکر کنم خیلی خوشمزه شده. آخه سبزیش تازست. صبح که شما نبودین خودم رفتم میدون تره بار و خریدم. گفتم چند وقتی هست قرمه سبزی نخوردیم.
با تعجب گفتم:
_خدا خیرت بده شریفه، ولی ما که دو سه روز پیش قرمه خوردیم!
عزیز لبخندی زد و گفت:
_منم سر میثم همش هوس قرمه سبزی می کردم!
شریفه با خجالت سرش را زیر انداخت و چیزی نگفت. چقدر حس و حالش را دوست داشتم. چقدر از وقتی که محدثه را به دنیا آورده بود، خانم تر و پخته تر شده بود. البته که هنوز هم سر به هوا بود، ولی مادر شدن خوب مسئولیت پذیری را به او یاد داده بود.
حالا هم با این که شکم پُر داشت ولی تمام زحمت ها روی دوش خودش بود و اجازه نمی داد مواقعی که من نیستم و نیروی کمکی نداشت، عزیز دست به سیاه و سفید بزند.
میثم از عزیز که پیشانی اش را با روسری بسته بود پرسید:
_عزیز سر دردتون خوب نشده؟ انگار هنوز خیلی روبه راه نیستین؟
_نمی دونم… الحمدلله. خوب میشم.
_چیزی شده؟ اگه برای حاج رسول ناراحتین که حق دارین. اما همیشه خودتون گفتین عمر دست خداست و شهادت هم که حسابش از مردن جداست و سعادته.
_حق با توعه پسرم. ولی کاش وقتی اومدم نمی خوابیدم. یه خوابی دیدم که حالمو بهم ریخته. انگار یه دست غریبه اومده و تو دلم رخت می شوره. دهنم تلخ شده اصلا…
_خیره ان شاالله. مگه چی بود؟
_سر خاک بودیم. من لباس عزای حاج رسول تنم بود هنوز. توام بودی. داشتن روضه ی حضرت ابوالفضل می خوندن. منم کنار دست احترام نشسته بودم و به قاب عکس حاجی نگاه می کردم و اشک می ریختم که یهو صدای صلوات جمعیت بلند شد.
سر بلند کردم دیدم تو نیستی. دلواپس شدم پاشدم اومدم چهار قدم اونورتر. بازم صدای صلوات می اومد. تو سر یه قبری که نمی دونستم مال کیه ولی عکس محمدعلی بالا سرش بود، وایساده بودی. عکسو دادی به من و گفتی گریه نکن عزیز.
خبری نیست. هنوز صدای صلوات می اومد! قبر خالی بود… نمی دونم… تو خواب هل کرده بودم. انگار دوباره خبر محمدعلی رو آورده بودن برام. خدایا… قربون بزرگیت برم
غذا توی گلوی میثم پرید و به سرفه افتاد. لیوان آبی دادم دستش. شریفه گفت:
_چون تازه از ختم و عزا اومده بودین و اونجا حتما یاد غمِ سر دل خودتون و حاج محمدعلی افتاده بودین، خواب دیدین عزیز. در ثانی، خودتون همیشه میگین، خواب بی وقت که تعبیر نداره!
_درسته دخترم
میثم بلند شد و گفت:
_الهی شکر. دستتون درد نکنه.
_شما که چیزی نخوردی؟
_خوردم شریفه جان. بچه رو ببرم سرجاش بخوابه.
لازم نبود به پرپر زدن های شریفه نگاه کنم تا بفهمم می خواهد بگوید”دیدی گفتم یه چیزی شده و ما بی خبریم!” حالا تقریبا مطمئن شده بودم که چیزی شده و ما بی خبریم.
حالا که پای بابا محمدعلی هم آمده بود وسط، حس می کردم سر درآوردن از رازی که میثم داشت برایم مهم شده بود.
ادامه دارد…
تحریریه سایت با حجاب
#الهام_تیموری ✍️
#بدون_ذکر_منبع_کپی_نکنید ❌
