کاریکلماتور (سیبیل نوشت ها) شماره ی ۱۲۰
- از پا که می افتم دستم را میگیرد عصا.
- تعریف دیگری از خود دارند آدم های بی خودی.
- سیاست خارجی ام اجازه نمی داد کسی را داخل آدم حساب کنم.
- سگرمه در هم می کشید کولر از گرمای تابستان.
- در سلسله نشست های تخصصی پایم خواب می رود خودم کابوس می بینم.
- زیر و بم صدای ام را درآورد روزگار.
- فکرم خراب بود کسی نتوانست ذهن ام را بخواند.
- آدم های تازه به دوران رسیده به دوران دیگری نمی رسند.
- قیچی لازم می شدم برای بریدن دم آدم های فضول زندگی ام.
- چشم ام را پای تلویزیون گذاشتم عینکی شدم.
- با آغوش باز به استقبال ام می آیند بدبختی ها.
- شوربختی ام را رقم می زنند آدم های با نمک زندگی ام.
- یخ میهمانی را آب می کنم با دعوت از آتش پاره ها.
