از خنجری بترس که از رو نمیزند؛ شعری از مسعود نامداری

دسته‌بندی: شعر
تاریخ انتشار: ۱۳۹۶ تیر ۱۵, پنجشنبه ساعت ۱:۳۰۰ رأیبدون امتیاز

از خنجری بترس که از رو نمیزند از آدمی که دست به چاقو نمیزند شاید که زیر پای تو از چشم آسمان افتاده آن ستاره که سوسو نمیزند می بیندت تورا و رها میکند تورا آن دلبری که دست به جادو نمیزند افتاده حجمِ غرشِ شیری به تازگی در جنگلی که نبضِ هر آهو نمیزند […]

از خنجری بترس که از رو نمیزند
از آدمی که دست به چاقو نمیزند

شاید که زیر پای تو از چشم آسمان
افتاده آن ستاره که سوسو نمیزند

می بیندت تورا و رها میکند تورا
آن دلبری که دست به جادو نمیزند

افتاده حجمِ غرشِ شیری به تازگی
در جنگلی که نبضِ هر آهو نمیزند

خاموش مانده اند رفیقان میان جشن
در مجلسی که طبلِ هیاهو نمیزند

هر جا که با دخیل دعا مستجاب شد
او دست بندِ سبز به بازو نمیزند

با من سقوط کن که خدایت در آسمان
پرواز را به بال پرستو نمی زند

تگ ها: مسعود نامداری
Share 0
Tweet
Share 0
Share 0
Share 0
اشتراک‌گذاری

این مطلب برای شما مفید بود؟

بازخورد شما به بهبود کیفیت مطالب کمک می‌کند.

در حال بررسی رأی شما...