تولستوی در کتاب چه باید کرد با نثری ساده و بدون استفاده از هیچ عنصر ادبی، زیبایی شناختی و محدود کردن خودش در حصار کلمات، این کتاب را که کتابی است تحلیلی و جامعه شناسانه، به رشته تحریر در آورده است.
گزارشی واقعی از وضعیت مردم آن زمان
کتاب چه باید کرد، در واقع گزارشی است از فعالیتهای تولستوی برای ریشه کن کردن فقر؛ فقری که پس از مهاجرت از روستای زادگاهش به شهر مسکو با آن در بین مردم مواجه میشود.
چیزی که در وهله اول برای تولستوی ناراحت کننده و دردناک به نظر میآید همچنین باعث میشود تا این نویسنده نامدار در پی کاوش و پیدا کردن علت این قضیه در کوچهها و خیابان های فقیر نشین مسکو راه بیوفتد، یافتن دلیل این فقر بود.
تولستوی از طریق ارتباط با فقرا سعی میکند این علت را دریابد. او در این مسیر چیزهای زیادی در مورد جامعهاش میفهمد و تغییرات زیادی در دیدگاهش رخ میدهد. وی در تمام این مدت صادقانه و بدون هیچ افراط و تفریطی نظریات خودش و اطرافیانش را در مورد این موضوع بیان مینماید.

مهاجرت به مسکو و رویارویی با حقیقت
تولستوی در خانوادهای اشرافی متولد شده بود و قبل از آمدن به مسکو از “ژاسناژا پولژانا” هرگز در زندگیاش با این حجم از فقر و فلاکت مردم رو به رو نشده بود. او در زمان نوشتن این کتاب با همسر و فرزندانش در خانهای به همین سبک اشرافی زندگی میکرده است. خانهای مجلل با پیشخدمتان مختلف!
وقتی تولستوی و خانوادهاش از روستا به شهر مسکو مهاجرت میکنند، اولین چیزی که توجه تولستوی را در مسکو جلب میکند، فقرای بسیار زیادی هستند که در خیابانهای مسکو میبیند. این مسأله به شدت ذهن تولستوی را درگیر میکند. او ابتدا سعی میکند با دادن پول به فقرا، به قولی وظیفه اش را انجام دهد و خیال خودش را راحت کند. اما بعد میبیند که یکی از فقرایی که یک بار به او کمک کرده بود و حتی برایش کارپیدا کرده، دوباره در خیابان است و در حال گدایی.
وی بعد از این ماجرا به نوعی دلسرد میشود و فکر میکند نباید به این موضوع بپردازد و باید این مسأله را رها کند تا به زندگی عادی خود در خانه مجلل خودش ادامه دهد، اما کمی که میگذرد وقتی جلوتر میرود و از نزدیک با زندگی فقیران آشنا میشود، با این مسأله به صورت واقعی درگیر میشود، میفهمد که یک عمر در بیخبری زندگی میکرده است.
در واقع تولستوی بعد از رویارویی با واقعیت جامعه روز روسیه میفهمد که دستانش برای کمک به مردم فقیر سرزمینش چقدر خالی است و در مورد این مشکل، مسأله فقط فقر مالی نیست بلکه طرز نگاه یا تفکری هست که چه در اشراف جامعه، چه در فقیران وجود دارد و باعث دامن زدن به این مسأله میشود .
فقر فرهنگی بزرگترین درد است
تولستوی بعد از مشاهدات اولیه خود برای نوشتن کتاب چه باید کرد به میان مردم فقیر میرود و با نگاهی موشکافانه و هوشمندانه به زندگی آنان و علتهای اصلی رنج آنان، که مهمترینش فقر فرهنگی و نگاه غلط به مسئله کار و قناعت است، برمیخورد. در قسمتی از کتاب مینویسد:
” من چگونه میتوانستم نگاه آنان را نسبت به زندگی عوض کنم، گواینکه درخواست آنان از زندگی این بود که با رنج کمتر لذت بیشتری ببرند، درست مثل نگاه اطرافیان اشرافی خودم به زندگی.”
تولستوی در قسمتی از مشاهدات خود نوک پیکان را به سمت قشر خودش میکشاند و فساد و بی تفاوتی ثروتمندان را در بیراهه رفتن فقرا محکوم میکند.

ریسمان الهی را که رها کنیم، فقیر میشویم
تولستوی بعد از ساعتها تحقیق و تفکر متوجه میشود که علت اصلی مشکلات مشترک در زندگی مردم جدای از فقیر و غنی بودن ، رها کردن ریسمان الهی و تخلف از دستورات خداوند است. به نوعی این رهایی عامل اصلی فقر است. تولستوی در جایی از کتاب میگوید:
” اگر همانطور که خداوند تعلیم داده، میزیستیم ،هیچ گاه بدی و پلیدی به وجود نمیآمد.”
وی خاطر نشان میکند که بعد از دقت و مو شکافی در زندگی دو قشر فهمیدم که هر دو از یک بیماری رنج میبرند، منتها اسمی که هر یک روی آن گذاشتهاند، متفاوت است.
مادران کم کاری کردهاند
تولستوی در جای دیگری از کتاب میآورد:
“مادران ما آگاهانه فرزندانشان و مادران نسل بعد را با روش غلط خود تربیت میکنند. در تعداد زیادی از خانوادههای فقیر روسیه، مادر فرزند دخترش را برای رفتن به قهوه خانه و گرم گرفتن با مردان، به منظور دریافت پول به خاطر مشایعتش، پرورش میدهد؛ در قشر ثروتمند هم مادر دختر را به مجلس رقص هدایت میکند و به او یاد میدهد که با دلبری و لوندی برای خود محبوب و همسری ثروتمند پیدا کند.
این دو مادر زندگی را یکسان مینگرند. هر دو فکر میکنند که زن باید شهوت مرد را سیراب کند و در عوض بخورد، بپوشد و ناز و نوازش شود که این تفکر هرگز موجب تغییر در زندگی مردم نمیشود.”
