چشمهایم را میبندم و تمام جهان میمیرد
پلک میگشایم و همه چیز از نو زاده میشود
به گمانم تو را در ذهنم ساختهام
ستارهها رقصان با جامههای آبی و سرخ بیرون میزنند
و سیاهی مطلق چهار نعل درونشان میتازد
چشمهایم را میبندم و تمام جهان میمیرد
خواب دیدم در بستر سحرم میکنی
برایم از ماه میخوانی و مرا دیوانهوار میبوسی
به گمانم تو را در ذهنم ساختهام
آسمان وارو میشود، دیگر شعلههای دوزخ نیست
فرشتهها و شیاطین، خارج شوید!
چشمهایم را میبندم و تمام جهان میمیرد
میبینمات که به راهی برگشتهای که میگفتی
اما من پیر میشوم و نام تو را از یاد میبرم
به گمانم تو را در ذهنم ساختهام
باید به جای تو عاشق پرندهی طوفان میشدم
دست کم وقتی بهار میآید، آنها دوباره میغرند
چشمهایم را میبندم و تمام جهان میمیرد
به گمانم تو را همیشه در ذهنم ساختهام.
سیلویا پلات
ترجمه از پگاه احمدی
منبع: اکولالیا
این پست چقدر مفید بود؟
برای امتیاز دادن به آن روی یک ستاره کلیک کنید!
امتیاز مطلب 0 / 5. تعداد رای دهندگان: 0
تاکنون کسی رأی نداده است! اولین کسی باشید که به این مطلب رای میدهید
