فیزیکدانان، جهان را از دریچه سیستمها، انرژی و قوانین حاکم بر آنها مورد بررسی قرار میدهند. بر این اساس، رفتار هر سیستم، از کوچکترین ذره تا بزرگترین کهکشان، تحت حاکمیت اصولی جهانشمول تحلیل میشود. اگر ورودیها، شرایط مرزی و قوانین درونی یک سیستم درست شناسایی شود، میتوان خروجی آن را با دقتی حیرتانگیز پیشبینی کرد.
به گزارش اعتماد، در نگاهِ فیزیک، دانشگاه یک سیستم دینامیکی است؛ سیستمی که ورودیاش انرژی انسانهایی نخبه، بودجه عمومی و امید یک نسل و خروجی مورد انتظار از آن، علم، نوآوری و توسعه پایدار است. اما کافی است نگاهی به خروجی واقعی آن انداخته شود تا بفهمیم چیزی در درون این سیستم به شدت میلنگد.
اتاق بینظم و چای سرد شده
در فیزیک، قانونی بنیادین به نام قانون دوم ترمودینامیک وجود دارد. این قانون به زبان ساده میگوید: در هر سیستم که انرژی به آن وارد نشود، میزان آنتروپی یا همان بینظمی، به مرور زمان افزایش مییابد. برای درک بهتر، اتاقی را تصور کنید که هرگز مرتب نمیشود. به مرور زمان، لباسها روی صندلی انباشته میشوند، کاغذها روی میز پخش میشوند و گرد و غبار همه جا را میگیرد. این اتاق، بدونِ تلاش برای مرتب کردن آن، یعنی بدون ورود انرژی، بهطور طبیعی به سمت بینظمی میرود، این دقیقا همان آنتروپی است.
دانشگاه امروز، مصداقِ بارزِ یک سیستم بسته (سیستمی که به آن انرژی وارد نمیشود) است. در این سیستم آنتروپی با سرعتی نگرانکنندهای در حال افزایش است. این آنتروپی، نامهای گوناگونی به خود میگیرد: بخشنامههای متناقض، امضاهای زنجیرهای، کارتابلهای انباشته و مدیران میانیای که هر کدام خود را مالک پرونده میدانند، اما هیچ کس خود را مسوول نتیجه نمیداند.
در ترمودینامیک، وقتی آنتروپی از حد مشخصی بگذرد، سیستم به تعادل گرمایی میرسد. تعادل گرمایی وضعیتی است که در آن، هیچ جریان انرژیای وجود ندارد، هیچ کاری انجام نمیشود و همه چیز در یک سکون مرگبار فرو میرود. مثل فنجان چای داغی که در اتاق رها شده و به مرور زمان، گرمای خود را به محیط اطراف میدهد تا دمای آن با دمای اتاق یکسان شود. در آن لحظه، دیگر نه چای داغ است و نه کاری انجام میدهد؛ فقط ساکن است.
آیا دانشگاه در آستانه این تعادل گرمایی نیست؟ جایی که دیگر هیچ ایده نوینی جرقه نمیزند، هیچ پرسش بنیادینی مطرح نمیشود و همه فقط در حالِ حفظ وضعیت موجود هستند. اما این سکون، بیهزینه نیست.
دویدن در شنهای روان
در مکانیک کلاسیک، وقتی جسمی روی یک سطح زبر حرکت میکند، بخشی از انرژی جنبشیاش به واسطه اصطکاک به گرما تبدیل میشود و هدر میرود. هر چه سطح زبرتر باشد، اتلاف انرژی بیشتر است. برای درک بهتر، دو حالت را تصور کنید: اول، سُر خوردن روی یخ؛ دوم، دویدن در شنِ روان. در حالت اول، تقریبا تمام انرژی صرفِ حرکت به جلو میشود.
در حالت دوم، بخش بزرگی از انرژی صرفِ غلبه بر مقاومتِ شن میشود، خسته میشوید، اما پیشرفت چندانی نمیکنید. در دانشگاه، سطح زبر همان بروکراسی ناکارآمد است. انرژی مفیدی که باید صرف تولید علم، تربیت دانشجو و حل مسائل کشور شود، در راهروهای اداری، در صفِ امضاها و در پیگیری پروندههای بلاتکلیف، به گرمای فرسایش تبدیل میشود. استاد به جای تولید علم، ساعتها در انتظار تخصیص زمان برای رفع یک چالش اداری میماند. کارمند به جای آنکه فرآیندی را چابک کند، وقتش را صرفِ توجیهِ ارباب رجوع میکند که چرا کارش هنوز انجام نشده است.
در علم فیزیک، راهکار برای کاهش اصطکاک، استفاده از روانکار است. روغن موتور ماشین، دقیقا همین کار را میکند؛ سطح زبر قطعات فلزی را میپوشاند تا اصطکاک کم و انرژی موتور صرف حرکت شود، نه تولید گرما و سایش. در سیستم اداری، این روانکار چیزی جز شفافیت، زمابندی مشخص و پاسخگویی نیست. اما متاسفانه در دانشگاه، به جای روانکار، بر زبری سطح افزوده میشود؛ هر روز یک بخشنامه جدید، هر هفته یک امضای اضافی، هر ماه یک لایه بروکراتیک تازه.
پروندههایی در برهمنهی کوانتومی
این زبری سطح، ما را به یکی از شگفتانگیزترین اصولِ فیزیک کوانتومی میرساند: اصل عدمِ قطعیتِ هایزنبرگ. این اصل میگوید در مقیاسِ کوانتومی، نمیتوان همزمان و با دقتِ کامل، دو کمیتِ مکمل (مثل مکان و تکانه) را اندازهگیری کرد. این عدمِ قطعیت، یک محدودیتِ ابزار نیست، بلکه جزیی از ذاتِ طبیعت است. اما در سیستم اداری، پدیدهای متفاوت ظاهر میشود: عدم قطعیت ساختاری.
در اینجا، عدم قطعیت، ذاتی نیست، بلکه طراحی شده است. هیچ درخواستی سقفِ زمانی مشخصی برای پاسخگویی ندارد و هیچ آییننامه شفافی وجود ندارد که دقیقا بگوید در چه شرایطی، چه تصمیمی گرفته شود. این وضعیت را میتوان به برهمنهی کوانتومی تشبیه کرد. در فیزیک کوانتوم، یک ذره میتواند همزمان در چند حالت مختلف باشد، تا زمانی که آن ذره مشاهده شود. در لحظه مشاهده، این برهمنهی فرو میریزد و ذره فقط در یک مکان مشخص قرار میگیرد. پروندههای اداری در دانشگاه دقیقا در چنین وضعیتِ برهمنهیای باقی میمانند.
یک درخواست جابهجایی، همزمان هم رد و هم تایید شده است؛ نه این سو، نه آن سو. تا زمانی که یک ناظر بیرونی (مثل یک نهاد میانجیگر مستقل) وارد نشود و پرونده را مشاهده کند، این برهمنهی تا ابد ادامه مییابد. ماهها بلاتکلیفی، نه به خاطر پیچیدگی موضوع، بلکه به خاطر فقدان یک ناظر مستقل است.
سه سازوکار نجاتبخش در دانشگاههای پیشرو
جهانِ بیرون، داستانِ دیگری دارد. در فیزیک، فقط سیستمهای باز میتوانند آنتروپی درونی خود را کاهش دهند و زنده بمانند. حیات، زیباترین نمونه یک سیستم باز است. بدنِ ما، با مصرف غذا و اکسیژن و دفعِ گرما و مواد زائد، آنتروپی درونیاش را پایین نگه میدارد و زنده میماند. اگر این تبادل قطع شود، بدن به تعادل گرمایی میرسد و میمیرد.
دانشگاههای پیشرو جهان، از استنفورد و امآیتی تا آکسفورد و صنعتی زوریخ، دقیقا به عنوان سیستمهای باز طراحی شدهاند. آنها برای کاهشِ آنتروپی درونی، از سه ساز وکار اساسی استفاده میکنند:
نخست، بازخورد منفی: هر فرآیند اداری، سقفِ زمانی مشخصی دارد اگر مدیری در این بازه پاسخ ندهد، سیستم بهطور خودکار یا درخواست را تایید میکند یا آن را به سطح بالاتر ارجاع میدهد و عملکردِ آن مدیر در ارزیابی سالانهاش ثبت میشود. مثل ترموستات یخچال که وقتی دما بالا میرود، بهطور خودکار موتور را روشن میکند تا دما را پایین بیاورد.
دوم، ناظر کوانتومی: دفتری کاملا مستقل از چرخه مدیریت که به بنبستهای اداری رسیدگی میکند. این نهاد با ورودش، وضعیتِ برهمنهی را فرو میپاشد. قدرتِ وتو ندارد، اما دو اهرم فشارِ بسیار قوی دارد: شفافسازی گلوگاهها از طریق گزارشهای سالانه به هیات امناء و قدرت اقناع اخلاقی ناشی از استقلال و بیطرفی.
سوم، قطعیت کلاسیک: تصمیمها براساسِ معیارهای از پیش اعلام شده گرفته میشوند، نه سلیقه مدیران. هر کسی میداند اگر شرایط «الف» و «ب» را داشته باشد، نتیجه حتما «ج» خواهد بود. هیچ غافلگیری سلیقهای وجود ندارد.
تشدید مخرب و گذار فاز
اما وقتی این ساز و کارها وجود نداشته باشند، پدیدهای رخ میدهد که در فیزیک به نام تشدید یا رزونانس شناخته میشود. تصور کنید یک لیوان کریستال ظریف روی میز است. اگر فرکانس یک صدای تولیدی دقیقا با فرکانسِ طبیعی لیوان یکسان شود، لیوان شروع به لرزیدن میکند و در نهایت میشکند. پلِ تاکوما در امریکا، معروفترین قربانی این پدیده است؛ پلی که در سال ۱۹۴۰ فقط به خاطر تشدیدِ باد با فرکانسِ طبیعی سازهاش فرو ریخت. در دانشگاه، فرکانسِ طبیعی سیستم، همان انگیزه، خلاقیت و تعهدِ اساتید و کارمندان و فرکانسِ نیروی خارجی، همان فشارِ بروکراسی ناکارآمد است.
وقتی این دو همفرکانس شوند، پدیدهای رخ میدهد که میتوان آن را تشدیدِ مخرب نامید: فرسودگی شغلی، کنارهگیری روانشناختی و در نهایت مهاجرتِ خاموش. بسیاری از نخبگان، پیش از آنکه چمدان ببندند، در همین راهروهای اداری مهاجرت میکنند؛ از نظرِ ذهنی و روانی از سازمان جدا میشوند تا بازنشستگی آنها فرا برسد. این پدیده در فیزیک گذارِ فاز نامیده میشود؛ تغییرِ بنیادینِ خواصِ یک ماده از یک حالت به حالتِ دیگر. مثل آب که یخ میزند و از حالتِ پویا و روان به حالتِ ساکن و شکننده تبدیل میشود. در دانشگاه، گذارِ فاز از حالتِ پویا و خلاق به حالتِ سکون و بیتفاوت رخ داده است. بازگرداندن چنین سیستمی به حالتِ اول، بسیار دشوار و پرهزینه است.
بازطراحی موتور، نه تزریق بنزین
در فیزیک وقتی سیستمی به نقطه بحرانی میرسد، تنها راهِ نجات، بازطراحی ساختار است، نه تزریقِ انرژی بیشتر. همانگونه که با ریختنِ بنزینِ بیشتر در ماشینی با موتورِ خراب، مشکل عیب موتور رفع نمیشود و باید موتور را تعمیر کرد. درمان دانشگاه نیز، نه در گروی بودجه بیشتر که در گروی تغییر ساختار است. باید سیستم بسته را به سیستمِ باز تبدیل کرد؛ با شفافیت کامل، زمانبندی مشخص و پاسخگویی ساختاری. باید نهاد میانجیگر مستقل تاسیس کرد؛ دفتری که نقش ناظر کوانتومی را بازی کند و گزارشهایش مستقیما به هیات امنا ارائه شود.
باید اصطکاک را کاهش داد؛ با حذفِ بیرحمانه امضاهای زائد، یکپارچهسازی سامانهها و چابکسازی فرآیندها. اصلاحِ فرآیندهای اداری، هزینه مالی ندارد، اما نیازمندِ یک تصمیمِ شجاعانه مدیریتی است. باید پیش از آنکه آنتروپی بروکراسی، آخرین ذره از نظمِ این سیستم را برهم زند، فکری به حال بازطراحی آن کرد وگرنه روزی خواهد رسید که سیستم، به تعادلِ گرمایی خود برسد؛ جایی که دیگر نه انرژیای برای تولیدِ علم باقی میماند و نه امیدی برای تغییر و در فیزیک، سیستمی که به تعادل گرمایی برسد، دیگر زنده نیست.