خلاصه کتاب تحصیل کرده

دسته‌بندی: کتاب
تاریخ انتشار: ۱۴۰۴ مهر ۲۴, پنجشنبه ساعت ۲۲:۰۴۰ رأیبدون امتیاز
خلاصه کتاب تحصیل کرده

خاطرات خلاصه کتاب «تحصیل‌کرده» (Educated) فشرده اثر «تارا وستوور» (Tara Westover)، نویسنده و تاریخ‌پژوه آمریکایی است که در سال ۲۰۱۸ منتشر شد و به‌سرعت به اثری پرفروش و الهام‌بخش در سراسر جهان تبدیل شد. این...

خاطرات

خلاصه کتاب «تحصیل‌کرده» (Educated) فشرده اثر «تارا وستوور» (Tara Westover)، نویسنده و تاریخ‌پژوه آمریکایی است که در سال ۲۰۱۸ منتشر شد و به‌سرعت به اثری پرفروش و الهام‌بخش در سراسر جهان تبدیل شد. این کتاب خاطرات تکان‌دهنده و در عین حال امیدبخشی است از زنی که بدون هیچ‌گونه آموزش رسمی، از دل انزوا، خشونت خانوادگی و تعصب مذهبی برخاست و مسیر خود را تا دانشگاه کمبریج هموار کرد.
تارا در خانواده‌ای در کوهستان‌های آیداهو به دنیا آمد و تا هفده‌سالگی هرگز پایش به کلاس درس باز نشده بود، اما با اراده‌ای بی‌نظیر تصمیم گرفت خودش را آموزش دهد. قدم‌به‌قدم، با مطالعه در خانه و پشتکار، توانست وارد دانشگاه شود و در نهایت به مدارج عالی علمی برسد.
کتاب فقط روایت یک زندگی نیست؛ داستان قدرت رهایی‌بخش دانش، استقلال ذهنی و شجاعت در برابر سنت‌های محدودکننده است.

بخشی از کتاب تحصیل‌کرده:
«قوی‌ترین خاطره‌ی من، در واقع خاطره نیست. چیزی است که در خیال ساخته‌ام، اما بعد چنان در ذهنم نشست که گویی واقعا اتفاق افتاده. آن تصویر در ذهنم شکل گرفت وقتی پنج‌ساله بودم، کمی پیش از شش‌سالگی، از داستانی که پدرم با جزئیاتی باورنکردنی برایمان تعریف کرد. او آن‌قدر دقیق می‌گفت که من و برادران و خواهرم هرکدام نسخه‌ی سینمایی خودمان را از آن ساختیم، با صحنه‌های تیراندازی و فریاد. در ذهن من، صحنه پر از صدای جیرجیرک‌ها بود. همان صدایی که هنوز می‌شنوم وقتی یادم می‌آید خانواده‌ام در آشپزخانه پناه گرفته‌اند، چراغ‌ها خاموش، پنهان از ماموران فدرال که خانه را محاصره کرده‌اند. زنی دست دراز می‌کند تا لیوان آبی بردارد و سایه‌اش زیر نور ماه روی دیوار می‌افتد. صدای شلیک می‌پیچد، مثل ضربه‌ی تازیانه‌ای در هوا، و او نقش زمین می‌شود.
در ذهن من، همیشه آن زن مادر است که می‌افتد و در آغوشش کودکی دارد.
اما آن کودک منطقی نیست چون من کوچک‌ترینِ هفت فرزند مادرم بودم اما همان‌طور که گفتم، هیچ‌کدام از این ماجرا واقعیت نداشت. یک سال بعد از آن‌که پدرم آن داستان را برایمان تعریف کرد، یک شب همه دور هم جمع شدیم تا صدای او را بشنویم که از کتاب اشعیا پیش‌گویی درباره‌ی عمانوئیل را می‌خواند. او روی کاناپه‌ای زردرنگ نشسته بود، کتاب مقدس بزرگی روی زانوهایش باز بود. مادرم کنارش بود. بقیه‌ی ما روی فرش قهوه‌ای و کهنه‌ی اتاق لم داده بودیم.
پدرم با صدایی خسته و یکنواخت خواند:
«او از کره و عسل خواهد خورد، تا بداند بدی را رد کند و نیکی را برگزیند.»
سکوت سنگینی حاکم شد. هیچ‌کس حرفی نزد.»
اشتراک‌گذاری

این مطلب برای شما مفید بود؟

بازخورد شما به بهبود کیفیت مطالب کمک می‌کند.

در حال بررسی رأی شما...