- بنده خاص خدا در اهواز – داستان های کهن ایرانی
بندگان خاص خدا گمنامند و در اجتماع آنان را نمی شناسند. و این داستان واقعی نمونه ای از آن است. در اهواز مردی بود دائما غمناک و گریان. از او پرسیدند شما را چه شده است که مدام محزون و گریانید؟ گفت: در دل مرد خداشناسی را سبک شمردم، اکنون می ترسم که عقوبت آن موجب نقصان ایمانم شود.پرسیدند: قضیه چیست؟ گفت: در خانه ی ما مردی بود به نام زید. به ظاهر ابله و ساده و به باطن عارف و خداشناسی؛ در میان خدمه ام مقامش از همه پست تر و وظیفه اش در آشپزخانه شستن دیگها و پاک کردن اجاقها بود.

تا روزی رسید که به قصد زیارت حج از خانه به روستای مجاور شهر نقل مکان کردم. اقوام و دوستان همه برای مشایعت آمده بودند. از جمله؛ زید هم با سایر نوکران برای خداحافظی آمده بود.در لحظه ای که قصد حرکت داشتم دیدم زید از قافله جدا نمی شود و همچنان با ما میآید، گفتم زید برگرد. گفت: خواجه من هم قصد حج دارم گفتم: اولا حج بر تو واجب نیست ثانیا چرا قبلا نگفتی تا برایت وسایل آن را آماده کنم. حال برگرد. انشاءالله در سالهای آینده تو را به حج میفرستم. زید همچنان خاموش بود. آخر به من گفت: ارباب: آن خدایی که تو را در این بیابان با کیسه ی زر و آذوقه ی کافی می برد.

زید را هم بدون نقدینه و مرکب سواری خواهد بُرد. من از فضولی و جسارتش به خشم آمدم و به او گفتم: از مقابل چشمم دور شو. تا دیگر تو را نه بینم به مکه رسیدیم و مراسم حج را به جا آوردیم. چون از مکه به طرف مدینه بازگشتیم. همشهریان همه با من بودند. در میان راه در بیابان نشسته بودیم و مشغول خوردن غذا بودیم. که ناگاه دیدیم. زید؛ بالای سر ما ایستاده است. او را دعوت به غذا خوردن و نشستن نمودم و از روی مزاح و شوخی به او گفتم: ای زید، حج کردی؟ گفت: کردم، گفتم: طواف، گفت کردم، سعی بین صفا و مروه چطور؟ آن را هم کردم، خلاصه هر چه از وی پرسیدم بدرستی جواب داد و دانستم که با این که ساده لوح است و عقل درستی ندارد، کلیه ی اعمال حج را به خوبی بجا آورده است دست آخر به او گفتم. زید، از خدا برات هم گرفتی؟ گفت: نه، ای خواجه؛ برات چیست؟ گفتم: برات آن است که خداوند به هر که حجش مورد قبول شود. برگ آزادی از آتش دوزخ را می دهد و ضمن دستخطی بهشت را برای او ضمانت می کند.

من این حرفها را به مزاح و شوخی به او می گفتم ولی او جدی می شنید و باورش شده بود! سپس پرسید: ای خواجه؛ آن برات را چه کنند؟ گفتم: چون حاجی بمیرد. برات را بر روی سینه اش در میان کفن نهند. تا در قیامت، اگر مالک دوزخ بخواهد او را به جهنم ببرد؛ برات را به او نشان دهد تا دست از وی بردارد؟ زید گفت: ای خواجه، چنین پندارم که این برات خاص توانگرانست و به درویشان ندهند و من چون فقیر و بی چیز بودم به من ندادند، ما همه خندیدیم. او برخاست و از نظر ما دور شد و دیگر او را ندیدیم تا این که به مدینه طیبه رسیدیم و زیارت رسول اکرم(ص) را کردیم. روز دیگر که در خیمه نشسته بودیم. و مشغول صرف غذا، مجددا زید را در حالی که گرد و خاک آلود و عرق ریزان بود. دیدیم گفتم یا زید از کجا می آیی؟ گفت: از مکه! گفتم تو که با ما از مکه خارج شدی؟ گفت: ارباب به طلب برات بازگشتم، برات را گرفتم! گفتم: کو؟ دیدم قطعه ای حریر سبز از بغل در آورد که بر روی آن با خط سیاه درشت نوشته بود که «هذا براة من الله لزید من النار» چون برات را دیدم متحیر شدم و از هوش رفتم چون بهوش آمدم گفتم: ای زید بگو ببینم چگونه این برات را گرفتی؟ گفت: ای خواجه! بازگشتم شب هنگام به مکه رسیدم. حجاج رفته بودند و اطراف خانه خالی و خلوت. پرده ی کعبه را گرفتم و گفتم: یارب! درگاه مخلوقات چنین است که توانگران را بر درویشان مقدم دارند، توانگران را خلعت دهند و درویشان را ندهند.

ندانستم که به درگاه تو نیز چنین است به عزت و جلالت سوگند که سر از آستانه درت برندارم تا برات من ندهی سر بر آستانه نهادم، چشمم در خواب شد. آوازی شنیدم که گفت: ای زید! «خُذِ البزاة فأرجع» چشم باز کردم، دستی زرین دیدم که از خانه به در آمد و آن برات را در میان دو انگشت دارد. برات گرفتم و اینک آوردم. بگیر و پیش برات خویش بگذار، چون بمیرم اندر کفنم گذار! برات را گرفتم و بوسیدم، به اهواز آمدم و با خود آوردم، برات را در صندوق نهادم و قفل زدم، گاهگاه داخل اطاق می شدم و آن برات را از صندوق بیرون می آوردم و می بوسیدم و باز می نهادم، و در آن خانه را همچنان قفل میکردم، موقع برداشت محصول یکی دو ماهی من مشغول سرکشی به املاک و رسیدگی به حساب رعایا بودم وقتی به شهر اهواز بازگشتم و چند روزی گذشت.پرسیدم زید کجاست؟ که او را نمی بینم، اهل خانه گفتند، زید در غیاب شما درگذشت و او را به خاک سپردیم، غم من چندین برابر شد یکی این که من آنجا نبودم و کسی از آن برات خبر نداشت تا در گور او نهد دیگر این که چرا در راه حج وسایل آسایش و آرامش او را با این که جزو افراد من بود فراهم نکردم و او را بر اشتر ننشاندم و به خوراک و پوشاکش توجهی نکردم. از این معانی یاد همی کردم و میگریستم کلید برداشتم که صندوق حامل برات را بگشایم و یک بار دیگر آن برات را زیارت کنم چون نگاه کردم صندوق و مُهر همچنان بود که من نهاده بودم، صندوق بگشادم، جعبه ی حاوی برات را به مُهر خویش دیدم، سر جعبه باز کردم، هر چند برات را بیشتر جُستم کمتر یافتم غمناک شدم که یاللعجب، برات هم از بین رفت و غصه و اندوه تازه ای به غصه های سابق افزوده گشت و آن چنان نگران و ناراحت شدم که تا نیمه های شب خوابم نبرد همین که چشمم به خواب رفت، صحرای محشر را به خواب دیدم که؛ جماعتی از کنیزکان ایستاده

و طبقها بر دست گرفته چون به دقت نگریستم، زید را دیدم بر مرکبی نشسته، گفتم: مراشناسی؟ گفت: چرا نشناسم. گفت: ای خواجه! فراموش کردی برات مرا در کفنم گذاری، آن کس که داده بود مرا فراموش نکرد که فراموشی بر وی روا نیست، اینک به من داده است، باز کرد و آن برات را بر دست وی دیدم.نتیجه این که: دوستان خدای را خوار نباید داشت که خدای تعالی از خشم دوستان به خشم شود و از خشنودی ایشان خشنود گردد.بندگان خاص خدا را نباید از روی ظاهر، به لباس کهنه و وضع ژولیده به چشم حقارت و پستی نگاه کرد هر که ایشان را بیازارد خداوند تعالی او را بیازارد
داستان پندآموز بنده خاص خدا در اهواز
در مجله دلگرم بشنوید و لذت ببرید 👇🏻
تهیه و تولید ، اختصاصی مجله دلگرم
