شعر طنز بهشت
خواب دیدم که رفته ام به بهشت
سوی رضوان به محضر جانان
شد گناهان بنده کلا پاک
با عنایات حضرت منان
رد شدم از صراط با سختی
بعد از آن کار بنده شد آسان
جوی شیر و عسل که چیزی نیست
یافت می شد، شراب نامبِر وان!
البته یک شراب روحانی
یک شراب طهور و پاک نشان
گل لاله، اقاقی و نسرین
میوه ها بر درخت و در بستان
باغ و کاخی به من عنایت شد
پر از انگور و موز پر از رمان
دیس های پر از خورشت و کباب
مرغ و ماهی و سینه ، بال و ران
کاخ ها از طلا و از نقره
سنگ یاقوت و لؤلؤ و مرجان
یک طرف حوریان زیبا رو
یک طرف صف کشیده صد غلمان!
چند حوری به دور من جمع و
قد بلند و سفید و لب خندان
چشم هاشان سیاه چون آهو
بهتر از داف قلهک و شمران
حوریان گرد بنده در رقص و
دف و آواز و نی ، کمر ، جنبان
با اشارت شراب آوردند
یک شراب طهور در لیوان
بعد رفتم کنار یک حوری
دست بردم به گردنش اینسان
مست از آن شراب روحانی
شاد و خرم میان آن میدان
ناگهان در میان رقص سماع
زنم آمد ز در چو شیر ژیان
بود بر دست او یکی شلاق
بر تنش بود جوشن و خفتان
چکمه ی شمر بود بر پایش
در کفش گرز رستم دستان
دید من را میان ده حوری
شاد و خرم ، بدون غم، رقصان
گفت چشم من این زمان روشن
تک و تنها میان خیل زنان
داری از من اجازه ای کتبی ؟
برگه داری ز بنده چشم چران
کو رضایت ز همسر اول
کو اجازت ز قاضی دوران
یک و دو و سه و چهار و بیست
اشتهایت خوش است شوهر جان
گفتمش این جهان آخرت است
نه که دوران زندگی ، ای جان
ناگهان گرز آهنین را او
برد بالای دست و نعره کشان
آنچنان زد به کله ی من که
پر کشید از دو دیده خواب گران
تو نگو در بغل گرفته ام بالش
شده همسر چو شاهدی غضبان
گفته بالش مگر هووی من است
که نموده به سینه اش چسبان
زده با چوب بر سر بنده
شده ام من به خون خود غلطان
دیدم ای خاک عالمی بر سر
نه شرابی بود نه حور و جنان
آنچه دیدم تمام رویا بود
سر من هم شکست در پایان!
علیرضا تیموری
