قسمت آخر افسانه سارا و شاهزاده ایوان: نگهبان گیاهان کوهستان

دسته‌بندی: فیلم و سریالتاریخ انتشار: ۱۴۰۴ تیر ۴, چهارشنبه ساعت ۱۲:۲۴
قسمت آخر افسانه سارا و شاهزاده ایوان: نگهبان گیاهان کوهستان

داستان سارا که با خوردن گلبرگ های جادویی به درنا تبدیل می شود و سرنوشت او با شاهزاده ایوان گره می خورد.

قسمت دوم داستان زیبای دُرنای سفید تنها

پیرمرد کوهی به من نشان داد و گفت: «به بالای آن کوه برو. اولین گیاهانی را که دیدی بچین. همان ها داروی این بیماری است. به شهر برگرد و دارو را به مردم بیمار بده. وقتی که بیماری تمام شد به کوه برگرد. در همان جا که امروز گیاهان را از آنجا می چینی. بوته ی گل آبی رنگی خواهد رویید. یکی از گل های آن بوته را بچین و گلبرگ های آن را بخور. به صورت درنایی درخواهی آمد.

آن وقت به هرجا که بال هایت تو را راهنمایی کردند بپر. تو بعد از این نگهبان گیاهان وحشی کوهستان ها خواهی بود. هر وقت که بخواهی می توانی از آن گلبرگ ها بخوری و به صورت خودت درآیی. ولی فرزندم، فقط یک پرنده می تواند همه ی کوه های قفقاز را زیر بال داشته باشد.» سارا، گیاهانی که جلو پای توست همان گیاهانی است که این بیماری را معالجه می کند.

از آن ها بچین و به شهر ببر. تو مجبور نیستی که در برابر آن ها چیزی بپردازی. فقط این گل را بگیر. اگر روزی دلت خواست که به کوه بیایی و همیشه با من زندگی کنی، گلبرگ های آن را بخور.»

سارا گیاهان را چید و به شهر آورد. آن ها را بین بیماران پخش کرد. بیماران شفا یافتند. سارا بعد از چند روز غیبت به قصر برگشت. امیر که از غیبت سارا سخت خشمگین شده بود، دستور داد تا وسایل عروسی او را با امیرزاده شمیل آماده کنند. گریه و زاری سارا اثری نداشت.

روز بعد، صبح زود سارا به باغ قصر آمد. یکی از خدمت گزاران مواظب سارا بود تا او دوباره از قصر فرار نکند. سارا کنار درختی ایستاد. خدمت گزار که از پشت درختی سارا را نگاه می کرد، دید که سارا چند تا برگ گل در دهانش ریخت و خورد.

در همان لحظه سارا به صورت درنایی سفید درآمد و به آسمان پرید. خدمت گزار فریادی کشید. همه ی اهل قصر به باغ ریختند. امیر و امیرزاده شمیل فهمیدند که چه شده است. امیرزاده شمیل که خیلی خشمگین شده بود به پدرش گفت: «پدر، نگران نباشید. قسم می خورم که سارا را به قصر برگردانم.»

سارا که به صورت درنا درآمده بود پرید و رفت تا به قله ی کوه رسید. شاهزاده ایوان از دیدن او بسیار خوشحال شد. آن دو درنا پریدند و پریدند در دهکده ای دوردست بر زمین نشستند. چند گلبرگ خوردند و به صورت سارا و شاهزاده ایوان درآمدند. در همان دهکده باهم عروسی کردند. بعد باز درنا شدند و به کوه برگشتند.

قصه کودکانه

امیرزاده شمیل روز و شب در اطراف قصر می گشت. ولی تابستان بود و درناها از کوچ زمستانی بازگشته بودند. شمیل در میان هزاران درنا چطور می توانست سارا را پیدا کند؟

تابستان گذشت. پاییز آمد. درناها به گرمسیر کوچ کردند. ولی شاهزاده ایوان و سارا، عروس و داماد خوشبخت، در قله ی کوه ماندند برای اینکه شاهزاده ایوان مجبور بود مواظب گیاهانش باشد.

روزی مردی شکارچی دو درنا در بالای کوه دید. برای شمیل خبر آورد. شمیل مطمئن بود که یکی از این دو درنا ساراست. به کوه رفت، درناها را پیدا کرد، تیر در کمان گذاشت و درنای نر را با تیر زد. تیر درست به قلب شاهزاده ایوان خورد. شاهزاده ایوان فریادی کشید و از بالای کوه به ته دره، میان آبگیر افتاد. شمیل به قصر برگشت. او فکر می کرد که سارا دیگر مجبور است که به قصر برگردد.

سارا در بالای کوه ماند و گریست. نمی دانست چه باید بکند. در این وقت حس کرد که نسیم دلپذیری پرهای او را نوازش می کند و صدای شوهرش، شاهزاده ایوان را شنید که می گفت: «همسر عزیزم، تو آزادی که به صورت درنا در کوه بمانی یا به میان مردم برگردی. ولی هرسال، در اولین روز بهار، همان روز که برای اولین بار یکدیگر را دیدیم به کنار آبگیر بیا من در آنجا منتظرت هستم.»

سارا آهی کشید. چند گل از بالای کوه چید به پایین کوه پرواز کرد چند گلبرگ خورد، به صورت خودش درآمد و به قصر رفت. همه از دیدن او تعجب کردند. سارا پیش امیر رفت و گفت: «عموی عزیزم، شمیل مرا از طلسمی که در آن اسیر شده بودم نجات داد. من حاضرم که به عقد او درآیم. ولی پیش از عروسی شمیل باید گلبرگ هایی را که من با خودم آورده ام بخورد.

این گلبرگ ها به او جوانی جاودان خواهد داد.» شمیل خوشحال شد. سارا چند گلبرگ زرد به شمیل داد. شمیل آن ها را خورد. خود سارا هم چند گلبرگ آبی خورد. در همان لحظه همه دیدند که سارا به صورت درنایی درآمد و پرواز کرد. ولی شمیل به دور خودش چرخید بعد ایستاد و ناگهان فهمید که چیزی در وجودش تغییر کرده است. از آن لحظه به بعد، دیگر دست شمیل قدرت تازیانه زدن و تیراندازی کردن و زبانش قدرت فریاد کشیدن و پرخاش کردن نداشت.

سارا، درنای سفید و تنها، به قله ی کوه رفت. از آن وقت، هر سال درست روز اول بهار، درنای تنهای کوه های قفقاز از پناهگاه زمستانیش از میان ابرهای قله ی کوه پرواز کنان پایین می آید. از حرکت بال های او موجی از گرما به وجود می آید. این گرما سبب می شود که گیاهان کوه سر از خواب زمستانی بردارند. درنای سفید تنها پرواز کنان می آید تا به آبگیر ته دره برسد. در آنجا شاهزاده ایوان منتظر اوست.»

آثار مهرجویی، بیضایی و فرهادی در جشنواره مطرح ایتالیاییسریال از یاد رفته با بازی فرهاد اصلانی کی پخش میشود؟ و چند شنبه ها میاد؟ همراه داستان