درست هنگامی که همه شهر در بدهکاری بسر می بردند... ناگهان، مرد ثروتمندی وارد شهر شد. او وارد تنها هتلی شهر شد،یک اسکناس 100 یوروئی را روی پیشخوان هتل گذاشت و برای بازدید و انتخاب اتاق هتل به طبقه بالا زفت.صاحب هتل اسکناس 100 یوروئی را برمیدارد و در این فاصله می رود و بدهی خودش را به قصاب می پردازد.

قصاب اسکناس 100 یوروئی را برمیدارد و با عجله به مزرعه پرورش خوک می رود و بدهی خود را به او می پردازد.مزرعه دار، اسکناس 100 یوروئی را با شتاب برای پرداخت بدهی اش به تامین کننده خوراک دام و سوخت میدهد.تامین کننده سوخت و خوراک دام برای پرداخت بدهی خود اسکناس 100 یوروئی را با شتاب به کلانتر شهر که به او بدهکار بود میبرد.

کلانتر اسکناس را با شتاب به هتل می آورد زیرا او به صاحب هتل بدهکار بود چون هنگامیکه دوست خودش را یک شب به هتل آورد اتاق را با اعتبار کرایه کرده بود تا بعدا پولش را بپردازد.حالا هتل دار اسکناس را روی پیشخوان گذاشته بود.

در این هنگام توریست ثروتمند پس از بازدید اتاق های هتل برمیگردد و اسکناس 100 یوروئی خود را برمیدارد و می گوید از اتاق ها خوشش نیامد و شهر را ترک می کند.در این میان هیچکس صاحب پول نشده است.ولی بهر حال همه شهروندان در این هنگامه بدهی بهم ندارند همه بدهی هایشان را پرداخته اند و با یک انتظار خوش بینانه ای به آینده نگاه می کنند.🌺
