حکایت مرد مومن و زن زیبا و ناسازگار

دسته‌بندی: سرگرمی
تاریخ انتشار: ۱۳۹۹ اردیبهشت ۱, دوشنبه ساعت ۱۸:۵۳۰ رأیبدون امتیاز

حکایت های آموزنده و جالب در مجله تالاب .\ زن زیبایی به عقد مرد زاهد و مومنی در آمد.\ مرد بسیار قانع بود و زن تحمل این همه ساده زیستی را نداشت.\ \ \ روزی تاب و توان زن به سر رسید و با عصبانیت رو به مرد گفت:\ حالا که به خواسته های من توجه نمی کنی، خود به کوچه و برزن می روم تا همگان بدانند که تو چه زنی...

حکایت های آموزنده و جالب در مجله تالاب .

زن زیبایی به عقد مرد زاهد و مومنی در آمد.

مرد بسیار قانع بود و زن تحمل این همه ساده زیستی را نداشت.

روزی تاب و توان زن به سر رسید و با عصبانیت رو به مرد گفت:

حالا که به خواسته های من توجه نمی کنی، خود به کوچه و برزن می روم تا همگان بدانند که تو چه زنی داری و چگونه به او بی توجهی می کنی، من زر و زیور می خواهم!

مرد در خانه را باز کرد و روبه زن می گوید برو هر جا دلت می خواهد!

زن با نا باوری از خانه خارج شد، زیبا و زیبنده!

غروب به خانه آمد .

مرد خندان گفت:

خب…! شهر چه طور بود؟ رفتی؟ گشتی؟ چه سود که هیچ مردی تو را نگاه نکرد .

زن متعجب گفت:

تو از کجا می دانی؟

مرد جواب داد:

و نیز می دانم در کوچه پسرکی چادرت را کشید!

زن باز هم متعجب گفت :

مگر مرا تعقیب کرده بودی؟

مرد به چشمان زن نگاه کرد و گفت:

تمام عمر سعی بر این داشتم تا به ناموس مردم نگاه نیاندازم، مگر یکبار که در کودکی چادر زنی را کشیدم!

اشتراک‌گذاری

این مطلب برای شما مفید بود؟

بازخورد شما به بهبود کیفیت مطالب کمک می‌کند.

در حال بررسی رأی شما...