حادثه

دسته‌بندی: شعرنو
تاریخ انتشار: ۱۴۰۳ خرداد ۱۹, شنبه ساعت ۸:۵۳۰ رأیبدون امتیاز
حادثه

او که از عاشقی و رسم وفا دم می زد غصه هایش به دلم یک شبه باری شد و رفت پیچکی بود که دائم به تنم می پیچید آنقَدَر رفت به بالا که بهاری شد و رفت بر سر راه من ِ سنگ اگر آمده بود رود بی حوصله ای...

او که از عاشقی و رسم وفا دم می زد
غصه هایش به دلم یک شبه باری شد و رفت

پیچکی بود که دائم به تنم می پیچید
آنقَدَر رفت به بالا که بهاری شد و رفت

بر سر راه من ِ سنگ اگر آمده بود
رود بی حوصله ای بودکه جاری شدو رفت

سادگی از من و دل بود که بازیچه شدیم
کفتری بود که هم رنگ قناری شد و رفت

رفتنش حادثه ای بود که ویرانی داشت
نزد ما خاطره ی تیره و تاری شد و رفت

دل من شد همه صد دانه ی یاقوتی وخون
بانی له شدن قلب اناری شد و رفت

او که می رفت ولی لحظه ای اندیشه نکرد
لحظه هایم به سرِ چوبه ی داری شد و رفت
اشتراک‌گذاری

این مطلب برای شما مفید بود؟

بازخورد شما به بهبود کیفیت مطالب کمک می‌کند.

در حال بررسی رأی شما...