با توجه به سخنان مهدی حسینینیا که در پایان سریال «شکارگاه» مطرح شد و بر این نکته تأکید داشت که «تلویزیون ما از زندگی واقعی مردم فاصله گرفته است» و در مقابل، نمایش خانگی به دلیل فضای بازتر توانسته بخشی از روایتهای معاصر و دغدغههای اجتماعی را بازنمایی کند، بر آن شدیم تا در قالب این گزارش تحلیلی به بررسی مسئله فاصله رسانه ملی از جامعه و پیامدهای آن بپردازیم. سخنان یک بازیگر در نگاه نخست ممکن است به عنوان یک اظهار نظر شخصی تلقی شود، اما هنگامی که آن را در بستر وضعیت کنونی رسانهها، مخاطبان و تحولات اجتماعی قرار میدهیم، درمییابیم که این گفته واجد حقیقتی عمیق و بازتاب دهنده تجربه زیسته بخش بزرگی از جامعه است. تلویزیون که زمانی جایگاه بیبدیل در سرگرمی، آموزش و بازنمایی زندگی مردم داشت، امروز در نقطهای ایستاده که فاصله معنادار میان آنچه به نمایش میگذارد و آنچه مردم در زندگی روزمره خود تجربه میکنند، آشکارا حس میشود. ریشه این فاصله را باید در چند سطح بررسی کرد. نخستین سطح، سطح محتوایی است. تلویزیون در سالهای اخیر به دلیل ایجاد محدودیتهای فزاینده در انتخاب سوژهها، شیوه روایت و حتی زبان شخصیتها، به مرور از پرداختن به مسائل عینی و ملموس مردم فاصله گرفته است. زندگی در شهرهای بزرگ با معضلاتی چون گرانی، بیکاری، بحران مسکن، فروپاشی روابط خانوادگی، تغییر سبک زندگی جوانان و خشونت همراه است. این واقعیتها در ذهن و جان مردم جاری است، اما در قاب تلویزیون کمتر ردپایی از آن دیده میشود. وقتی تلویزیون به جای پرداختن به این موضوعات، به طرح الگوهای تکراری و غیرواقعی بسنده میکند، مخاطب احساس میکند آنچه میبیند بیگانه با زیست روزمره اوست. همین امر سبب میشود تلویزیون به تدریج کارکرد خود را به عنوان آینه جامعه از دست بدهد. سطح دوم، سطح ساختاری است. تلویزیون به عنوان رسانهای ملی، همواره تحت نظارتهای گسترده و قواعد سختگیرانه قرار داشته است. این نظارتها در بسیاری از موارد فراتر از چارچوبهای حرفهای و اخلاقی رفته و به نوعی مداخله در خلاقیت هنرمندان بدل شده است. نتیجه چنین ساختاری، تولید آثاری است که بیشتر بازتاب سیاستهای رسمیاند تا تجربه واقعی جامعه. هنرمند و فیلمساز در چنین فضایی ترجیح میدهد از موضوعات حساس و واقعی فاصله بگیرد و به سراغ قصههای خنثی یا داستانهای غیرچالشی برود. در حالی که نمایش خانگی، هرچند محدودیتهای خاص خود را دارد، اما در قیاس با تلویزیون آزادی عمل بیشتری برای روایت قصههای جسورانهتر دارد. همین تفاوت ساختاری است که به ظهور و قدرت گرفتن سریالهای نمایش خانگی انجامیده و مخاطب را از تلویزیون به سمت این پلتفرمها کشانده است. در سطح سوم باید به مسئله اعتماد اشاره کرد. اعتماد سرمایهای است که هر رسانه برای بقا نیازمند آن است. وقتی مخاطب احساس کند تلویزیون واقعیتهای زندگی او را بازتاب نمیدهد، به مرور اعتمادش را از دست میدهد. بیاعتمادی مخاطب خود را در رفتار ساده اما تعیین کنندهای نشان میدهد؛ خاموش کردن تلویزیون و روی آوردن به رسانههای دیگر. این تغییر رفتار به خوبی در جامعه دیده میشود. خانوادهها و جوانان بیش از گذشته، زمان خود را صرف تماشای سریالهای نمایش خانگی یا حتی تولیدات شبکههای خارجی میکنند و تلویزیون داخلی سهم کوچکی از این زمان را به مردم اختصاص داده است. سخن حسینینیا دقیقاً از همین جا برمیخیزد؛ از تجربه هنرمندی که در هر دو مدیوم حضور داشته و شاهد بوده چگونه فاصله تلویزیون از زندگی مردم به کاهش جذابیت و اعتماد انجامیده است. اما این فاصله صرفاً مسئلهای هنری یا سرگرمی نیست؛ پیامدهای اجتماعی و فرهنگی جدی دارد. رسانه یکی از مهمترین ابزارهای شکلدهی به هویت جمعی است. وقتی تلویزیون به عنوان رسانهای فراگیر نتواند بازتاب دهنده دغدغههای واقعی مردم باشد، این نقش به رسانههای دیگر منتقل میشود. نمایش خانگی بخشی از این خلأ را پر کرده است، اما باید توجه داشت که نمایش خانگی به دلیل ماهیت خصوصی و تجاری خود، بیش از آنکه مأموریت فرهنگی و اجتماعی داشته باشد، به دنبال جذب مخاطب و سودآوری است. بنابراین روایتهایی که از دل نمایش خانگی بیرون میآید، الزاماً بازتاب دقیق و متوازن جامعه نیست. این وضعیت باعث میشود بخش مهمی از بازنمایی فرهنگی و اجتماعی ما یا ناقص باشد یا به سمت الگوهای بازاری و تجاری سوق پیدا کند. از زاویهای دیگر، سخنان حسینینیا نشان دهنده تضاد میان رسانه رسمی و تجربه زیسته نسل جوان است. نسلی که امروز بخش عمده مخاطبان را تشکیل میدهد، نسلی است که با جهان دیجیتال، شبکههای اجتماعی و تنوع رسانهای بزرگ شده است. این نسل به راحتی میتواند میان تصویر غیر واقعی تلویزیون و تجربه روزمره خود مقایسهای سریع انجام دهد و تناقض را دریابد. در نتیجه نه تنها جذب تلویزیون نمیشود، بلکه نگاه انتقادی و حتی تمسخرآمیز نسبت به آن پیدا میکند. این روند در درازمدت میتواند به گسست فرهنگی میان رسانه رسمی و نسل جوان بینجامد؛ گسستی که بازسازی اعتماد و ارتباط را دشوارتر خواهد کرد. از منظر تاریخی نیز اگر به نقش تلویزیون در ایران بنگریم، درمییابیم که این رسانه در دهههای گذشته توانسته بود با وجود محدودیتها تا حد زیادی به زندگی واقعی مردم نزدیک شود. سریالهایی که در دهههای شصت و هفتاد ساخته میشد، هر چند ساده و گاه شعاری بود، اما به نوعی انعکاس دهنده واقعیتهای اجتماعی آن دوران محسوب میشد. شخصیتها و موقعیتهای درام، نزدیک به زندگی طبقه متوسط و اکثریت جامعه بود و مردم خود را در قاب تلویزیون بازمییافتند. اما هر چه به دهههای اخیر نزدیکتر شدیم، این نزدیکی کمتر و کمتر شد تا جایی که امروز سخن از فاصله جدی و آشکار است. نکته مهم دیگری که باید در نظر گرفت، تأثیر این فاصله بر خود هنرمندان است. بازیگران، کارگردانان و نویسندگان وقتی میبینند در تلویزیون امکان بروز خلاقیت و پرداختن به مسائل واقعی را ندارند، به سمت نمایش خانگی یا سینما میروند. همین امر موجب شده است که در سالهای اخیر بخش بزرگی از چهرههای مطرح بازیگری کمتر در تلویزیون دیده شوند و آثار شاخصشان را در پلتفرمهای دیگر ارائه دهند. تلویزیون از این منظر نیز در حال از دست دادن سرمایه انسانی و هنری خود است. سخن حسینینیا در واقع بازتاب تجربهای شخصی اما فراگیر است؛ تجربه بازیگری که در بستر نمایش خانگی توانسته قصهای واقعیتر و ملموستر برای مردم روایت کند، در حالی که در تلویزیون با محدودیتهایی مواجه بوده است. این وضعیت را میتوان با یک نگاه جامعه شناسانه نیز تحلیل کرد. تلویزیون به عنوان رسانهای رسمی، همواره نماینده نوعی «روایت مسلط» از جامعه بوده است. این روایت مسلط بر اساس نگاه حاکمیتی شکل میگیرد و تلاش میکند تصویر مطلوبی از جامعه ارائه دهد، نه الزاماً تصویر واقعی آن. در مقابل، نمایش خانگی و سایر رسانههای نوین، امکان بروز روایتهای متکثر را فراهم کردهاند. در نتیجه جامعه امروز با چندین روایت موازی از خود مواجه است؛ روایت رسمی که از تلویزیون میآید، روایت تجاری که از نمایش خانگی بیرون میآید و روایتهای فردی و پراکندهای که در شبکههای اجتماعی جریان دارد. این چند پارگی روایت، میتواند هم فرصت باشد و هم تهدید. فرصت از آن جهت که اجازه میدهد صداهای گوناگون شنیده شود و تهدید از آن جهت که نبود یک روایت جمعی منسجم میتواند به پراکندگی فرهنگی و هویتی بینجامد. از این منظر، فاصله گرفتن تلویزیون از زندگی واقعی مردم به معنای واگذاری میدان به روایتهای دیگر است. این واگذاری الزاماً به سود فرهنگ و جامعه نیست، زیرا تلویزیون به دلیل گستره و نفوذ خود میتوانست همچنان نقش مهمی در بازتاب زندگی مردم داشته باشد. اما با عقب نشینی تلویزیون، خلأیی ایجاد شده که توسط پلتفرمهای دیگر پر میشود، پلتفرمهایی که الزاماً تعهدی به بازنمایی دقیق جامعه ندارند. در نهایت جامعه با روایتی مواجه میشود که یا بیش از حد آرمانی و غیر واقعی است (در تلویزیون) یا بیش از حد بازاری و تجاری (در نمایش خانگی). از زاویه فرهنگی نیز میتوان به این مسئله پرداخت. فرهنگ ملی زمانی استحکام مییابد که رسانههای بزرگ آن بازتاب دهنده زندگی واقعی مردم باشند. وقتی تلویزیون این نقش را از دست بدهد، شکاف میان فرهنگ رسمی و فرهنگ واقعی مردم عمیقتر میشود. مردم دیگر خود را در فرهنگ رسمی باز نمییابند و در نتیجه نسبت به آن احساس بیگانگی میکنند. این بیگانگی فرهنگی یکی از پیامدهای مهم فاصله گرفتن تلویزیون از زندگی مردم است و در درازمدت میتواند به بحران هویت فرهنگی منجر شود. با توجه به همه این نکات، سخنان مهدی حسینینیا را باید جدی گرفت. او صرفاً از تجربه شخصی سخن نمیگوید، بلکه بازتاب دهنده واقعیتی است که بخش بزرگی از جامعه آن را حس کردهاند. این سخنان دعوتی است به بازاندیشی در نقش و جایگاه تلویزیون. اگر تلویزیون بخواهد جایگاه از دست رفته خود را باز یابد، باید شجاعت نزدیک شدن دوباره به زندگی واقعی مردم را داشته باشد. باید اجازه دهد قصههایی روایت شود که دغدغههای واقعی جامعه را بازتاب دهد، حتی اگر تلخ و چالشبرانگیز باشد. داستان ها هم تلحند هم شیرین، تنها در این صورت است که میتواند دوباره به آینهای برای جامعه بدل شود و اعتماد از دست رفته را بازگرداند. علی کلانتری - منتــقد
بحران رسانه ملی در بازنمایی جامعه
دستهبندی: فرهنگی و هنری
تاریخ انتشار: ۱۴۰۴ شهریور ۱۴, جمعه ساعت ۱۸:۴۴۰ رأیبدون امتیاز
این مطلب برای شما مفید بود؟
بازخورد شما به بهبود کیفیت مطالب کمک میکند.
در حال بررسی رأی شما...