هنگام خشکسالی، کشاورز در شیارهای دستش گندم کاشت.
در زندگی خبر مرگمان زودتر از خودمان می رسد. از بچاپ بچاپ مردم به دستگاه پول چاپ کنی رسید. خودش برج زهرمار بود توی برجک من زد! کسی نمی توانست روی حرفم پا بگذارد چون خورده شیشه داشتم! آنقدر پشت سرم صفحه گذاشتند تا کتاب شدم! با موش و گربه بازی در آوردن روباه شد! هنگام خشکسالی، کشاورز در شیارهای دستش گندم کاشت. او برای من فیلم بازی می کرد من برای خودم یک پا سریال بودم. او که پنبه مرا پیش دیگران می زد برایش تشک میخی دوخته ام! آنقدر دختر آفتاب مهتاب ندیده ای بود که کمبود ویتامین دی گرفت. هنگامی که شلوارش دوتا شد به اندازه کافی پا نداشت.کاریکلماتور های نائله یوسفی
