سعیدامامی کیست وچگونه کشته شد؟

(۲۴ دی ۱۳۳۶، شیراز – ۲۹ خرداد ۱۳۷۸، تهران) از مأمورین بلندپایه وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ایران معاون آیت الله علی فلاحیان “در زمان وزارتش” بود که او راعامل اصلی قتلهای زنجیرهای دانسته اند، هرچند که برخی (از جمله حجج اسلام نبویان و حسینیان) در صحت آن تردید!بلکه انکار کردهاندومرگش را خودکشی ندانسته اند!
وی پس از روی کار آمدن دولت سید محمد خاتمی و در دوران وزارت آیت الله دری نجفآبادی از مقام خود برکنار شد و به مقام مشاورت تنزل یافت. او در پیشینهٔ خود ۷ سال بالاترین مقام امنیتی کشور(معاونت امنیتی وزارت اطلاعات عهده داربود.
اتهامات سعید امامی: قتلهای زنجیرهای فروهرها، مختاری، پوینده و شریف ،مضافاً او به عنوان یکی از عوامل قتلهای دهه اول انقلاب ( ترور سعیدی سیرجانی، واقعه ترور میکونوس، ماجرای اتوبوس ارمنستان”عملیات ناموفق به دره افکندن اتوبوس حامل ۲۱ تن از نویسندگان و روشنفکراندانسته اند)

قتلهای موسوم به قتلهای زنجیره ای در سال ۱۳۷۷ و با به قتل رسیدن دکترداریوش فروهر(وزیرکاردولت بازرگان) و همسرش(پروانه اسکندری) و تعدادی نویسنده صورت گرفت که با تأکید مقام معظم رهبری بلافاصله ریاست محترم جمهور دستور تشکیل کمیته ویژه ای را با عضویت ۳ وزیر صادر نمودند که با شناسائی عوامل این حرکت زشت مشخص شد که تعداد معدودی از عناصر خود ۳ وزارت اطلاعات در آن نقش داشته اند و وزارت اطلاعات با صدور اطلاعیه ای این مطلب را به اطلاع عموم رسانید در بخشی از این اطلاعیه چنین آمده است
« وزارت اطلاعات با همکاری کمیته ویژه تحقیق موفق گردید شبکه مزبور را شناسائی، دستگیر و تحت تعقیب و پیگرد قانونی قرار دهد و با کمال تأسف معدودی از همکاران مسؤلیت ناشناس، کج اندیش و خودسر این وزارت که آلت دست عوامل پنهان قرارگرفته و در جهت مطامع بیگانگان دست به این اعمال جنایتکارانه زدند».( روزنامه جمهوری اسلامی ۱۶دی ۱۳۷۷)
رئیس سازمان قضائی نیروهای مسلح در قرارگرفته و در گفتگو با ایرنا گفت:
عاملان اصلی با توجه به تحقیقات انجام گرفته مصطفی کاظمی، مهرداد علیخانی، خسرو براتی و سعید امامی هستند که سعید امامی نقش هدایت و برنامه ریزی این توطئه را بر عهده داشته است.(روزنامه کیهان ۳۱ خرداد ۱۳۷۸)
این اقدام وزارت اطلاعات مورد تقدیر مقام معظم رهبری قرار گرفت و ایشان ضمن تشکر از وزارت اطلاعات فرمودند: این شوخی نیست که انسان یک نقطه ضعفی در پیکره خودش احساس بکند و صادقانه آن را با مردم در میان بگذارد و بگوید این جایم، این اشکال را دارد.(روزنامه جمهوری اسلامی ۲۰ دی ۱۳۷۷)
ریاست محترم جمهوری نیز در پیامی خطاب به کارکنان وزارت اطلاعات نوشتند:
تردید ندارم که اقدام مناسب شما در کشف و خنثی سازی این جریان، میزان اعتماد ملی به پیکره سالم، توانمند و هوشیار وزارت اطلاعات را بالا می برد.(روزنامه جمهوری اسلامی ۱۷ دی ۱۳۷۷)
در جریان رسیدگی به پرونده قتلها سعید امامی در زندان خودکشی کرد
رئیس سازمان قضائی نیروهای مسلح در این رابطه اظهار داشت:
با وجود مراقبت های ویژه ای که از سعید امامی یکی از عوامل اصلی و محوری این قتل ها به عمل آمد وی در زمان استحمام در بازداشتگاه با خوردن داروی نظافت خودکشی کرد که بلافاصله به بیمارستان منتقل شد ولی تلاش های پزشکی برای نجات وی مؤثر واقع نشد البته با توجه به مدارک موجود و اعتراف صریح سعید امامی، وی هیچ گونه راه فراری نداشت و اگر با این اتهامات به دادگاه می رفت حکم او اعدام بود.(روزنامه کیهان ۳۱خرداد ۱۳۷۸)
سه(۳)متهم دیگر پرونده( مصطفی کاظمی، مهرداد علیخانی، خسرو براتی) نیز محکوم به اعدام شدند که البته با توجه به رضایت خانواده مقتولان به حبس ابد تبدیل شد.( روزنامه کیهان ۵ بهمن ۱۳۷۸)
***
برخی شیوههای قتل از زبان سعید امامی
خزعلی، فرزند آیت الله خزعلی در سایت شخصی خود به نقل خاطرهای از گفتگویاش با سعید امامی (متهم اصلی پرونده قتلهای زنجیرهای) پرداخته است.
مهدی خزعلی(فرزندمرحوم آیت الله خزئلی)که سابقه چندین باربازداشت”زندانی سیاسی “دررزومه”خوددارد -در یکی از مطالب سایت شخصی خود آورده است: در یک بحث تئوری با او (امامی)، من معتقد بودم که حذف فیزیکی در سنت پیامبر (ص) و ائمه هدی(ع) جایی ندارد، اگر چنین بود امیر مومنان علی علیه السلام میتوانست در سقیفه که چند نفر بیش نبودند مسیر تاریخ را تغییر دهد، توجیه هم این که چند نفر معدود میخواهند علیه بیعت ۱۲۰ هزار نفر با وصی و جانشین پیامبر (ص) توطئه کنند، یا مسلم در خانه هانی کار را یکسره میکرد و حادثه کربلا اتفاق نمیافتاد.
شیوه ازمیان برداشتن مخالفین
خزعلی ادامه داده است: در همان جلسه از روشهای نوین سخن میگفت، مثلاً اگر “سیا” بخواهد کسی را حذف کند، به او نزدیک میشود و با شناسایی داروهای او ترتیبی میدهد که یکی از قرصهای او عوض شود و یک قرص با همان شکل و شمایل اما با دوز بالا و کشنده از همان دارو در میان قوطی قرص او قرار میداد – دقت بفرمایید! فقط یک قرص که پس از مرگ باقی قرصها معمولی و استاندارد باشند – و منتظر میماند تا شب موعود و رسیدن نوبت آن قرص مرگبار ! مقتول مثل همیشه قرصهای خود را خورده و آرام میخوابد و دیگر بیدار نمیشود، پزشک قانونی نیز سمی در خون او نمی یابد! حتی اگر غلظت دارو در خون او را اندازه گیری نمایند، تنها فرضیه محتمل استفاده عمدی یا اشتباهی از داروی اضافه است!/۲۴ اسفند ۱۳۸۷ آفتاب
در دو دولت هاشمی رفسنجانی، فلاحیان، امامی را به عنوان معاون امنیتی وزارت اطلاعات برگزید.
با قتل شاپور بختیار، عبدالرحمن برومند، و سروش کتیبه توسط مأموران وزارت اطلاعات و در پی آن لغو سفر فرانسوا میتران به ایران، روابط دو کشور به شدت تیره شد.
امامی در بلژیک به همراه اسلحه و مهمات دستگیر شد.
در دولت نخست خاتمی نیز به عنوان مشاور در وزارت اطلاعات به ریاست دری نجف آبادی حضور داشت.
روزنامهٔ سلام در ۱۵ تیر ۱۳۷۸ نامه ای از سعید امامی را منتشر ساخت که وی خواستار اعمال محدودیت بیشتر برای نویسندگان و مترجمان شده بود.
سعید امامی این نامه را در ۱۶ مهر ۱۳۷۷ اندکی پیش از آغاز دور تازه قتل های زنجیره ای، خطاب به «مقام محترم وزارت» نگاشته بود.
کتاب آقای سفیر (گفتوگو با محمدجواد ظریف):
از نظر انجمن [اسلامی]، دفتر حفاظت منافع ما در واشنگتن به دست کسانی اداره میشد که ارتباط زیادی با انقلاب اسلامی نداشتند. افرادی نظیر آقای سعید امامی و اکثر اعضای انجمن برخلاف من نسبتاً تند عمل میکردند و مشی بسیار انقلابی داشتند. اگر چه رابطه دوستی بین ما برقرار بود و رفتو آمد خانوادگی نیز با یکدیگر داشتیم، اما از همان ابتدا خط مشیمان با هم متفاوت بود. افرادی مثل من به رفتاری توأم با آرمش و ارشاد اعتقاد داشتند، اما آنها شیوههای دیگر را ترجیح میدادند. در همان زمان بود که انگ لیبرالی به بنده زده شد. (ص۳۴)/مشرق۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۴
***
متاسفانه فیلمهای بازجویی همسر سعید امامی واقعی است
روحالله حسینیان رئیس مرکز اسناد انقلاب اسلامی بعدازظهر امروز (دوشنبه ۸۷/۰۲/۳۰)با حضور در نشست «آنسوی دوم خرداد» که از سوی بسیج دانشجویی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران برگزار شده بود به سئوالات حاضرین جواب داد

۱- چه سندی درباره ارتباط باند سیدمهدی هاشمی و سعید حجاریان دارید؟
حسینیان: بنده هیچگاه چنین چیزی را مطرح نکردهام که بخواهم برای آن سندی بیاورم. معتقدم حجاریان از باند سیدمهدی هاشمی نبود.
۲- آقای خاتمی سیروس ناصری را خادم مردم نامیده است. لطفاً در مورد وضعیت آقای ناصری نیز مطالبی بگویید
حسینیان : من در این مورد اطلاعی ندارم.
۳- آیا شما در خصوص نقش سازمان مجاهدین در تحولات پس ازانقلاب دچار توهم نیستید؟
حسینیان: موضع این سازمان و اعضای آن را آشکارا میتوانید در روزنامهها ببینید و عملکرد این سازمان در جریان دوم خرداد نیز کاملاً روشن است.
۴-ادعاهایتان مبنی بر جاسوسی عباس عبدی چیست؟
حسینیان: آنچه در روزنامهها نوشته شد این بود که ایشان کارهایی را برای برخی از شرکتهای تحقیقاتی وابسته به سازمان «سیا» انجام داده است که جزایش را هم دید.
۵- فیلم منتشر شده از بازجویی همسر سعید امامی چقدر صحت دارد؟
حسینیان: متأسفانه فیلمهای منتشر شده در این زمینه صحت دارد و علتش نیز این بود که کار بازجویی و بازپرسی در آن زمان از دست وزارت اطلاعات نیز گرفته شده بود،گروه مستقلی با راهنمایی برخی اعضای شورای امنیت سابق کار را در دست گرفته بود که متأسفانه به انحراف کشیده شد و این مسئله خوشبختانه برای آقای خاتمی کاملاً روش شد، لذا بازجوهای اولیه از کار برکنار شدند و پرونده به گروه دیگری سپرده شد که با وجود چپ بودن، متدین بودند و تا حدودی که میشد پرونده را از انحراف خارج کردند.
۶-پروژه «x » چه بوده است؟
حسینیان (با خنده) : احتمالاً باید در این زمینه آقای «y» جواب دهند.
۷-علت حمایتهای شما از خاتمی در دوران انتخابات ریاست جمهوری چه بود؟
حسینیان: من ایشان را روحانی روشنفکری میدانستم که البته با ایشان اختلاف هم داشتم اما آن زمان به دلیل اینکه جناح حاکم نوعی فضای بسته بوجود آورده بود و در جامعه انحصارطلبی احساس میشد گمان کردم که وظیفه است این انحصار و بسته بودن جامعه شکسته شود لذا تنها راه رسیدن به این اهداف را حمایت از خاتمی میدانستم اما نمیدانستم که این باز شدن فضا به سوی جاری شدن سیلی میرود که نزدیک بود همه چیز را از بین ببرد، متأسفانه در این دوران از چاله درآمده و به چاه افتادیم،البته من بعد از آن دوران رسماً عذرخواهی کردم و گفتم که حمایت من از خاتمی اشتباه است.
۸- گفته میشود شما در مورد تفکرات و نوشتههای سعید حجاریان حکم تکفیر وی را دادهاید؟
حسینیان: خیر چنین نیست و من ایشان را تکفیر نکردم.
۹-نقش شوهر خواهر شهید رجایی در پرونده انفجار دفتر نخستوزیری چیست؟
حسینیان: شوهر خواهر شهید رجایی در این حادثه نقش داشت ولی متواری شد که پرونده این فرد همچنان مفتوح است.
۱۰- دستداشتن فردی به نام «ب.ن» در انفجار دستگاه نخستوزیری چیست؟
حسینیان: در ماجرای انفجار دستگاه نخستوزیری پروندهای گشوده شد و همین آقای «ب.ن» مدتی را در زندان بودند اما در این زمان تعدادی از مسئولین در نامهای خطاب به امام خمینی خواستار آزادی وی شدند که امام نیز به خواسته آنها دستور آزادی این فرد را صادر کرد.
۱۱-نقش محمدی درانفجاردفترنخست وزیری چه بود؟
حسینیان: در این ماجرا فردی به نام محمدی هم دستگیر شد که در زمانی که وزارت اطلاعات در حال تحقیق بود این فرد را در سلول خود در زندان خودکشاندند! و یا خودکشی کرد،شهید لاجوردی در این باره میگفتند که آقای «ب.ن» در این ماجرا دست داشت.
۱۲-مسئولان امضا کننده نامه برای آزادی «ب.ن» چه کسانی بودند؟
حسینیان: من به این سوال جواب نمیدهم.
آقای حسینیان در پایان این سخنرانی “قبل ازپاسخ به سئوالات)گفت:احتمالاًشمابر من خرده خواهید گرفت که چرا محافظه کار شدهای؟در اثنای این نشست در پاسخ به سوالات متعدد دانشجویان مبنی بر اینکه چرا روشنتر سخن نمیگوئید؟ به شوخی پاسخ داد: من پیر شدهام و ترسو و محافظهکار! /۸۷/۰۲/۳۰فارس
توضیحات مدیریت سایت-پیراسته فر
اصلاحاتی در-ویرایش سئوالات انجام داده ام بدون اینکه محتوی پاسخ تغییری داده شود

ازراست نفردوم تقی محمدی است درلانه جاسوسی-که به اشتباه بنام احمدی نژادمنتشرشده بود
از دانشجویانی بود که در یکی از روزهای اول تسخیر، باری روزن، وابسته مطبوعاتی سفارت امریکا که به زبان فارسی نیز تسلط داشت را به میان خبرنگاران آورد. محمدی که از نزدیکان بهزاد نبوی و خسرو تهرانی بود، بعدها به اطلاعات نخستوزیری رفت و پس از انفجار هشت شهریور به سفارت ایران در افغانستان فرستاده شد، اما اسدالله لاجوردی به دلیل نزدیکی او با مسعود کشمیری عامل انفجار نخستوزیری، او را از کابل فراخواند و بازداشت کرد. تقی محمدی که در بازداشتگاه برای اعتراف اعلام آمادگی کرده بود، به طرز مشکوکی ساعاتی بعد با کمربند خودکشی کرد.
سعیدحجاریان(معاون اطلاعات نخست وزیری) درمصاحبه بایک مجله «اندیشه پویا» (شماره ۲، تیر و مرداد ۱۳۹۱)، خودکشی تقی محمدی رادرزندان تأییدمیکند وی می گویدخودم رفتم جنازه حلق آویزمحمدی رادرزندان دیدم
محمدی ازمسؤلین کمیته انقلاب منطقه نازیآباد بود،بعد به کمیته اداره دوم ارتش رفت و در بخش ضد جاسوسی، پیگیری جریانات ضد انقلاب راست و ستاد ضد کودتای نوژه فعال شد. سپس وی به اطلاعات نخستوزیری رفت. پس از انفجار هشت شهریور در فاصله کوتاهی تقی محمدی ابتدا به عنوان مأمور دفتر اطلاعات و تحقیقات نخست وزیری به کویت اعزام میشود و سپس به عنوان کاردار ایران در افغانستان منصوب میشود.
*ب.ن -بهزادنبوی است ا معاون نخست وزیر در امور اجرایی در دولت شهید رجایی
*سیروس ناصری نماینده پیشین ایران درسازمان ملل -عضو تیم ایرانی مذاکرات قطعنامهٔ ۵۹۸ شورای امنیت بودهاست
نمایندهٔ ایران در دفتر سازمان ملل متحد در ژنو و عضو تیم ایرانی مذاکرات قطعنامهٔ ۵۹۸ شورای امنیت

ناصری در دولت محمد خاتمی از اعضای ارشد تیم مذاکرهکنندگان هستهای ایران بوده است.
ناصری دراین اواخرنایب رئیس شرکت کیش اورینتال، نماینده هالیبرتون آمریکا در ایران بود که درمضان جاسوسی بود ولی اثبات نه اثبات شد ونه بازداشت./پایان توضیحات
همسر سعیدامامی ازشوهرش می گوید:
فهمیه دری نوگورانی(همسر شهید سعید امامی):
” آقا سعید” در سال ۱۳۳۶ در شیراز به دنیا آمدند. تحصیلات ابتداییشان هم در شیراز گذراندند. مدتی هم در سنندج کردستان بودند. پدرشان به عنوان رئیس آموزش و پرورش و بعد هم رئیس دبیرستان فعالیت داشتندمدتها.
خانواده سعید یک خانواده خیلی مذهبی نیست و نبودند، البته اجدادشان از خانواده های مذهبی منطقه خودشان بودند … علیرغم اینکه ظاهرا مذهبی نبودند ولی یکسری خصوصیات داشتند که معمولا همیشه ازشون به خوبی یاد می شود و همه خاطره خوب از ایشون دارند بخصوص مادرشان که در سال ۱۳۶۹ در اثر سرطان فوت کردند ( خانم هما رخ اعتماد ) … علیرغم اینکه می گویم اعتقادات مذهبی نداشتند ولی خوب خیلی دست به خیر و خیِّر بودند .
همشون هم می گفتند که اصلا سعید اخلاق و رفتارش جدای بقیه بود… شاید وضع خانواده اش دختر عموها پسرعموها و دیگران را الان بعنوان یک نقطه ضعف سعید الان دارند مطرح می کنند ولی من خودم به شدت پاش وایسادم که کسی که خودش راهش را انتخاب کند و خودش دین را بفهمد خیلی چیزها را می فهمد .
که کسی که طوطی وا ر دین را از اول به او گفته باشند و یک نماز و روزه ای فقط می گیرد و هیچ احساسی ندارد و هیچ وقت فرق خوبی و بدی را آنطور که باید نمی تواند درک بکند، بلکه همیشه یک چیز سنتی بار آمده به نطر من ارزشی که برای آن یکی می دهم خیلی بیشتر است تا این سنتی و عادتی بزرگ شده. ” سعید ” به قول معروف از همان ۱۵ سالگی که حد شرعی اعما ل یک پسر است به هیچ عنوان نماز و روزه و واجباتش را غافل نبوده وخانواده هم می گفتند که در مراسم ها و جشنهای فامیل شرکت نمی کرد و مقیّد بود. بعد از اینکه سعید دیپلم می گیرد ، برای تحصیلات به آمریکا می فرستندش و اصلا هم کاری به دایی ایشان که در سفارت ایران کار می کرد نداشت، چون اصلا وقتی “سعید” رفته دایی سعید ایران بودند و کاری به سعید نداشتند.
از نظر درسى همیشه شاگرد اوّل بوده، ولى وضعیّت خانوادگى ایشان مرفّه بودند. هیچ وقت یادم نمى رود که برایم تعریف مى کرد مى گفت خوب باباش مسئولیّتى در آموزش و پرورش داشتند. راننده مى رفته دنبال بچّه که مثلا” از خانه به مدرسه ببردش. مى گفت زمستان بود و سرما شدید بود. پاها همه توى برف مى رفت بعد یک بخارى تو کلاس مابود؛ بچّه ها مى آمدند که کف (کفششان) سوراخ بود و یخ مى زد این برفها. مى لرزیدند ومى ایستادند پشت این بخارى که خودشان را گرم کنند و به اصطلاح وضعیّت خیلى خوبى نداشتند بچّه ها در مدرسه. مى گفت من نمى توانستم بپذیرم که در آن شرایط ماشین بیاید ومن را به مدرسه ببرد. هر وقت ماشین مى آمد به راننده مى گفته من خودم مى روم و خودش پیاده این مسیر را مى رفته. مى گفت به راننده آقاى “ولیدى” اسمش بود، گفته هیچ وقت به بابایم نگو من پیاده مى روم و مى آیم چون عصبانى میشود و دعوا مى کند…
“سعید” تا قبل از آمریکا آمدن در یک خانواده ى مرفّه بود به قول معروف ورزش مى کرده، تنیس بازى مى کرده نمى دانم لباس یا بلوز رکابى مى پوشیده خوب هیچ کدام اینها حرام و جرم که نیست آنهایى که الان این مطالب را بیان مى کنند اگر قرار بر سرزنش افراد باشد به خاطرگذشته ها فکر نمى کنم کسى غیرقابل سرزنش باشد.
همه ى حتّى بزرگان را هم باید سرزنش کرد بدلیل وضع خانوادگى، اطرافیان پوشش قبل از انقلاب و بچّه ها و خواهر و برادرها و… من نمى توانم بپذیرم که “سعید” را الان مورد سرزنش قرار بدهند بگویند خانواد ه ات اینطور بوده پس تو ریشه ى اعتقادات قوى نداشتى یا نمى دانم فساد اخلاق داشتى… “سعید” دو سال قبل از انقلاب بلافاصله که دیپلم گرفته به آمریکا و در شهر “استیل واتر” اوکلاهما در رشته ى مهندسى هوافضا شروع به تحصیل مى کند. بچّه هایى که از همان زمان”سعید” را مى شناختند، چون من آن موقع هنوز آمریکا نرفته بودم، ولى آنهایى که از اوّل او را مى شناختند همیشه به سالم بودنش و اینکه مثل بقیّه ى ایرانیهایى که مثلا” بودند جلف و لاابالى باشد، مثل آنها نبود.
یواش یواش بدلیل همین زمینه هاى پاکى، بچّه هایى که درانجمن اسلامى فعّال بودند جذبش مى کنند به جلسات، سخنرانیها و کلاسهاى انجمن علاقه ى فو ق العاده زیادى به خواندن کتاب داشت یعنى من در تمام طول عمرم هیچ کسى را ندیدم مثل “سعید” که اینطور عاشق کتاب خواندن باشد. گاهى موقع ها مى شد که تا ساعت دو بعد از نصفه شب سرکار بود ولى وقتى مى آمد خانه براى استراحت یکى دو ساعت فقط مطالعه مى کرد که چشمهاش قرمز مى شد و من همیشه مى گفتم به این چشم ها اینقدر فشار نیار. مى گفت استراحت من کتاب خواندن هست.
…خلاصه “سعید” به تدریج به جلسات انجمن کشیده مى شد و بخاطر ادبیّات خیلى قوى که داشت بقول معروف یواش یواش به جلسات بالاتر انجمن کشیده مى شود و جزء سخنران هاى دور هاى مى شود و بعدها از اعضاى فعّال انجمن اسلامى مى شود و بخاطر قدرت سخنرانى به ایالتهاى مختلف هم سفر مى کرد و فعّالیّت شدیدى داشتند تا تقریبا جزو سه چهار نفر اصلى انجمن اسلامى شده بود…
آقایان دیگرى که در انجمن بودند آقاى “فرامرز دهکردى” بودند و خانمشان هم دکترا دارند. آقاى “محمّد بدر” آقاى “مسعود دوج” برادرى بودند به اسم “بهرام” چون آنجا معمولا” هم فامیل همدیگر را صدا نمى کردیم. همه را به اسم خواهر و برادر صدا مى کردیم. کما اینکه بنده را به نام خواهر “فهیمه” یا “سعید” را همه به نام برادر “سعید” معمولا” صدا مى کردند. آقاى “سعید پروین” بودند و در حوز ه ى علمیّه در س مى خواندند وبعدها رئیس یک شرک تخصصى موادّ شیمیایى شدند و معروف بودند به “سعید طلبه”. برادرى بود به اسم برادر “رحیم” که بعدها به سپاه رفتند و شیرازى هم بودند و به “رحیم” آرلینکتون مى شناختیمش چون دکتراشان را در آرلینکتون مى گرفتند…
من جزو آخرین سرى بودم که در ایران ویزا گرفتم براى تحصیل و بعد از ما دیگر تسخیر لانه ى جاسوسى پیش آمده بود و به همین دلیل من در اوج شرایط اختلافات و بعد کودتا و جنگ عراق و شرایط دفاع از مظلومیّت ایران با سخنرانیهاى
انجمن اسلامى و تظاهراتها و راهپیمایى ها و جلسات ثابت تفسیر قرآن ذرّه ذرّه با این دوستان و خود آقا “سعید” آشنا شدم.
معمولا” با سه چهار تا دختر دیگر بود که البتّه خیلى تقیّدى به حجاب نداشتند ولى خوب در یک کشور غریب با هم اخت بودیم. منتنها محجبّه ى اون جمع بودم ولى معمولا” چهار پنج نفرى مى رفتیم ودر جلسات انجمن اسلامى شرکت مى کردیم. جلسات خیلى پررونق بود و بچّه ها استقبال مى کردند .

بخصوص در اوکلاهماسیتى، نورمن یا شهرهایى که بیشتر سخنرانى مى گذاشتند. چون جمعیّت ایرانى بیشترى داشت. خب در همین جاها بود که نیروهاى کنفدراسیون و مجاهدین (منافقین) خلق و اینها هم جلسه مى گذاشتند. خوب ما هم جمع مى شدیم که جلسات آنهارو به هم بزنیم. اعلامیّه هاى انجمن اسلامى را پخش مى کردیم. بارها شده بود که مینى بوس کرایه مى کردیم و تمام بچّه ها با هم به این ایالت آن هم ایالت هم مى رفتیم براى سخنرانى ها،سمینارها،تظاهرا ت ها.یعنى انگیزه ى دینى دفاع از یک سرى ارزشها بود.
یک سؤال هم بعضى ازدانشجوهاى آمریکایى از خود من مى پرسیدند مثلا” خانم هاى هم سوئیتى خود من یا همکلاسى ها که اگر تو مى گویى ایرانى و مسلمان هستى خوب دخترهاى دانشجوى دیگر ایرانى و مسلمان هم هستند. چرا تو اینقدر با حجاب هستى؟ چرا آنها راحت رفت و آمد مى کنند با مردها؟ یا مشروب مى خورند؟ که من مى نشستم براى اینها توضیح اصول عقاید خودم را وضعیّت دستورات دینى و غیره و براى اینکه ملمو ستر باشد براى آنها مثال مى آوردم که افراد مذهبى خود شما ببینید چقدر مقیّد هستند یکشنبه ها کلیساشان را حتما مى روند یا مثلا” راهبه هاشان چقدر رعایت مى کنند ولى در عموم این عرف نیست و فرق دارد…
تا به قول معروف آشنایى ما با “سعید” بیشتر شد. مسأله ى خواستگارى او پیش آمد… عرض کردم من تنها خانم با حجاب توى “تالسا” بودم. بین دخترهاى دانشجوى دیگر خیلى هم سعى مى کردم حالت خشکى داشته باشم که معمولا” دخترها دارند تا کسى فکرى به ذهنش نزنند. یعنى همه جا یک حالت پسرانه اى مى گرفتم که بتوانم گلیم خود را از آب بیرون بکشم. مسأله ى خواستگارى آقا “سعید” توسّط یک زوجى که ما با هم خیلى رفت و آمد داشتیم توسّط خانم ایشان مطرح شد…
خانم آقاى دکتر “نجم آبادى”. من اوّل هم جواب رد دادم. البتّه همیشه بچّه هام (“مهدى” من) مى خنده و مى گوید بابا همیشه خاطرات خوب و خند ه آور براى ما به جا گذاشته. هر وقت خاطرات خواستگارى پیش مى آمد، “سعید” خوب خیلى شوخى مى کرد مى گفت مادرت تمام امامزاد ه هاى آمریکا را شمع نذر کرد تا یک شوهر خوب مثل من گیرش بیاد. از این شوخی ها. ولى یکى دو بار که این مسئله رو به من مطرح کردند من رد کردم. چون قصدم ادامه ى تحصیل بود و اصلا” نمى خواهم ازدواج کنم.ولى بعد مثل اینکه یکدفعه خدا آدم را از درون متحوّل مى کند فکر کردم واقعا من به عنوان یک زن مسلمان به عنوان یک دختر مسلمان چه هدفى دارم بالأخره که باید ازدواج کنم. یک مقدار این فکرها در سرم افتاد، بعد که یکدفعه خود “سعید” این مسأله را با من مطرح کرد. بعد از یکى از سخنرانیها بود که خودش بنده را به عنوان خواهر “فهیمه” صدا کرد و خواستگارى را مطرح کرد و من هم به او گفتم باید فکر کنم بعد جوابتون را بدهم .در جلسه ى بعد که دیدم ایشان را؛ یکى از دوستانم را برای ازدواج پیشنهاد دادم به ایشان گفتم فکر مى کنم ایشان مناسب تر باشد .برگشت گفت: من از شما خواستم زن من بشوید نخواستم برایم زن پیدا کنید.
بعدها به من گفت که یک سرى از بچّه هاى خیلى متعصّب و مذهبى شدید بودند بهش گفته بودند ایشان خلاصه به درد تو نمى خورد. رفتار خیلى مردانه اى دارد و با افراد برخورد مى کند.خلاصه شاید ۹ ماه، ۱۰ ماه از رفتنم به آمریکا گذشته بود که ما ازدواج کردیم.
جریان اطّلاع دادن به پدر و مادرهامون هم خیلى جالب بود در اوج شرایط جنگ بود. پدر و مادرم آبادان نبودند. مى خواستم اطّلاع بدهم. چون ما از طریق مخابرات اهواز خط مى دادند به پالایشگاه و از آن طرف خلاصه منزل عمو این ها زنگ زدم و مى گفتم بابا بگویید بیان کار مهم دارم و با خیلى مشکلات آمدند و بعد هم نامه برایشان نوشتم که این چنین وضعیّتى هست چون من از خانواد ه ى “سعید” هیچ چیز نمى دانستم. فقط مى دانستم که پدر و مادرش فرهنگى هستند و به هر صورت به پدرم نوشتم خانواد ه ى ما هم فرهنگى است و اختلاف طبقاتى و تفاوتى چندانى هم نداریم و اینها…اینکه مى گویند دایى “سعید” باعث ازدواج بود، کذب محض است. چون خیلى وقت پیش از اینکه “سعید” بیاید، برگشته بودند ایران زندگى مى کردند…
وقتى به پدر و مادرم جریان را گفتم چون تک دختر خانواده بودم برداشتند یکسرى به قول معروف بحثهایى که آدم باید اطّلاع داشته باشد، مواظب باشد تحت تأثیر احساسات قرار نگیرد، به هر صورت یکسرى هشدارهایى که پدر ومادر موظّف هستند به بچّه شان بدهند، برایم نوشتند. ولى گفتند ما که او را نمى شناسیم و شما خودت باید براى زندگى خودت تصمیم بگیرى ولى با چشم وگوش باز…
براى “سعید” البتّه خانواد ه اش اون تیپى راکه مى پسندیدند کاملا” فرق داشت. ولى خوب خود “سعید”سفت و سخت ایستاد که من مى خواهم ازدواج کنم و من باید بپسندم…
ما هیچ وقت راجع به خانواد ه ى او چون برایمان اهمّیّتى نداشت که بخواهم دقیق شوم چون مهم نبود برایم؛ ولى تا جایى که یادم هستم حدود دو سال قبل از اینکه “سعید” به آمریکا برود، دایى ایشان برگشته بودند ایران… آدم فو ق العاده مسنّى هستند الان هم. وقتى “سعید “مى رود آنجا خودش یعنى “سعید” اینجا انجمن ایران و آمریکا مى رفت و خودش از تهران تقاضا مى کند و از آنجا پذیرش مى دهند.
من اگر پسر عمویم آنجا برایم کارم را درست کرد و پذیرش گرفت فرستاد؛ “سعید” خودش به تنهایى اقدام کرده بود و رفته بودپذیرش خودش گرفته بود و بعد رفت ادامه ى تحصیل در آمریکا بعد هم که با هم دائما برگشتیم ایران و دیگر آمریکا نرفت/۳۰ خرداد ۱۳۸۷بولتن نیوز
ماهنامه اندیشه پویا – عذرا فراهانی- خبرنگار روزنامه سلام: اول تیرماه ۱۳۷۸ بود که اعلام شد مهره اصلی عامل قتل های زنجیره ای با واجبی خودکشی کرده است: سعدی امامی. شانزده سال از آنروزها گذشته اما هنوز این ماجرا برایم مبهم است. همه چیز این اتفاق رمزآلود بود حتی نام این فرد نیز حالتی رازگونه داشت. من خبرنگار سرویس قضایی روزنامه سلام بودم. بعد از انتشار خبر مرگ سعید امامی و دفن او، شایعات زیادی درست شد.
می گفتند این ماجرا ساختگی است و این نیروی خودسر امنیتی همچنان زنده است. روزی به دفتر موسوی خوئینی ها مدیرمسئول سلام رفتم و گفتم حاج آقا همه جا شایع است که مرگ سعید امامی دروغ است و این مزاری که به نام اوست ساختگی است، شما خبر صحیحی در این مورد دارید؟ ایشان خندید و گفت من باید خبر داشته باشم؟ یا تو که خبرنگاری و جست و جوگر. همین جرقه کافی بود تا تصمیم بگیرم همه فکر و ذکرم را صرف این ماجرا کنم. با ماشین و عکاس روزنامه آقای جعفری راهی بهشت زهرا شدیم.
شماره قطعه را می دانستم اما ردیف و شماره قبر را نه. دور آن قطعه چند بار دور زدیم. تابستان بود و در آن صلات ظهر، هیچ کس سر قبرها نبود، جز یک قبر که چند سرباز با چند دسته گل پژمرده شده کنارش بودند. یک شیشه گلاب خریدم به عکاس مان گفتم من می روم حواس سربازها را پرت می کنم و تو از قبری که این ها مراقبت می کنند عکس بگیر. گلاب به دست و با چهره ای محزون به سربازها نزدیک شدم و کنار یک قبر دیگر نشستم.
شروع به شستن آن قبر کردم انگار که قبر یکی از نزدیکان من است. بعد از چند دقیقه از سربازها پرسیدم شما در این گرمای تابستان این جا چه می کنید؟ یکی شان گفت چه بگویم! ما شبانه روز باید از این قبر مراقبت کنیم. گفتم این قبر کیست. گفت قبر فرد مهمی است، شما هم بهتر است بروید و از این سوالات نپرسید. با یک چشم با سربازها حرف می زدم و با چشم دیگر دورتر را می پاییدم که عکاس ما پاورچین پاورچین نزدیک می شد که عکس بهتری از آن قبر بگیرد. روی قبر را با موزاییک های یک و نیم مترمربعی پوشانده بودند و اسمی معلوم نبود. از سربازها جدا شدم و به سمت ماشین برگشتم.
عکاس مان که از سوی دیگر رفته بود خوشحال و خندان آمد و گفت تمام شد، عکسی را که می خواستی گرفتم، برویم. ما عکس خوبی از آن قبر گرفته بودیم. قرار بود این عکس همراه گزارش من در صفحه اول روزنامه سلام چاپ شود اما در لحظه آخر آقای موسوی خوئینی ها تصمیم گرفت عکس را از صفحه بردارد. استدلال ایشان این بود که اگر این قبر متعلق به کسی دیگر باشد او را تحریک خواهندکرد که علیه سلام شکایت کند و این کار به ریسکش نمی ارزد. چون واقعیت این بود که روی قبر چیزی نوشته نشده بود و چند سنگ روی آن گذاشته بودند.
مقصد دومم خانه سعید امامی بود. همان روز با عکاس و ماشین روزنامه سمت پاسداران حرکت کردیم. خاطرم نیست که آدرس خانه او را از چه کسی گرفتم اما به یاد دارم که در میان نگارستان ها یا مهستان های پاسداران دنبال آدرسی بودیم. فکر کردم کوچه ای که خانه امامی در آن است حتما باید شلوغ باشد یا لااقل ماموری جلوی آن ایستاده باشد. بنابراین با این نشانه کوچه ای را پیدا کردیم. راننده و عکاس را سر کوچه گوش به زنگ گذاشتم و وارد کوچه شدم. رفتم جلوی آن آپارتمان و زنگ را به صدا درآوردم. کودکی آیفون را برداشت. گفتم منزل آقای سعید امامی؟ کودک پرسید شما؟
گفتم اگر مادرت خانه است بگو با او کاری دارم، پشت آیفون بیاید. کودک مستاصل مانده بود. می شنیدم که کسی راهنمایی اش می کند که بگوید کسی خانه نیست که کسی راهنمایی اش می کند که بگوید کسی خانه نیست و اشتباه آمده اید. تلاش می کردم قانع شان کنم که با من حرف بزنند. یک هو دیدم از ماشینی که در کوچه پارک شده بود یک آقای کت و شلوارپوش پیاده شد و به سمت من آمد. نزدیک که شد گفت خانم در این خانه با کسی کار دارید؟ گفتم نه! کارم را انجام دادم و تمام شد. مرد لباس شخصی دست بردار نبود و گفت من در همین مجتمع زندگی می کنم، کارتان را بگویید، شما را راهنمایی می کنم. چند قدم عقب رفتم و گفتم آقا من کارم را انجام دادم و می خواهم بروم.
این جا لحنش عوض شد و گفت: کدام زنگ را زدی؟ دنبال چی هستی؟ چه اطلاعاتی گرفتی؟ در حالی که دور شدم گفتم من دنبال اطلاعات گرفتن نبودم. قدم هایم را تند کردم و به سر کوچه رسیدم آن جا پریدم داخل ماشین و فقط به راننده گفتم تا می توانی از این جا دور شو. راننده روزنامه آن روز با آرتیست بازی خیابان پاسداران را طی کرد. با این همه احساس ما این بود که یک ماشین ما را تعقیب می کند.
چند روز بعد باخبر شدیم که قرار است مراسم ختمی برای سعید امامی در مسجد حجت ابن الحسن در سه راه ضرابخانه برگزار شود. قرار شد من باری تهیه گزارش بروم. هنگام حرکت از روزنامه آقای محسن میردامادی که آن روز در روزنامه بود گفت خانم فراهانی! همسر من دوست دارد با شما به ختم سعید امامی بیاید او را هم ببرید. بعد به شوخی اضافه کرد هر اتفاقی هم که افتاد پای خودش! با خانم مجردی راهی مسجد شدیم. داخل مسجد در قسمت زنانه فضای عجیبی بود. چند نفر از بچه های روزنامه نگار نیز آمده بودند؛ از جمله مریم عطایی از صبح امروز.. وقتی ژیلا بنی یعقوب متوجه من شد، چشمانش برقی زد و می خواست بیاید سمتم، خداخدا میداند
***
سعیدامامی اززبان وزیراطلاعات سابق

سعید امامی خودکشی نکرد
آقای سعید امامی را شما گزینش کردید؟
نه. پیش از من هم مدیر بود.
شما در چند جای مختلف ایشان را مدیری خوب و یک اطلاعاتی مظلوم، قوی و خدوم معرفی کردید.
بله.
پس چرا این تصور در رابطه با ایشان ایجاد شده که ایشان سرحلقه اصلی ماجرای قتلهای زنجیرهای هستند؟
چرایش را از آنهایی که به ایشان اتهام زدند باید بپرسید؛ چرا از من میپرسید؟!
خوب همین است که من گفتم خودش را نکشته دیگر. دفاع من به خاطر همین بود.
پس چه کسی او را کشته؟
خب این را شما بگو که با آنها دوستی.
من از چه کسی این پرسشها را بپرسم؟ این سوالی است که به کرات از شما پرسیده شده است.
من که در زندان نبودم. آن زمان دادستان بوده در این کشور.
خود وزارت اطلاعات بیانیه داده و گردن گرفته است.
که من کشتمش؟
بله.
خب اگر گفته که دیگر چرا از من سوال میکنید. من که ندیدم.
حجتالاسلام علی فلاحیان، وزیر اطلاعات دوره سازندگی/۲۶ تیر ۱۳۹۶ایسنابنقل از تاریخ ایرانی
البته درزمان قتلهای زنجیره ای وزیراطلاعات آیت الله دری نجف آبادی بودند
تعرض به قبرسعیدامامی

بنا بر این گزارش سعید امامی از نیروهای اسبق وزارت اطلاعات ایران که در پرونده قتل های زنجیره ای به شهادت رسید با الطاف و عنایات برخی از دوستان ، اجازه آرامیدن در قطعه شهدا را نیافت . اما این تنها اجحاف در حق سعید امامی نبود. از سعید امامی نه تنها هرگز نامی برده نشد. از دلاوریهایش نه تنها حرفی گفته نشد بلکه امروز با آنکه در قطعه شهدا نیست تا به بهانه ساماندهی سنگ قبرش را بشکافند ،
قبرش در همان قطعه ۷۳ نیز مورد تعرض عدهای ناشناس قرار گرفته است. سؤالی که از مسئولین امر مطرح میشود این است که اولاً چه کسانی به خود اجازه میدهند اینگونه خون شهیدانمان را پایمال کنند و ثانیاً چرا کسی نیست که پاسخگو بوده و لااقل از سنگ قبر شهیدانمان پاسداری نماید ؟
***
و متهم نمودن نزدیکان سید محمد خاتمی، رییس جمهور وقت، به دست داشتن در قتلهای زنجیرهای با هدف کودتا بر علیه حکومت،در ردیف جنجالی ترین سخنرانیهای تاریخ معاصر ثبت گردیده است.
سپاس خداوند را که این توفیق را به بنده عنایت کرد که به خدمت دوستان و عزیزان خودم، محصلین مدرسهای که حق بزرگی بر گردن ما دارند و ما تا پایان عمر و حیاتمان خودمان را مدیون این مدرسه میدانیم. خدا این توفیق را داد که خدمت این عزیزان برسم. امیدوار هستم در این مدت کوتاهی که در خدمت عزیزان هستم، آنچه که مصلحت آخرت ما در آن است، خداوند بر این بنده جاری کند و ان شاء الله در قلوب همه ما هم موثر بگردد.
سوال فرموده بودند که: «در مدرسه فیضیه فرمودید که قضیه قتلها هرگز روشن نخواهد شد، به علت این که پیگیری قتلها به عهده کسانی است که روشن شدن قضیه به ضرر ایشان تمام میشود. اگر ممکن است توضیح بیشتری بفرمایید».
قضیه قتلها مثل این که گریبان ما را گرفته، هر چه ما میخواهیم فرار کنیم، راه فراری وجود ندارد. عرضم به حضورتان، اجازه بدهید من اطلاعات بیشتری را در رابطه با ماجرای قتلها در اختیار دوستان قرار بدهم که جواب خیلی از این سؤالاتی که قطعا سؤالات بعدی هم در این رابطه هست، روشن خواهد شد و شاید بیشتر وقت مجلسمان را هم بگیرد. اما خواهش میکنم که دقت بفرمایید چون مطالبی که عرض میکنم، همه سلسلهای است متصل به هم و باید همه را در نظر گرفت تا ان شاء الله نتیجه نهایی را بتوانیم بگیریم.
قبل از این که این قتلها آغاز بشود، من بیوگرافی آقای موسوی معروف به آقای کاظمی البته اسم اصلی اش آقای کاظمی است، در این مصاحبه هایی که آقای نیازی میکنند و اطلاعیه هایی که سازمان قضایی میدهد، به سیدمصطفی کاظمی یا به اعتبار ما آقای موسوی (موسوی شیرازی). آقای موسوی بچه استان فارس است. از همان زمانی که اطلاعات در سپاه تشکیل شد، در اطلاعات سپاه بود و از همان زمان متهم بود که با دستگاه آقای منتظری، هادی و مهدی هاشمی در ارتباط است.
بعد از این که وزارت اطلاعات تشکیل شد و اداره کل اطلاعات هم در استان فارس تشکیل شد، ایشان به عنوان مسؤول اداره کل اطلاعات فارس انتخاب شدند که درگیری درونی از همان جا در استان فارس هم شروع شد و ایشان معروف بود در همان زمان، از بچه های چپ استان فارس هست. درگیری بین ایشان و امام جمعه شیراز به اوج خود رسید که ناچار شدند آقای موسوی را از شیراز به تهران منتقل کنند و در وزارت هم که بود معروف بود به چپگرایی. در جریان انتخابات به شدت از جناب آقای خاتمی حمایت میکرد و این حمایت هم به قدری افراطی شده بود که بعد دیگر حتی طرفداران خود آقای خاتمی هم ناراحت میشدند.
در این ماجرا، مدتی قبل از این که این قتلها شروع بشود، آقای موسوی خدمت آقای خاتمی میرسد، ناگفته نماند که برای معاونت امنیت هم از طرف ریاست جمهوری، آقای موسوی پیشنهاد شده بود به آقای دری که ایشان به عنوان معاون امنیت نصب شود اما به ادله مختلف پذیرفته نشد. اما به عنوان معاون معاون امنیت یا جانشین معاون امنیت منصوب شدند. قبل از این که این قتلها به وقوع بپیوندد، ایشان خدمت رئیس جمهوری میرسد و مطلبی را اعلام میکند و میگوید که در وزارت اطلاعات سناریویی در حال تدوین است و میخواهند عدهای را به قتل برسانند تا باعث سقوط دولت شما بشود. هنوز از قتلها خبری هم نبود و حتی با یکی از مشاورین ریاست جمهوری هم تماس تلفنی گرفته و این جریان را گفته، که خوشبختانه نوارش موجود است و ضبط شده این مکالمه. بعد از مدتی قتلها شروع شد. قتلها وقتی که فروهر و خانمش کشته شدند، رئیس جمهور موضعگیری کرد، مسؤولین دیگر موضعگیری کردند، خصوصا ریاست جمهوری موضع تندی گرفت و هیأت هم از آن زمان شروع به کار کرد. بلافاصله بعدش قتلهای دیگری هم به وقوع پیوست که از همان اول این ماجرا را مشکوک میکرد که چرا واقعا چنین اتفاقاتی دارد پشت سر هم به وجود میآید. بعد از این که ماجرای قتلها به اوج خود رسید، خود آقای موسوی رفت به دفتر رئیس جمهور و گفت که این قتلها توسط من انجام شده و کشفی هم اصلاً در کار نبود. خود ایشان رفتند گفتند. حتی دو سه روز ایشان را تحویل نمیگرفتند و میگفتند دروغ است، مگر میشود آقای موسوی دوم خردادی طرفدار جبهه دوم خرداد چنین کاری را مرتکب شده باشد؟ نمی پذیرفتند و میگفتند باز این سناریو است. تا بالاخره آنقدر اصرار کرد که پذیرفتند.
نکته بسیار مهمی در بازجویی، آقای موسوی مطرح کرده است که باز من عرض میکنم، آخرین حرفش هم همین است. آقای موسوی علت و انگیزه قتلها را چنین بیان میکند، عین عبارت است که من حفظ کردهام، ایشان میگویند که: « تحلیل ما از اوضاع جاری روز این بود که آقای خامنهای غیر از امام است و آقای خاتمی هم به دلیل این که ۲۰ میلیون رای آورده و بیست میلیون پشتیبان دارد، قدرتش بیشتر از بنیصدر است و ما این قتلها را مرتکب میشویم و به گردن آقای خامنهای میاندازیم و جنگ بین این دو منجر به شکست آقای خامنهای در مقابل خاتمی خواهد شد».
درست ۱۵ یا ۱۶ روز بعد از دستگیری آقای موسوی، بنده برای اتمام حجت رفتم دفتر آقای خاتمی که با ایشان ملاقات کنم. آقای ابطحی بدون کم و کاست تحلیلش از اوضاع همین بود و با صراحت به ما اعلام کرد، گفت:
«فلانی ببین، آقای خامنه ای غیر از امام است و آقای خاتمی بیست میلیون نفر پشت سر دارد، آقای خامنه ای ۸ میلیون رأی آورد و اگر درگیری به وجود بیاید، شما مطمئن باشید که آقای خامنه ای پیروز نخواهد شد».
شما ببینید کسی که خوشبختانه من چند روز بعدش که رفتم در سپاه سخنرانی کردم، این را نقل قول کردم که آقای ابطحی هم رسید به من و گلگی کردند که چرا یک مطلبی را که من در جلسه خصوصی گفتم آمدی عمومی گفتی. خوشبختانه کسی هم بود که نتوانند بعدا انکار بکنند. گفتم شما داری توطئه میکنید علیه رهبری، حالا من این مطلب را در یک جلسه خصوصی این ور و آن ور نگویم؟
به هر حال این برای من بسیار مهم بود که چطور میشود که کسی که مرتکب قتل شده و مسؤول دفتر مقام محترم ریاست جمهوری، این حرف را میزنند آیا جز این هست که باید یک جریان فکری حاکم بر این جریانات باشد؟ آیا منشأیی غیر از یک منشأ واحد این دو سخنگو و این دو نفر باید داشته باشند؟
بعد پیگیری کردم که خب حالا چطوری میخواستند این ماجرا را گردن مقام معظم رهبری بیندازند. قتلها را مرتکب شدند. خب قطعا نمیگویند که خود آقا آمده و کشته.
گفتند که آقای موسوی در بازجویی میگویند که قرار بود ما این قتلها را به کردن سپاه بیندازیم و بگوییم سپاه این کار را کرده و معلوم بود که سپاه زیر نظر فرماندهی کل قوا هست و وقتی که به گردن سپاه بیافتد معنایش این است که آقای خامنه ای چنین چیزی را دستور داده. درست این مطلبی را که آقای موسوی در بازجوییاش اعتراف میکند، شب ۲۱ ماه رمضان در مسجد حسین آباد آیت الله طاهری، هنگام سخنرانی یکی از روحانیون جناح چپ «مجمع روحانیون» در مسجد حسین آباد اتفاق میافتد. دست خط مقام معظم رهبری، واقعا دیدنی است، دستخط مقام معظم رهبری را جعل کردند. البته وقتی دقت میکنیم میفهمیم که آن دستخط نیست. اما تلاش کردند که نزدیک هم باشد که خطاب به سردار رحیم صفوی، که سردار رحیم صفوی این دگراندیشان و نویسندگان روشنفکر، معاند و مرتد هستند؛ شما اینها را از بین ببرید. یعنی همان کاری را که قرار بوده در ماجرای این قتلها انجام بدهند. خوشبختانه این فرد دستگیر شده، یکی از وابستگان سیدمهدی هاشمی است که دستگیر شده و اعتراف هم کرده است به جعل این نامه. باز دوباره این دو تا واقعه را وقتی که کنار هم گذاشتم،
اینها را خدمت مقام معظم رهبری هم من عرض کردم. این دو مطلب را که گفتم خدمت ایشان هم عرض کردم. وقتی کنار هم گذاشتیم که آن آقا در زندان اعتراف میکند که ما از طریق سپاه و بیرون از زندان هم درست میآید؟ این برنامه اجرا میشود و شایعه علمی میشود و اجرا میشود و حتی جعل میشود. من فهمیدم که باید یک ماجرایی پشت این قضیه باشد.
در همین حین ماجرای آقای پروازی پیش آمد. آقای پروازی یک طلبه ای است با بچه های حزبالله همکاری میکرد. بعدا درگیر شدند با بچه های حزبالله و ایشان منشعب شد و شروع کرد علیه بچه های حزبالله فعالیت کردن و حرف زدن و صحبت کردن. از این موقعیت گلآلود آقای سعید حجاریان، آقای امین زاده معاون وزیر امور خارجه، آقای محسن آرمین سخنگوی مجاهدین انقلاب اسلامی، این سه نفر و یک نفر دیگر هم آقای افشار که من نمیشناسم، هنوز هم نمیشناسم، که چه کسی است، میآیند این طلبه بنده خدا را میبرند و تحریکش میکنند و میگویند بیا و بگو که اولاً حزب الله تا به حال چه کارهای خشونت آمیزی انجام داده و ثانیاً بیا و بگو اینها با دستور رهبری بوده. این شروع میکند و یک لیستی از کارهایی را که حزب الله کرده اند، کجا سینما آتش زده اند، کجا چه کار کرده اند، میگوید که مثلاً دهنمکی میگفت که ما از آقا اجازه گرفته ایم، فلانی گفته که ما اجازه گرفته ایم.
آقای سعید حجاریان شخصیت خیلی بالایی هستند، بالاخره مشاور رئیس جمهور بود آن زمان، مشاور رئیس جمهوری می نشیند این نوار را پیاده میکند و این میگویندهایش و فلانی میگوید را حذف میکنند و همه این عوامل به قول خودشان خشونت آمیز را میگویند ما به دستور رهبری انجام دادیم و جزوه ای چاپ میکند، و برای من هم فرستادند به نام «سخنرانی حجهالاسلام پروازی در جمع رزمندگان بسیج» و پخش کردند و از آن طرف آمدند این بنده خدا، خود بازجویی آقای پروازی را نگاه کردم، آقای پروازی میگوید که من رفتم اعتراض کردم به آقای حجاریان، که آقا اولاً بنا نبود شما چنین چیزی را منتشر بکنید، بعد هم چرا صحبتهای مرا تحریف کردید، آمدید بعضی قسمتش را حذف کردید.
میگویند خب حالا یک تکذیبیه بده ما میگذاریم در خبرگزاری جمهوری اسلامی، و سر بنده خدا کلاه میگذارند و یک چیزی مینویسد. دوباره بهش برمیگرداند و میگوید اینجایش را حذف کن، آن حذف میکند و سه چهار دفعه همینطور میآورند و میبرندش و سرکارش میگذارند و آخر کار بهش میگویند که قرار است حزب الله تو را به قتل برساند و دادگاه ویژه روحانیت هم میخواهد دستگیرت کند، بیا فرار کن و ما در آلمان برای تو جا درست کردهایم و کارهایش را هم کردهایم که بروی پناهنده بشوی. تا تبریز هم آقای پروازی را بردند و شایع شد همان موقع که یک روحانی به آلمان پناهنده شده، هنوز پناهنده نشده، اینها آن قدر حماقت کردند که این را شایعه کردند که یک روحانی پناهنده شده. خب ما هم حساس بودیم و مدام سؤال میکردیم، کی است. فقط میگفتند یک روحانی است که به آلمان پناهنده شده و قرار است که چند روز دیگر با رادیو کلن یک مصاحبه داشته باشد. این طلبه بیچاره بالاخره آدم متدینی بوده، بچه اهل جبهه بوده، آنجا عقل و دینش مانع میشود و میگوید حالا این چه کاری است، حالا اینجا من کار خلافی کردم، بروم کار خلافتری هم علیه جمهوری اسلامی بکنم که چی، برمیگردد و مستقیما خودش را به دادگاه ویژه روحانیت معرفی میکند و ماجرا را تعریف میکند و واقعا این توطئه که قرار هم شد(نوار گویا نیست)… خدمت آقا رسید و گریه کرد و عذرخواهی کرد و گفت ماجرا را. آقا هم سفارش کرده بود که حالا اشتباهی هم کرده، شما هم در دادگاه ویژه کاری به او نداشته باشید.
قرار شد سعید حجاریان را دستگیر بکنند. اما متأسفانه تا به گوش آقای خاتمی رسید، واسطه هایی را فرستادند و حتی ظاهرا خدمت مقام معظم رهبری هم رسیده بود که خلاصه این مشاور هست و بد میشود برای ریاست جمهوری، دستگیر نکنید. نکردند و اما امیدوار هستیم به هر حال یک روزی این پرونده رو بیاید و سعید حجاریان به میز محاکمه به خاطر این توطئه کشیده بشود. واقعا اگر هر کدام از ماها یک چنین برخوردی را کرده بودیم چه میکردند برای این آقای خاتمی.
بنده حدود یک ماه پیش آمدم در مدرسه فیضیه صحبت کردم. بلافاصله رفتند خدمت آقا گله کردند که فلانی رفته علیه رئیس جمهور در مدرسه فیضیه صحبت کرده، که دفتر وقتی با من تماس گرفت که چی گفته ای؟
گفتم من چیزی علیه ایشان حرف نزدم. خب بالاخره ما حرف داریم، ما نسبت به حرفها و ادعاهای ایشان نقد داریم. خود ایشان هم مدعی آزادی هستند. اگر آزادی نیست که بفرمایید آزادی نیست و ما خفخون بگیریم. اگر هم هست، خب ما هم به اندازه سعید حجاریان و آقای کروبی بایستی آزاد باشیم و حرفمان را بزنیم. اگر هم خلاف میزنیم، برخورد قانونی بکنند. اگر تهمت میزنیم، یقه مان را بگیرند و بیندازند زندان. اگر حرف بیربط میزنیم به قول خودشان بیایند جواب بدهند.
آخر چه حرفی است که من در تلویزیون حرف میزنم میگویند تلویزیون یک وسیله عمومی است. فیضیه خانه من است، من اگر در خانه خودم حرف نزنم، پس کجا باید بروم حرف بزنم. این آقایان مدعی آزادی این قدر بی تحمل و نابردبار هستند در مقابل مخالفین خودشان. به هر حال نگذاشتند سعید حجاریان دستگیر بشود. حالا عرض من این است که در همین گیر و دار جریان توطئه سعید حجاریان، محسن آرمین و امین زاده، مشاورین و معاونین و مسؤولین علیه رهبری به وقوع پیوست و طرح شد. روزنامه ها هم شروع کردند اتهام این قتلها را گردن رهبری انداختن. حالا من نمیخواهم شروع کنم از اول؛ هر کس اهل خواندن روزنامه های دو خردادی بود، کاملاً مشخص بود همه القایشان این هست که میخواهند بگویند که پشتوانه این قتلها رهبری بوده است.
تا منجر به دستگیری سعید اسلامی شد. خب سعید اسلامی به قول خود اینها مخالف رئیس جمهور بود. چطور تو یک ماجرایی که آقای موسوی سردمدارش بوده و موافق رئیس جمهور، یکی از مخالفین رئیس جمهور آمدند چنین کار خلاف قانونی را مرتکب شدند؟
من نفی نمیکنم. به هر حال کسی بوده که مسؤول امنیت کشور بوده مسؤول امنیت وزارت اطلاعات بوده، شاید صدها عملیات برون مرزی در رابطه با منافقین، من جمله بمباران پایگاه منافقین در بغداد سال ۷۴، در حین سخنرانی که شایعه شد مسعود رجوی هم کشته شده، فرمانده عملیات همین آقای سعید اسلامی بود. خیلی عملیات داشت و اعتقادش هم همین بود. ایشان کارهای هم نبود در این اواخر و در زمان وقوع قتلها، ایشان به عنوان مشاور بود، مشاوری هم که دیگر منزوی شده بود و کسی هم استفادهای از او نمیکرد. کسی که مسؤول بود و پرونده حق داشت دستش باشد، خود آقای «موسوی» بود که این پروندهها را بدست می آورد به عنوان معاونِ معاون امنیت. به هر حال ایشان دستگیر شد و مدتی بعد هم آمدند و اعلام کردند که آقا خودکشی کرده.
بعد از این جریانات، جناب آقای «نیازی» یک روز تماس با من گرفتند و گفتند که من میخواهم اطلاعاتی در رابطه با این پرونده در خدمت شما قرار بدهم که شما، به قول خودشان چون من را فرد دلسوزی میدانستند که در اشتباه هستم، میخواستند من را از اشتباه خارج کنند. قراری گذاشتیم در منزل یکی از دوستان. ایشان آمدند توضیح دادند. توضیحاتی که تمام تحلیل بنده را ثابت میکرد. خوشبختانه جناب آقای بهرامی یکی از قضات سازمان قضایی آقای بهرامی، ایشان هم بودند. من بعدا که همه صحبتهایش را آقای نیازی کرد،
گفتم آقای بهرامی شما شاهد باشید، این حرفهایی که آقای نیازی زد، فردا اگر من بروم مصاحبه کنم و بگویم و اگر ایشان انکار کرد، شاهد باشید.
من شروع کردم به سؤال. گفتم آقای نیازی انگیزه این قتلها چه بوده، واقعا اینها از این قتلها چه انگیزهای داشتند؟ فرمودند که قصد براندازی داشتند. گفتم قصد براندازی کافی نیست. به عنوان انگیزه بنده نمی آیم یک حکومتی را همینجوری ساقط بکنم. بنده باید بالاخره یک منافعی داشته باشم، یا حکومت را من بعد به دست بگیرم، یا قوم من به دست بگیرد، یا پدر من شاه بشود، یا باند من بالاخره به حکومت برسند، یا جناح من یا حزب من. همینجوری که آدم نمی آید یک حکومتی را قصد براندازیاش را داشته باشد. گفت قصد براندازی، درست همان حرفی که عرض کردم.
گفت آقای موسوی میگوید تحلیل ما این بود که آقای خامنه ای غیر از امام است، آقای خاتمی هم بیست میلیون پشتیبان دارد و اگر بین این دو درگیری بشود، آقای خامنه ای شکست خواهد خورد و ما این قتلها را مرتکب میشویم و گردن رهبری میاندازیم.
گفتم، معذرت میخواهم، گفتم شیخ ساده این چه قصد براندازی است؟ براندازی می آید و میگوید نه آقای خامنه ای نه آقای خاتمی یک حکومت دیگری، یک ژریم دیگری و یا یک فرد دیگری. نمی آید بگوید که رهبری باید از بین برود، ولی رئیس جمهور سرجایش باشد. این را چرا درست تحلیل نمیکنید؟ چرا درست سوال نمیکنید؟
ایشان جواب مرا دادند که مصلحت نیست که ما این قضیه را وارد بحث جریانی کنیم. گفتم آقا مصلحت نیست حرف درستی است. اما این وظیفه تو نیست، وظیفه تو تحقیق درست و ارائه مطالب صحیح به مسؤولین سیاسی است، آنها میدانند که باید چه کار بکنند. شما قاضی هستید قاضی باید تحقیق بکند و کشف واقعیت بکند و این اصلاً چه معنایی میدهد؟ گفت بله معنایش براندزی است. وقتی نظام اسلامی عمود خیمهاش ولایت فقیه است، وقتی که این شکسته بشود، یعنی نظام ساقط میشود. گفتم آخر این هیچ معنای براندازی ندارد.
این همان حرفی است که بنده دارم گلوی خودم را پاره میکنم میگویم بابا بیایید این جریان را ریشه یابی بکنید و ببینید که چه جناحی نفعش بوده است که این قتلها را مرتکب شود. ایشان این جوری جواب ما را دادند. واقعا نتوانستند جواب بدهند. هنوز هم آقای موسوی میگوید انگیزه ما این بود که رهبری در مقابل رئیس جمهور شکست بخورد و آقای بهرامی هم شروع کردند حمایت کردن که حرف فلانی درست است و این غیر از براندازی است.
در مورد جاسوسی، گفتم آقای نیازی چه دلیلی شما برای جاسوسی دارید؟ ایشان فرمودند که آقای سعید اسلامی در سال ۵۶ و ۵۷ سال آخر دبیرستان و اول دانشگاه در آمریکا درس خواندند و در منزل دایی ایشان که وابسته نظامی ایران در آمریکا بوده.
سؤال کردم، غیر از این چه دلیل دیگری دارید؟ باز فرمودند که تحلیل سیاسی قطعی ما این است که جاسوس بوده است.
گفتم شما قاضی هستید، حق ندارید تحلیل سیاسی بکنید. تحلیل سیاسی را باید به سیاسیها واگذار بکنید. دلیل قضایی شما چیست؟
بعد شروع کردم به اشکال کردن، گفتم ببینید آقای نیازی، سال ۵۶ و ۵۷ آقای سعید اسلامی چند سالش بود؟
گفت ۱۹ سال. گفتم سال ۵۶ و ۵۷ تا بهمن ۵۷ آمریکا چهل هزار مستشار نظامی در ارتش و ساواک ما داشت و آیا عاقلانه است که آمریکا با چهل هزار مستشار که همه شان یک مملکت در دستشان بوده، بیاید یک جوان ۱۹ سالهای که آن هم در آمریکا مشغول به تحصیل است، جاسوس بکند؟
گفت به هر حال این تحلیل ما است. گفتم این حرفها را نزنید. آبروی کسی که خدمت به جمهوری اسلامی را کرده میبرید و بعدا میگویید تحلیل ما این است. بعدا جواب خدا را چه میدهید؟ گفتم دلیل دیگری دارید؟
گفت در این رابطه تحلیل ما این است. حتی من خیال کردم آقای نیازی همه ادلّه خودش را نگفته. سؤال کردم آقای نیازی به هر حال من هم قاضی بودم در این کشور ۱۸ سال قضاوت کردم. سختترین جاها و امنیتیترین پروندهها هم بنده رسیدگی کردم. هیچ کس هم نمیتواند ادعا بکند به اندازه من امنیتی ترین پروندهها را رسیدگی کرده.
جاسوس دو تا دلیل دارد. یکی سر پل هست که دارد و یکی هم ابزار جاسوسی. سر پل به این معنا که بنده یا کسی که جاسوس است باید اطلاعات را از اینجا بگیرد و به شخص ثالثی منتقل بکند که او به مرکز جاسوسی خودش مخابره کند. گفتم آیا سرپلی گرفتید؟
گفتند نه. گفتم آیا شناسایی کردید که هنوز دستگیر نکردید؟ گفتند نه. گفتم آیا ابزار و ادواتی گرفتید؟ گفتند نه. گفتم آخر پس چهطوری میآیید چنین ادعایی میکنید؟
من خیال کردم که آقای نیازی واقعا همه اطلاعات را نمیخواهد به من بگوید. خدمت آقای هاشمی رفسنجانی بعد از این ملاقات رسیدم و همین تحلیل خودم را ارائه دادم. آقای هاشمی فرمودند که نه. همین جمله را هم گفتم، گفتم من خیال کردم که شاید آقای نیازی نخواسته همه ادلّه جاسوسی را به من بگوید، گفتند نه اتفاقا خدمت مقام معظم رهبری هم که بودیم، وقتی سران سه قوه تشکیل جلسه دادند آقای نیازی ادله جاسوسیاش را همینها مطرح کردند و من ایراد گرفتم و گفتم آقای نیازی اینها دلیل بر جاسوسی نیست و آقای نیازی هم تا پایان نتوانستند پاسخ بدهند و آخر هم مقام معظم رهبری فرمودند که آقای نیازی بالاخره شبه هی آقای هاشمی جواب داده نشد. این عین عبارتی بود که آقای هاشمی طرح کردند.
بعد مطلب بسیار ناراحت کننده اینجاست. پرونده در مسیر غیرطبیعی خودش متأسفانه قرار میگیرد. بازجوهای اینها چه کسانی هستند؟ دو نفر از بچه های چپ وزارت اطلاعات. من حالا کاری ندارم به سابقه اینها. من خوب میشناسم این دو نفر را. یک نفر به نام مجتبی و یک نفر به نام مهدی، این دو نفر بازجویی هایی هستند که هر پرونده ای که دستشان بود، زمانی که من مسؤول رسیدگی به پرونده های وزارت اطلاعات بودم، وقتی که پرونده هایی که اینها بازبینی کرده بودند، میگفتم از اول بازجویی بکنید. اینها اول سوژه را پدر یارو را در می آوردند، آخر سر هم هیچ چیزی از آن در نمی آورند.
گفتم من کار به اینها ندارم؛ ولی این دو نفر از بچه های چپ وزارت اطلاعات هستند. چه طور شما این پروندهای را که این قدر حساس هست داده اید دست بچه های چپ. ایشان فرمودند که گفتند که اینها را که من تحقیق کردم و دیدم بله، متأسفانه باز پرونده دست همان جناحی افتاده است که نمیخواهند کشف شود این مسأله و بعد از این حرفها آمدند یک راستی را هم انتخاب کردند. کسی را انتخاب کردند، یک فردی را که با این آقای سعید اسلامی دشمن خونی بود. به قول خود بچه های وزارت اطلاعات میگفتند بارها این سعید اسلامی از دست این گریه کرد. حالا همین آقا را این اواخر گذاشته بودند برای بازجویی او. همه کارها را آقای عباد آقای «علی ربیعی»، مشاور امنیتی رئیس جمهور انجام میدادند،
حتی جناب آقای یونسی هم که وزیر اطلاعات بودند، از این ماجرا خبر نداشتند که این بازجوها را گذاشتند، بعدا که رفتند و شروع به کار کردند، فهمیدند که این بازجوها را از بالا گفتند که بگذارید برای رسیدگی به این پرونده. این ضعف قوه قضایی ماست. اگر قوه قضایی ما یک قوه مقتدری بود، اجازه نمیداد پرونده در دست جناحی باشد که خودشان متهم هستند به اصل این ماجرا. وقتی من اعتراض کردم به آقای نیازی که چرا شما آمدید این بازجوها را گذاشتید؛ ایشان فرمودند که درست است اینها چپ هستند اما چپ های متدین هستند. گفتم برادر، من نمیگویم بیدین هستند، وقتی که من از یک جناحی باشم دلم نمیخواهد علیه جناح خودم در بیاید. هر چند هم متدین باشم، نمیروم دنبال آن برای کشف. بنده را بگذارید، بنده هم نمیروم دنبال متدینین و به قول خودم اصولگرایانی که مثلاً تو این جریان هستند. میروم دنبال دیگری. کسی باید باشد که بیطرف باشد. واقعا حق مطلب و واقع قضیه را بخواهد در بیاورند. این که افرادی که خودشان جناحی فکر میکنند و جناحی عمل میکنند،
ایشان در جواب من میگویند که مقام معظم رهبری فرمودند که «آقای خاتمی مطمئن بشوند، اطمینان آقای خاتمی جلب بشود.» این امر هست که باعث شد که ما اینها را بگذاریم. یعنی ما قبول کنیم. خودشان که نخواستند، گذاشتند برایشان و یکی هم این که مقام معظم رهبری فرمودند که این سرنخ خارجی دارد، بالاخره ما باید این را کشف کنیم. گفتم برادر عزیز، مقام معظم رهبری فرمودند که دارد، نگفتند که این بنده خدا سعید اسلامی است، نگفتند توی وزارت اطلاعات است. آنها میخواهند سر تو را شیره بمالند که بله ما مثلاً پیرو دستور مقام معظم رهبری یا منویات مقام معظم رهبری دنبال کشف جاسوس هستیم. نه آقا جاسوس هم هست، قطعا جاسوس هم نمی آید داخل وزارت، خارج از این هست. ممکن از طریق غیرمستقیم نفوذ کردند و این کار را انجام دادند.
راجع به خودکشیاش سؤال کردم که سعید اسلامی توسط چه چیزی خودکشی کرد؟ ایشان فرمودند «دارو». گفتم ببینید، ۷۰ نفر از بچه های اطلاعات رفتند داخل غسالخانه و جنازه ایشان را دیدند. معذرت میخواهم، میگویند دارو هم استفاده کرده و خودش را هم تمیز کرده بود. چند بسته شما به ایشان دادید؟ میگویند «یک بسته». میگویم خب یک بسته چقدر باقی میماند که خورده باشد و مرده باشد؟ میگویند، دکترها گفته اند که محلول یک استکان. گفتم آخه باباجون، آخه ما خودمان یک زمان قاتل بودیم، یک زمانی زندانبان بودیم. تاکنون صدها نفر واجبی خوردند و نمردند. آخه چه طور با یک استکان آن هم که شما میگویید که بلافاصله بردید به بیمارستان و شستشو دادید، این خورد و مرد؟ میگوید نه نمرد، ۴ روز زنده ماند و خوب شده بود. حتی تماس هم گرفتند با ما که بیایید و ببریدش که یک مرتبه اعلام کردند که ایست قلبی پیدا کرده و بیایید و ببرید که تمام کرد. گفتم آخه جای تحقیق دارد. اولاً من نمیگویم نخورده، شاید، شاید خط بهش دادند همان بازجوهایی که چپ بودند و کسانی که پرونده دستشان است، این کار را بکن، بیا بیرون نجاتت میدیم، چون خودش هم گفت، گفت آنجا داد و بیداد میکرد و میگفت آقا به داد من برسید، پدرم را درآوردند، کشتنم، شکنجه ام میکنند. توی بیمارستان داد و فریاد میکرد. شاید واقعا همین خطی به او داده اند و بعد آورده اند بیمارستان، آمپول هوا بهش زدند، سکته کرده. تحقیق کنید، بررسی کنید. آخه سعید اسلامی آدمی نبود که خودکشی کند. ما میشناختیم سعید اسلامی را. به هر حال جواب قانع کنندهای آقای نیازی واقعا برای این مسأله نداشتند و ندارند. همین هم پیشبینی شده. یکی از عواملی هم که باعث شد بنده به ختم سعید اسلامی بروم همین هست که همان وقتی که این جریان اتفاق افتاد به دوستان گفتم که اینها میگویند سعید اسلامی از جناح راست بود، متهم شماره یک هم بود و همه قتلها هم زیر سر ایشان بود و خودشان کشتنش که قضیه را تمام کنند و سرنخ را قطع بکنند. همین جور هم شد. شما نمیدانم اهل روزنامه های دویِ خردادی هستید، میخوانید یا نه، از روز خودکشی تا آخر شروع کردند این را القاء کردن که سعید اسلامی را کشتند! بر عکس ما باید مدعی باشیم، بگوییم آقا پرونده در دست دویِ خرداد بوده، اگر کشتند، همان دو خردادیها کشتند، چرا کشتند؟
اما آنها واقعا عین این جریان دانشگاه خودشان به وجود آوردند حالا میگویند و مدعی شدند. نمیدانم پریروز خواندید یا نه در روزنامه «صبح امروز». میگوید این جریان دانشگاه به وجود آمد که جناح راست، جناح محافظهکار، دست به یک کودتا بزند. واقعا پررویی، بیشرافتی، هر چیزی از این قبیل آخر تا چه حدی، که خودشان یک ماجرایی را به وجود بیاورند و خودشان هم مدعی میشوند و همه اینها واقعا پیرو و دنبال همان قضایا هست. برادران آدم نمیداند به کی درد دل بکند. آقای سعید حجاریان، من واقعا در جریان نبودم. چند وقت پیش شک کردم و گفتم این سعید حجاریان که خط و خطوط اصلی را داده ببینیم کی هست، به بعضی از دوستان گفتم و به پروندهاش نگاه کردیم، سعید حجاریان خانمش هشت سال به خاطر عضویت در سازمان مجاهدین خلق قبل از انقلاب محکومیت زندان دارد. برادر خانمش ده سال محکومیت دارد. حالا یک کسی اینجوری میآید مشاور رئیس جمهوری میشود، همه خط و خطوط را آن میدهد، کمیته شایعه و کمیته اجرایی را او هدایت میکند و درست میکند و آن ماجراها و این اتفاقات را دارد برای کشور هر روز بحران به وجود میآورد. هیچکس هم نیست که به داد این ملت برسد، به داد این حکومت برسد، به داد این انقلاب برسد که بابا بیایید اقلاً سابقه این سعید حجاریان را به مردم بگویند. واقعا بنده آن تحلیلی را که از اول داشتم با آخرین اطلاعاتی که آقای نیازی به بنده دادند، همان تحلیل است و این قتلها و ماجراها، معذرت میخواهم حتی نام یکی از روحانیون مجمع را برده آقای موسوی و گفته ما بعضی از کارهایمان را در این قتلها با اینها مشورت کردیم. خب چرا نمیآیند این آقا را احضارش بکنند و با او برخورد بکنند و در بیاورند این مطلب را؟ اگر از جناح راست کسی این حرف را میزد، پدرش را در میآوردند. واقعا آدم نمیداند که چرا در حکومت اسلامی رهبری این قدر مظلوم باشد. البته عزت و ذلت دست خداست. این همه علیه رهبری اینها فعالیت کردند، تبلیغ کردند، دیدید که تا مردم احساس نگرانی کردند، چگونه از رهبری حمایت کردند و چه جمعیتی در تهران آمده بود که بیشک بنده میتوانم ادعا بکنم که بعد از بیست و دوی بهمن که هر سال جمعیت فراوانی میآید، بعد از فوت حضرت امام و تشییع جنازه امام(ره) تاکنون چنین جمعیتی به حمایت رهبری و نظام و انقلاب جمع نشده بودند. عزت و ذلت دست خداست. اما ما هم یک وظیفهای داریم. به هر حال آن چیزی که بنده به نظرم رسید و به نظر میرسد گفتهام، خواهم گفت و میدانید که اینها خرج هم دارد چارهای هم نیست. به هر حال یک کسی دست داده، یکی پا داده، یکی جان داده، یک کس هم باید آبرو و شخصیت خودش را بگذارد و بیاید و از رهبری دفاع بکند. واقعا آدم غمگین میشود که در زمانی که حکومت مال اسلام است، باز اسلام اینقدر مظلوم است. من یک نکته دیگری هم…
(یکی از حضار سوال میکند. مفهوم نیست، ظاهرا سوال این است که در چنین شرایطی چرا مقام معظم رهبری با این جریان برخورد نمیکند؟)
مقام معظم رهبری به نظر میآید که واقعا بهترین داریت را نشان دادند. فرض کنید یک سال قبل همین موقع مقام معظم رهبری میخواست خودش را وارد صحنه بکند و درگیر بشود، چه اتفاقی میافتاد؟ آیا ذهن های حتی شماها هم آمادگی داشت تا مثلاً الان؟ قطعا اینجور نبود. مقام معظم رهبری با درایت کامل این پرونده را، بالاخره این پرونده هم جوری نیست که همیشه مخفی بماند. یک روزی این جریانات کشف خواهد شد و رسوائیان رسوا خواهند شد و خدا هم همیشه «من غیر لا یحتسب» حامی و پشتیبان است.
خود بنده واقعا عرض میکنم هیچ حدس نمی زدم یک چنین جمعی، میدانستم جمعیتی می آیند و خود من اگر دویست هزار جمعیت، به هر حال رهبری است، ولی خیلی بیش از این حرفها بود. واقعا یک دستی غیبی پشت این انقلاب است. رهبری هم صحیح دارند عمل میکنند. زمان حضرت امام هم همین طور بود.
حضرت امام تا نهایت آن جایی که امکان داشت، از بنیصدر حتی حمایت میکردند و تا آن روزهای آخر هم امام میفرمودند: «بنی صدر، رئیس جمهور ما، پسر ملای بنی صدر همدانی است.» مصلحت هم نیست که حالا نظام با، جمله ای که خود مقام معظم رهبری به من فرمودند این که رهبری یک وظیفه ای دارد که دولت و رئیس جمهور خودش رو که نمیتواند بیاید درگیر شود، و به من هم این اخطار را کردند و گفتند که شما خودتان میدانید، ولی بنده به هر حال باید از کیان دولت حمایت بکنم و اگر بخواهم چیزی بگویم،
البته ایشان تأکید کردند و فرمودند تا زمانی که دولت رویاروی انقلاب و اسلام قرار نگرفته من وظیفه خودم میدانم که مثل حضرت امام از دولت حمایت بکنم و شما یک وقتی خلاصه مواظب خودتان باشید، اگر علیه دولت و رئیس جمهور چیزی گفتید، به خودتان مربوط میشود. خب من پای همه چیزها ایستادم و روزی که ۱۵ اسفند بود، این خاطره فراموشنشدنی، همین اعتراض شما را من به مرحوم بهشتی کردم و آمده بودند و شعار میدادند مرگ بر … کفایت سیاسی را طرح کرد، تصویب کرد و حتی موافقین بنیصدر هم جرأت نکردند مخالفت بکنند و رأی ممتنع دادند و به راحتی و خیر و خوشی قضیه حل شد و تمام شد.
حالا من از ماجرای روز یکشنبه(۷۸/۴/۲۰) دفتر آقا مطلبی را خدمت شما عرض بکنم، که شما مطمئن باشید که مقام معظم رهبری حساس هست و خودش دارد به خوبی هدایت و رهبری میکند. ببینید توی جریان چهارشنبه [۲۳ تیر] واقعا جمعیت بیانتهایی که شرکت کرده بود، من یک ساعت تمام در یک خیابان جمعیت با سختی عبور کردم، یک عکس آقای خاتمی بود؟! این خیلی پیام داشت. این جمعیت، همه عکسهای مقام معظم رهبری بود. عصر روز یکشنبه در هیأت دولت بحث میشود و سه تا تصمیم میگیرد. یک: روزنامه سلام باز شود. دو: آقای لطفیان بر کنار شود. سه: فرماندهی تامالاختیار نیروهای انتظامی به دست وزیر کشور سپرده شود.
این ماجراها توطئه ای بود همش برای همین و وزارت اطلاعات را که اینها داغون کردند، وقتی سعید حجاریان سخنرانی کرد و گفت که ما سنگرهای نظام را یکی بعد از دیگری در حال فتح کردن هستیم. من آن زمان هشدار دادم، مصاحبه کردم گفتم مواظب باشید این حرف آقای سعید حجاریان معنادار است. وزارت اطلاعات را داغون کردند و گرفتند. سپاه را که از همان اول اینقدر با آن برخورد کردند که به اصطلاح خودشان، نظرشان این است که فرماندهان را وادار به سکوت کردند. این نیروی انتظامی مانده بود. همه این نقشه ها هم برای این بود که نیروی انتظامی را زیر سلطه خودشان قرار بدهند. نمیدانیم واقعیت دارد یا ندارد. حتی آقای تاجزاده را در نظر گرفتند به عنوان فرمانده نیروی انتظامی منصوب بکنند(خنده حضار).
این سه تا اصل را هیأت دولت تصویب میکند و با دفتر آقا تماس میگیرند که سه نفر از وزراء با آقا کار دارند.
آقای یونسی، آقای شمخانی و آقای مظفر. سه نفر را میفرستند خدمت آقا. مطالب را خدمت آقا مطرح میکنند.
آقا می فرمایند که آقای یونسی تو چرا آمدی شکایتت را پس گرفتی؟ یعنی چه روزنامه سلام باز بشود؟ آخه چه کشوری است شما درست کردید، که نامه «محرمانه» او باید سر از روزنامه سلام در بیاورد، روزنامه ها بزنند، این چه مدیریتی است؟ شما اصلاً مدیریت ندارید. تا یک خطری احساس کردید آمدید و عقبنشینی کردید و شکایت خودتان را پس گرفتید.
این آقای یونسی. اما یکی دیگر این که آقای لطفیان را بردارید. آقای لطفیان چه گناهی مرتکب شده؟ اگر دلیل دارید، دلیلی ثابت میکند که آقای لطفیان باید برداشته شود، خب بگویید. من بر مبنای شرع عمل میکنم و اگر بیگناهی هم دلیل است، خب بگویید، پس باید وزیر کشور هم برداشته شود. همان اندازه آقای لطفیان در این قضیه نقش داشته که به قول شما وزیر کشور داشته، خب آن هم باید برداشته شود و ثالثاً، من فرماندهی را سپرده ام به دست وزارت کشور، کجا وزارت کشور دستور داده، تمرّد کرده نیروی انتظامی که من برخورد کنم. یک مورد شما بیاورید.
خلاصه مقام معظم رهبری آنچنان با قدرت با این سه نفر نمایندگان هیأت دولت برخورد میکنند که اینها میروند و گزارش را به آقای خاتمی میدهند و آقای خاتمی وحشت میکند. خب فردا هم که قرار است آقا صحبت بکنند. اگر همین برخوردی را که در جلسه خصوصی کردند، فردا هم در جلسه سخنرانی عمومی بکنند، دیگر هیچ چیزی از دولت باقی نم یماند.
شبانه دست به دامن آقای هاشمی شدند و آقای هاشمی را فرستادند خدمت آقا که آقا بالاخره فردا کوتاه بیا و آبرویمان را نبر که آقا فرمودند: «نه من که نمیخواهم با دولت خودم در بیفتم. منتها آقایان چرا این طوری برخورد میکنند؟ من بالاخره تمام تلاشم بر این است که کشور آرامش داشته باشد. دولت کار خودش را بکند. مشکلات دولت را من دارم کمک میکنم که حل بشود. اما آقایان به جای این که مشکلاتشان را حل کنند، خودشان میآیند برای خودشان مشکل درست میکنند.»
به هر حال مقام معظم رهبری، شما مطمئن باشید که در جریان امور هست و راه صحیح و با درایتی انتخاب کرده اند. ان شاء الله حقایق برای مردم، مؤمنان روشن بشود. شما مطمئن باشید. ولایت و رهبری جزء اصول مذهب تشیع و با شیعیان آمیخته و ممزوج شده. شما مطمئن باشید که هر گاه خطری برای اصل انقلاب «ولایت» پیش بیاید، مردم در صحنه خواهند بود. اما این دلیل نمیشود که ما وظیفه خودمان را نشناسیم و دست روی دست بگذاریم و به آگاهی دادن که بزرگترین وظیفه و رسالت طلبههای امروز در سطح جامعه است، نپردازیم. چون وقت نیست من عذرخواهی میکنم. به نماز هم میخواهیم برسیم. از این که زیاد صحبت کردم و میدانم که سؤال هم باقی است. امیدوار هستم که در سال درسی آینده در مدرسه شهیدین خدمتتان برسیم و آنجا وقت بیشتری باشد که در خدمتتان استفاده خواهیم کرد.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته.
ودرآخر
خیلی عبرت آمیزاست وجای تأمل
بالاترین مقام امنیتی کشور “درزندان”وآنهم با”واجبی”خودکشی کند!! برای همه آدمهای خوب وحزب اللهی ها بایدعبرت باشد..اإِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ
