داستان حضرت یونس در شکم نهنگ در کدام سوره آمده است؟ در این بخش پاسخ را بخوانید و خلاصه داستان حضرت یونس کلاس هفتم و سایر پایههای تحصیلی برای درک بهتر دانشآموزان را نیز ببینید.
خواندن داستانها و حکایتهای قرآنی در هر سنی لذتبخش و آموزنده است؛ بهخصوص برای کودکان که از طریق قصه با زندگی پیامبران و درسهای اخلاقی آشنا میشوند. یکی از این روایتهای شیرین و پندآموز، داستان حضرت یونس در قرآن کوتاه است؛ ماجرای پیامبری که در شکم ماهی گرفتار شد و با دعا و توبه از این امتحان الهی نجات یافت.
در ادامه، خلاصه داستان حضرت یونس کلاس ششم و هفتم را با زبانی ساده و کودکانه میخوانیم تا بچهها علاوه بر آشنایی با این پیامبر بزرگ، درسهایی مانند صبر، ایمان و امید به رحمت خداوند را نیز از این قصه قرآنی بیاموزند. فراموش نکنید که لحن و شیوه قصهگویی شما میتواند جذابیت این داستان را برای کودکان چند برابر کند.
همچنین در ستاره مطالعه کنید: داستان حضرت ابراهیم در قرآن
آنچه در این مطلب خواهید خواند... عدم نمایش

داستان حضرت یونس برای کودکان
یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود، خدایی که بندگانش را هیچوقت تنها نمیذاره و همیشه از روزگاران قدیم برای ارشاد آنها پیامبرانی را انتخاب میکرده تا مردم را راهنمایی کنند. یکی از این پیامبران الهی حضرت یونس (ع) هست که ماجرای زندگی او و قومش خیلی جالب و آموزنده است. حضرت یونس (ع) در شهری به نام نینوا زندگی میکرد که مردمی بت پرست داشت. هر دسته و قبیلهای برای خودشان بت مخصوصی داشتند که آن را عبادت میکردند و از او کمک میخواستند.
حضرت یونس (ع) با وجود سختیهای فراوان، سالیان درازی تلاش کرد تا این مردم گمراه، دست از بت پرستی و کارهای زشت و ناپسند بردارند و خداپرست شوند، اما بعد از ۳۳ سال، فقط دو نفر ایمان آوردند، یکی دوست قدیمی حضرت یونس، روبیل دانشمند و دیگری تنوخای عابد.
حضرت یونس (ع) که خیلی ناراحت بود تصمیم گرفت از خدا بخواهد که این مردم ناسپاس را مجازات کند. خداوند هم زمان این مجازات را به حضرت یونس گفت و به او فرمان داد که این موضوع را به مردم اطلاع دهد، اما باز هم گوش مردم بدهکار نبود و این بار با شدت بیشتری یونس را مسخره کردند… بالاخره حضرت یونس (ع)، خسته و ناامید از هدایت این مردم، همراه تنوخا از شهر خارج شد، اما روبیل در شهر ماند.
داستان حضرت یونس پیامبر (ص) با بیانی کودکانه
کم کم آسمان شروع به غریدن کرد و ابرهای سیاهی روی شهر را گرفتند، مردم که حسابی وحشت کرده بودند و تازه یاد حرفهای یونس افتاده بودند، با عجله و اضطراب پیش روبیل رفتند تا از او که مردی دانشمند و دانا بود کمک بخواهند، روبیل به آنها گفت که هرچه زودتر باید به خدا ایمان بیاورند و از کارهای بد گذشته دست بردارند و با گریه و زاری از خداوند بخواهند که عذاب و بلا را از سر آنها دور کند. مردم هم همین کار را کردند و خدای مهربان دعاهای آنها را قبول کرد و عذاب را از این قوم برداشت…
بعد از دو سه روز، حضرت یونس (ع) به شهر برگشت، اما آثاری از عذاب ندید و دید که مردم شهر، زندگی عادی خود را دارند. او احساس کرد که پیش قومش خوار و سبک شده و بی خبر از ایمان آوردن مردم و اتفاقاتی که برای آنها افتاده بود، به حالت قهر و عصبانیت، قومش را برای همیشه ترک کرد. رفت و رفت تا به ساحل دریا رسید و دید که یک کشتی بزرگ با تعدادی مسافر آماده حرکت است. حضرت یونس (ع) هم سوار کشتی شد و کشتی حرکت کرد.
همچنین در ستاره بخوانید: داستان کامل حضرت یونس (ع)
داستان حضرت یونس (ع) برای کودکان
در میانههای راه ناگهان طوفان سختی به پا شد و امواج خروشانی به سمت کشتی آمد، ناگهان مسافران کشتی دیدند که نهنگ بزرگی خود را به بدنه کشتی میزند، یکی از مسافران گفت شاید فردی بین ماست که گناهی کرده، باید او را پیدا کنیم و به دریا بیندازیم تا نهنگ به او مشغول شود و ما بتوانیم خود را نجات دهیم. بالاخره تصمیم گرفتند قرعه کشی کنند و قرعه به نام یونس افتاد، یونس را به دریا انداختند و نهنگ غول پیکر هم بالافاصله یونس را بلعید و از آنها دور شد….
اما خداوند بزرگ به نهنگ الهام کرده بود که به یونس آسیبی نرساند و او را در شک خود نگه دارد. وقتی یونس به خود آمد، دید در فضای تنگ و تاریک شکم ماهی محبوس شده و هیچ امید نجاتی ندارد جز اینکه خداوند به او رحم کند و از خطای او بگذرد، چون او بدون اجازه خداوند قومش را ترک کرده بود و این برای اویی که مأمور هدایت و راهنمایی مردم و صبر در برابر اعمال ناشایست آنها بود، کاری پسندیده نبود.
خلاصه داستان حضرت یونس (ع)
خلاصه اینکه یونس چند شبانه روز در آن فضای تنگ و تاریک ماند و در حالی که هیچکس از سرنوشتش خبر نداشت، دست به دعا برداشت و از صمیم قلبش به خطای خود اعتراف کرده و نادم و پشیمان، از خداوند خواست که او را ببخشد. خدای مهربان هم دعای یونس را پذیرفت و او را بخشید و به ماهی دستور داد که مهمان خود را به ساحل برساند. ماهی هم چنین کرد و یونس (ع) را در حالی که بسیار نحیف و لاغر شده بود در ساحل دریا رها کرد.
داستان حضرت یونس (ع) با زبانی ساده و کودکانه
خدای بزرگ و مهربان که همیشه مراقب احوال بندگان خود هست، برای اینکه یونس بیش از این گرسنه نماند و بتواند کمی استراحت کند، یک بوتهی بزرگ کدو را در ساحل دریا رویاند و حضرت یونس (ع) توانست قدری از میوه آن بخورد و در سایهی آن استراحت کند. در این هنگام خداوند کرمی را فرستاد تا ریشه کدو را بخورد و به این ترتیب بوتهی کدو خشک شد. یونس با دیدن این صحنه خیلی ناراحت شد و به خدا اعتراض کرد، خداوند به او وحی کرد که «تو از دیدن خشک شدن بوتهی کدویی که هیچ زحمتی برای رشد آن نکشیده بودی، اینقدر ناراحت و غمگین شدی، اما چگونه است که از نازل شدن عذاب بر عدهی زیادی از مخلوقات من نگران و ناراحت نبودی؟! اکنون به طرف قوم خود برگرد که آنها به من ایمان آوردهاند و از کارهای بد گذشته دست کشیدهاند و انتظار برگشتن تو را میکشند.»
خلاصه داستان زندگی حضرت یونس (ع) با زبانی ساده
مردم نینوا از بازگشت یونس خیلی خوشحال شدند، چون آنها قبلا خبر غرق شدن یونس در دریا را از مسافران شنیده بودند و از اینکه میدیدند پیامبرشان اکنون صحیح و سالم پیش آنها بازگشته خداوند بزرگ را به خاطر این نعمت شکر کردند و در شهر جشن و سروری به پا شد.
مردم نینوا در حالی که به خداوند ایمان آورده بودند، خدای بزرگ را به خاطر این همه لطف و رحمتش سپاس گفتند و سالها تحت رهبری و هدایتهای این پیامبر بزرگ الهی بودند.
خلاصه داستان حضرت یونس کوتاه
حضرت یونس علیه السلام از پیامبرانی است که نام او در قرآن کریم، چهار مرتبه در سوره های نسا، انعام، یونس و صافات آمده و در دو سوره انبیا و قلم نیز وصف او شده است. یونُس بنا بر عهد عتیق و قرآن پیامبری بود در قرن ۸ پیش از میلاد مسیح از شمال الناصره که به دستور خدا به نینوا، پایتخت آشور مسافرت کرد.
حضرت یونس حدودا سی ساله بود که از طرف خدا مامور به ارشاد مردم شهر نینوا در کشور عراق شد. سالها تبلیغ کرد و در راه ارشاد آن ها کوشش نمود؛ ولی آنها که تعدادشان از صد هزار نفر هم بیشتر بود، دایما او را تکذیب می کردند و به او تهمت می زدند و می گفتند تو هذیان میگویی، ما نمی خواهیم از تو پیروی کنیم و دعوت تو را قبول نمی کنیم. با این حال یونس باز هم ماموریتش را انجام می داد و دایما آنها را هدایت می کرد.
در تاریخ آمده که فقط دو نفر به او ایمان آوردند؛ یکی از آنها عابد و زاهد بود و دیگری عالم و حکیم. بقیه هیچ عکس العملی نشان ندادند و حتی در صدد قتل و آزار او بر آمدند. در این موقع، یونس به درگاه خدا شکایت کرد و خواست که مردمان شهر را نفرین کند. مرد عالم و حکیم، به علت حکمتی که داشت از یونس خواست که آنها را نفرین نکند؛ ولی مرد عابد با یونس هم عقیده بود و از او می خواست که آن ها را نفرین کند.
بالاخره حوصله حضرت تنگ شد. مردمان را نفرین کرد و از خدا خواست تا برای آنان عذاب نازل کند. خدای متعال به یونس خبر داد که در فلان روز، عذاب برآنها نازل می شود. حضرت این خبر را به قوم خود داد و خودش هم از شهر بیرون رفت و از دور شاهد بر اوضاع آنها بود.

همین که آثار عذاب پیدا شد و مردم با چشم خود آن را دیدند، به سراغ آن مرد حکیم و عالم رفتند و از او کمک خواستند. عالم گفت: به خدای بزرگ پناه ببرید، ناله و گریه کنید، با زن ها و بچه ها به بیابان ها بروید، در آنجا سر به آسمان بلند کنید و با حالت تضرع و زاری از خدا کمک بخواهید و به او ایمان بیاورید و توبه کنید. از این طریق خداوند شما را می آمرزد و رحمتش را بر شما نازل می کند.
آن قوم، تمام حرفهای مرد عالم را انجام دادند و به همین دلیل نیز خداوند آنها را مورد ترحم قرارداد و عذاب را از آنها برطرف کرد. حضرت یونس وقتی باخبر شد که عذاب از آنها برطرف شده خشمگین و ناراحت از اینکه چرا نزد قوم خود خوار شده و عذاب از آنها برطرف گشته است، به حالت فرار و قهر از شهر بیرون آمد.
در مسیر خود به ساحل دریا رسید و دید که کشتی پر از مسافر و آماده حرکت است. از آنها خواست تا او را هم سوار کنند؛ آنها قبول کردند. یونس سوار شد و کشتی به راه افتاد. همین که به وسط دریا رسیدند، دریا طوفانی و پر از امواج شد. ناگهان کشتی متوقف شد و ایستاد. درباره علت این توقف، بعضی می گویند ماهی بزرگی (یک نهنگ) در جلو کشتی ظاهر شده بود و بعضی گفته اند که کشتی سنگین شده بود و نمی توانست حرکت کند.
به هر حال کشتیبان و مسافرین گفتند که باید یک نفر را به قید قرعه به دریا بیندازیم. چند بار قرعه کشیدند و هر بار، قرعه بنام یونس پیغمبر افتاد. همه دانستند که رمزی در کار است. یونس را به دریا انداختند و بلافاصله ماهی بزرگی که از طرف خدا مامور شده بود، او را بلعید؛ گر چه اراده خدا براین قرار گرفته بود که در شکم ماهی، به او هیچ آسیبی نرسد.
یونس در شکم نهنگ علت گرفتاری خود را فهمید و دانست که بی صبری و قهر او از قومش، شایسته او نبوده است. (مربیان الهی تا آنجا که امید تربیت دارند باید از درخواست عذاب بپرهیزند) این ماجرا یک بلا و آزمایشی بود که خدا این پیامبرش را به آن مبتلا کرد. لذا از همان موقع، یونس به تسبیح خدا مشغول شد؛ بسیار نالید و گریه کرد و در آن زندان تنگ و تاریک شکم ماهی، فریاد کرد که: خدایا، معبودی جز تو نیست و من از ستمکاران به نفس خود هستم.
این تضرع و استغاثه ها، موجب نجات او شد. ماهی پس از چند روز، به دستور خدا، او را در کنار دریا از دهان خود بیرون انداخت. یونس بسیار مریض و بی رمق بود و به همین دلیل، خداوند درخت کدویی را بالای سر او سبز کرد تا پیغمبرش از میوه و سایه آن استفاده کند.
کم کم حال او بهتر شد و مامور شد که دوباره به نزد قومش برگردد. آن قوم هم دعوت او را پذیرفتند. آنها دیگر به خدا ایمان آورده بودند و خدا را پرستش می کردند. قبری که در شهر کوفه در کنار شط فرات است، به قبر یونس پیغمبر مشهور است که گنبد و بارگاهی هم دارد.
خلاصه کوتاه داستان حضرت یونس در قران
در آیات سوره صافات خداوند داستان حضرت یونس را بیان می کند و او را به خاطر ترک اولی ملامت می کند:
«وَ إِنَّ یُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ (صافات -۱۳۹) إِذْ أَبَقَ إِلَى الْفُلْکِ الْمَشْحُونِ (۱۴۰) فَساهَمَ فَکانَ مِنَ الْمُدْحَضِینَ (۱۴۱) فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَ هُوَ مُلِیمٌ (۱۴۲) فَلَوْ لا أَنَّهُ کانَ مِنَ الْمُسَبِّحِینَ (۱۴۳) لَلَبِثَ فِی بَطْنِهِ إِلى یَوْمِ یُبْعَثُونَ (۱۴۴) فَنَبَذْناهُ بِالْعَراءِ وَ هُوَ سَقِیمٌ (۱۴۵) وَ أَنْبَتْنا عَلَیْهِ شَجَرَةً مِنْ یَقْطِینٍ (۱۴۶) وَ أَرْسَلْناهُ إِلى مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ یَزِیدُونَ (۱۴۷) فَآمَنُوا فَمَتَّعْناهُمْ إِلى حِینٍ (۱۴۸)».

ترجمه:
«و همانا یونس هم از پیامبران بود (۱۳۹).
به یادش آور زمانى که به طرف یک کشتى پر بگریخت (۱۴۰).
پس قرعه انداختند و او از مغلوبین شد (۱۴۱).
پس ماهى او را ببلعید در حالى که ملامت زده بود (۱۴۲).
و اگر او از تسبیح گویان نمى بود (۱۴۳).
حتما در شکم ماهى تا روزى که خلق مبعوث شوند باقى مى ماند (۱۴۴).
ولى چون از تسبیح گویان بود ما او را به خشکى پرتاب کردیم در حالى که مریض بود (۱۴۵).
و بر بالاى سرش بوته اى از کدو رویاندیم (۱۴۶).
و او را به سوى شهرى که صد هزار نفر و بلکه بیشتر بودند فرستادیم (۱۴۷).
پس ایمان آوردند ما هم به نعمت خود تا هنگامى معین (مدت عمر آن قوم) بهره مندشان گردانیدیم (۱۴۸)».
