داستان پندآموز کارد و چنگال نقره از سری داستان های کهن!

دسته‌بندی: گوناگون
تاریخ انتشار: ۱۴۰۱ خرداد ۱۱, چهارشنبه ساعت ۱۵:۰۲۰ رأیبدون امتیاز
داستان پندآموز کارد و چنگال نقره از سری داستان های کهن!

حکایت کوتاه و پندآموز داستانک‌هایی هستند که در بیشتر موارد اولین گوینده یا نویسنده آن‌ها معلوم نیست، اما به سبب بار اخلاقی بار‌ها نقل و بازنویسی شده اند.

کارد و چنگال نقره – داستان های کهن ایرانی

در زمان های قدیم در ایران مهمانی هایی که ثرومندان و پادشاهان و وزرا، وکلا و امرای درجه اول، صاحبان ثروت و... می گرفتند و برای فخر فروشی و نمایش مال به یکدیگر از وسایل گرانبها استفاده می کردند، حتی موقع پذیرایی غذا، قاشق و چنگال و کارد و وسایل روی میز یا طلا و مطلا بودند یا نقره اصل! که بسیار با ارزش و گران قیمت بودند. روزی روزگاری یعقوب و اسحق که هر دو از قضا حرامی(سارق) بودند در خانه ی یکی از ثروتمندان شهر به مهمانی بزرگی دعوت داشتند.

قبل از رفتن به سر میز اسحق به یعقوب گفت: امشب خوب بختمان آورده است زیرا که می توانیم در بین این جمعیت زیاد و سر میز به این شلوغی کارد و چنگال های نقره را کِش برویم اما این را دانسته باش که هر کدام دستمان رسید و توانستیم چیزی بلند کنیم باید با هم به طور مساوی قسمت کنیم! یعقوب گفت بسیار خوب، باشد حالا تا ببینیم چه پیش خواهد آمد. در سر میز شام از قضا وضعیت و موقعیت یعقوب برای کِش رفتن مناسبتر شده و توانست دو سه دست از کارد و چنگال های قیمتی را بلند کند و در جیب های گشاد خویش پنهان نماید. اسحق که کاملا ملتفت اوضاع بود. بعد از شام در سالن در بین جمعیت به او رسید و آهسته گفت: رفیق قرار همان است که سر شب با هم گذارده ایم، با هم قسمت خواهیم کرد. یعقوب گفت: ابداً همچو قراری در میان نبود هر که هر چه بلند کرد مال خودشه! تو هم می خواستی زرنگ باشی و برای خودت بلند کنی.

حکایت کار کردن خر و خوردن یابو مدتهاست از بین رفته. بیخیال باش. اسحق هر قدر خواست به زبان خوش با او کنار بیاید ممکن نشده و یعقوب قبول نمی کرد اسحق فکر نموده و تدبیری اندیشید. نزدیک اواخر مجلس به خانم صاحبخانه گفت: من در علم حقه بازی و چشم بندی مهارت دارم. اگر میل داشته باشید ممکن است بعضی از آن چشمه ها را در حضور شما و میهمانان نمایش بدهم که اسباب تفریح و سرگرمی شود. خانم صاحبخانه رو به مهمانها کرد و گفت: حضار محترم مستحضر باشند که مسیو اسحق اولین حقه باز دنیا خیال دارد نمایش بدهد و اسباب تفریح خانم های عزیز و آقایان محترم را فراهم سازد و از اسحق پرسید حالا برای انجام نمایشتان چه اسبابهائی لازم دارید تا دستور بدهم برایتان بیاورند.

اسحق گفت: اسباب مفصلی لازم ندارم فقط بفرمائید چند دست کارد و چنگال ظریف بیاورند و تمام جمعیت متوجه عملیات او شدند. وقتی کارد و چنگال ها را آوردند اسحق آنها را گرفته در جیب خود نهاد و گفت در برابر چشم تمام آقایان و خانم ها من کاری خواهم کرد که این کارد و چنگالها از جیب من پریده و به جیب یک نفر دیگر برود همین کار را کرد به این معنی که وردی خوانده چند مرتبه با انگشتان بروی جیب خود نواخته گفت: ای کارد و چنگال ها بروید به جیب یعقوب بروید. بعد چون جیب یعقوب را رسیدگی کردند کارد و چنگال ها را در آنجا یافتند و تحویل صاحبخانه دادند!

داستان پندآموز کارد و چنگال نقره
در مجله دلگرم بشنوید و لذت ببرید 👇🏻

تهیه و تولید ، اختصاصی مجله دلگرم


اشتراک‌گذاری

این مطلب برای شما مفید بود؟

بازخورد شما به بهبود کیفیت مطالب کمک می‌کند.

در حال بررسی رأی شما...