کودکان ایرانی قدرت تخیلشان را از دست داده‌اند / صندلیهای تالار حافظ توهین‌آمیز است/ می‌خواستند تئاتر شهر را نابود کنند

دسته‌بندی: فرهنگی و هنری
تاریخ انتشار: ۱۳۹۶ شهریور ۶, دوشنبه ساعت ۱۳:۲۵۰ رأیبدون امتیاز

حمیدرضا نعیمی در گفتگوی مفصل خود از شکل‌گیری «شرق دور، شرق نزدیک» می‌گوید. از اینکه جامعه چگونه بر او اثر گذاشته است و چرا نمایش او خالی از دکور و هجوم نور است.

به گزارش خبرنگار فرهنگی باشگاه خبرنگاران پویا، حمیدرضا نعیمی یکی از چهره‌های موفق دهه نود تئاتر ایران به حساب می‌آید. او که با سقراطش یکه‌تازی می‌کرد با «فاوست» و «ترور» به کارگردانی شهره شد که تئاتر را در ابعاد بزرگ و حجیمش روی صحنه می‌برد. او مرد قصه‌گویی بود، با قهرمانان نامتجانسش، مردانی که فلسفه می‌گفتند و با دیگران در تضاد بودند.

اما همه چیز این روزها دگرگون شده است. نعیمی با حامد بهداد نمایشی روی صحنه برده است که بسیاری می‌گویند این چیست. از آن لذت می‌برند؛ اما تداعی‌گر نعیمی نیست. به هیچ‌وجه من الوجوهی نعیمی نیست. شاید حرافی می‌کند؛ چون سقراط، اما آن نیست. قصه‌ای ندارد؛ اگرچه دلش قصه می‌تراود. خط روایی مشخصی ندارد، همچون توهمی است سیال. از این سو به آن سو در لُختی صحنه لَخت می‌‌خرامد.

«شرق دور، شرق نزدیک» راز حمیدرضا نعیمی است. گذار او از خویشتن است. چیزی شبیه تحول پیامبرگونه در میانسالی است. تلاشی برای جوان شدن، تعلیق اخلاق «کیرکگاردی» است. بوی آیرونی می‌دهد، همانند لحظه آخر پذیرش حکم توسط سقراط. او الهام‌بخش نعیمی است و ما قصدمان کشف خوانش‌نشده‌های این دو شرق. آنچه می‌خوانید گفتگوی تسنیم است با حمیدرضا نعیمی درباره تجربی‌ترین تجربه تئاتریش.

***

تسنیم: عنوان نمایش را از گوته به عاریه گرفتید؟

نعیمی: [می‌خندد] نه نمی‌دانم. شاید بگویید از خیلی دور خیلی نزدیک گرفتم. نمی‌دانم. زمانی که من شروع کردم به نوشتن نمایشنامه هر چیزی در نمایش رنگ و بوی نشانه به خودش گرفت.

تسنیم: مثلاً بروم فلان کتاب بخوانم از آن استفاده کنم؟

نعیمی:نه واقعاً در این نمایشنامه این‌طوری نبود اما اگر یک کتاب ناخواسته چند بار به ذهنم رسید، آن نامیرا بود. آن فضای عجیب‌وغریب نامیرا یکی دو بار حین نوشتن سراغ من آمد.

تسنیم: طراحی رضا مهدی‌زاده هم به رمان ربطی داشت؟

می‌خواستم نشان بدهم آشفتگیِ دنیای خارج از خانه به عبارتی ریشه در خانه دارد

نعیمی: اصلاً، هیچ‌وقت با او راجع به آن رمان صحبت نکردم؛ حتی یک‌بار هم به آن اشاره نکردیم. من هم آن اثر را فراموش کردم؛ ولی در حین نوشتن - چون آن رمان خیلی عجیب است و من خیلی تحت تأثیر آن رمان بود - در این نمایشنامه ناخواسته چند بار آن اثر سراغ من آمد. نمی‌دانم هیچ‌کدام از دیالوگ‌هایم شبیه آن نیست؛ اما یک چیزی است، گاهی وقت‌ها یک چیزهایی ممکن است به ذهن خالق خطور کند. مواردی ممکن است در یک جریان دیگری، در ساحت دیگری و در زمان و مکان دیگری تأثیر بگذارند. این زیبایی ماجراست. به‌هرحال نمایشنامه نوشته شد و رسید به اینجا. نمایشنامه سال 91 یا 92 نوشته شد. من نمایشنامه را زمانی نوشتم که هنوز فضای سال 88 در خیابان‌های تهران در جریان بود. می‌خواستم نشان بدهم آشفتگیِ دنیای خارج از خانه به عبارتی ریشه در خانه دارد. وقتی خانه‌ها آرام نیستند، بیرون ناآرام است.

ما نیاز نداریم مدام دشمنی را به بچه‌هایمان یاد بدهیم

همیشه فکر می‌کنیم وقتی بیرون ناآرام است، خانه ناآرام است. نه مطمئن باشید زمانی بیرون ناآرام است یعنی خانه ناامن است. این برداشت من است؛ اما من اعتقاد دارم امروز وقتی ما نمی‌توانیم به بچه‌هایمان به‌درستی آموزش بدهیم، فرهنگ را درس بدهیم، بگوییم آنها به موسیقی نیاز دارند، به شعارهای تند مرگ بر، مرگ بر نیاز نداریم، ما نیاز نداریم مدام دشمنی را به بچه‌هایمان یاد بدهیم. خوی تند و جنگیدن را به بچه‌ها یاد بدهیم. ما باید شاعرانگی و تخیل را به بچه‌هایمان یاد بدهیم. بی‌تخیل‌ترین کودکان دنیا به نظرم بچه‌های ایران هستند؛ چون سیستم آموزش‌وپرورش ما غلط است. چون آموزش‌وپرورش ما در طول هفته موزه‌گردی برای بچه‌ها ندارد، زنگ نقاشی را به‌درستی برای بچه‌ها ندارد، زنگ تئاتر ندارد، زنگ موسیقی و سرود ندارد. تمام درس بچه‌ها یاد گرفتن عربی، انگلیسی، ریاضی و غیره که بعداً هم هیچ نقشی در زندگی آینده‌شان ندارد تا زمانی که وارد دانشگاه شوند. درحالی‌که شعر، موسیقی، آواز، نقاشی، قصه‌گویی، تئاتر همهٔ آنها چیزهایی است که بشر امروز به آن نیاز دارد.

آیا دیدید یک تیتر در روزنامه‌ها به ما رؤیا بدهد؟

بشر گذشته به زیبایی این را داشته است. شاید به من بگویید کجا بشر گذشته تئاتر داشتند؟ نه قصه‌گویی را داشتند. نمایشگری و رقص‌های آیینی را داشتند. شما به پدرهایتان بگویید از پدرهایشان برای شما روایت کنند. ببینید قصه‌گوهایی بودند در خانواده‌ها که شب‌های آنها را به صبح می‌رساندند. به عبارتی تمام خانواده‌ها روایتگر قصه‌های مشترک بودند. همه از رؤیای ذهن دیگری آگاه بودند. ما الآن در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که اگر نگوییم رؤیا نداریم، حداقل می‌شود گفت نسبت به رؤیای ذهن همدیگر بی‌اطلاعیم. درحالی‌که روزگار دیگری کرسی وجود داشت و ما می‌دانستیم چه می‌گوییم. الآن تنها شدیم. هرکدام از ما وقتی وارد خانه‌هایمان می‌شویم هر کسی یک موبایل دستش است و فقط هر کسی دارد فضای مجازی خودش را چک می‌کند و هیچ‌کدام هم رؤیایی ندارد. خشن و سریع است. آیا دیدید یک تیتر در روزنامه‌ها به ما رؤیا بدهد؟ نه رؤیا ندارند، روح ندارند، کاملاً خشن هستند و در سرعت زمان عمل می‌کنند.

اگر خانواده‌ها امن بود جامعهٔ ما ناامن نمی‌شد

همین مسئله بود که من فکر می‌کنم اگر خانواده‌ها امن بود جامعهٔ ما ناامن نمی‌شد. اگر امروز کودک‌آزاری وجود دارد، اگر ربایش کودکان وجود دارد، اگر آمار ایدز بالا می‌رود، اگر فقر و فحشا دارد بیداد می‌کند، اگر هتاکی و بی‌ادبی و تمام رسم و رسوم گذشته یعنی احترام به گذشتگان کنار گذاشته شده است، همهٔ اینها از خانواده نشأت می‌گیرد و خانواده مسئولِ سیاستی است که از بالا برای آن برنامه‌ای وجود ندارد. مثلاً اگر ما در شرایط اقتصاد خوبی قرار بگیریم و اضطراب از گذشته وجود نداشته باشد، اگر خانواده‌های ما هر لحظه تصمیم بگیرند به سفر بروند و بتوانند هفته آینده ماشینشان را بار بزنند و راه بیفتند و به‌راحتی بروند سراغ تفریح و فرهنگ تفریح و استفادهٔ درست از طبیعت برای مردم جزء دغدغه‌ها شمرده شود، وضعیت دگرگون می‌شود.

فرهنگِ عاشورایی ما نخواسته وارد تجمل‌گرایی در عزاداری‌هایمان شویم

فرهنگِ عاشورایی ما این را نخواسته وارد تجمل‌گرایی در عزاداری‌هایمان شویم. درحالی‌که قرار است من بروم آنجا لحظه‌ای با خودم، با عشق خودم راحت باشم و بیایم بیرون، چایی بنوشم و به یاد او بگویم السلام علیک و بیایم بیرون؛ اما امروز این در هیئت‌های ما وجود ندارد. ما داریم با خودمان چه می‌کنیم؟ ما خودمان دشمن خودمان هستیم نیازی به دشمن خارجی نداریم.

در یک چنین جامعهٔ خشن، در چنین جامعه‌ای که برای آموزش، درمان، رفاه و ساعت فراغت کاری نمی‌شود، می‌بینیم خانواده ناامن است. زمانی که من نمایشنامه را نوشتم تنها بحران آن روزها در بیرون از خانه موضوع فتنه سال 88 بود، من نوشته بودم بیرون به‌هرحال در خیابان‌ها درگیری وجود دارد. حالا همان درگیری آنجا که وجود دارد، خانه هم ناامن است، درگیری مقولهٔ سال 88 مقولهٔ ساده‌ای نبود. یک جریان سیاسی بود؛ اما مقوله‌ای که در این خانه وجود دارد یک جریان سیاسی نیست. اما می‌شود در آن رگه‌های اینکه دلیل سیاسی دارد را هم پیدا کرد. مردی که به زنش می‌گوید من بچه نمی‌خواهم و نمی‌خواهم نسل من ادامه پیدا کند و بچه را سقط کن و زنی که فقط می‌گوید من بچه را می‌خواهم و حالا می‌خواهد برای حفظ بچه یک کاری بکند تا جایی که بالاخره حتی اگر شوهر خودکشی هم بکند این بچه را نگهداری می‌کند.

در سال 92 وقتی پیشنهاد دادم شورای نظارت همان سال اعلام کردند ما نمی‌خواهیم این نمایشنامه اجرا شود و نمایشنامه رفت کنار تا زمانی که مدام می‌خواستم این نمایشنامه را کار کنم. مدام به دلایل زیادی فکر می‌کردم این نمایشنامه سخت است. نمایش دشواری بود؛ چون نمی‌توانستم با قاعدهٔ مرسوم برای کارگردانی سراغش بروم. نمایشنامه کنار گذاشته شد تا 7، 8 ماه پیش که تصمیم گرفتم این نمایشنامه را کارگردانی کنم. پیشنهاد دادم و خودم مایل نبودم به مقولهٔ 88 اشاره‌ای شود. ماجرای فتنه سال 88 را از نمایشنامه بیرون آوردم. بیرون از خانه ساختمانی آتش گرفته، مهم‌ترین ساختمانی هم که طی سال‌های اخیر آتش گرفته ساختمان پلاسکو است، لذا بیرون آبستن یک اتفاقی است که به‌ظاهر از خانواده و از خانهٔ من دور است؛ اما همان اتفاق به‌راحتی می‌تواند دامن‌گیر خانه و خانوادهٔ من هم بشود. این ماجرا به نظرم خودش را به شکل نمادینی نشان داد، یعنی اگر قبلاً اغتشاشات وجود داشت و اشارهٔ صریحی بود مقولهٔ پلاسکو واقعاً جایگاه نمادینی پیدا کرد در این ساحت و این نمایشنامه نوشته شد. در بازنویسی جدید کاراکتر آتش‌نشان بر مبنای این وارد قصه شد و این نمایشنامه شروع شد. حالا من شروع کردم روی نمایشنامه کار کردن، از همان روز اولی که من شروع کردم به رؤیا کردن و رؤیا دیدن تمام درهای رؤیا به روی من بسته شد. من هر نمایشنامه‌ای را که کار می‌کنم آرام‌آرام نورپردازی‌ها را در ذهنم تخیل می‌کنم. بازیگرها و طراحی‌های صحنه‌های مختلف را می‌بینم. آرام‌آرام شکل نمایشنامه در ذهن من جان می‌گیرد. به عنوان کارگردان در دفترچهٔ کارگردانی‌ام شروع می‌کنم به یادداشت کردن و ایده‌های مختلف را می‌نویسم.

هر کاری کردم در این نمایشنامه یک رؤیا ندیدم؛ حتی صحنه‌ام را هم ندیدم. این‌قدر همه‌چیز مبهم بود و گاه یک دیوار بِتنی در مقابل دیدگان من بود که پناه بردم به آقای رضا مهدی‌زاده و گفتم نمایشنامه را خواندی؟ گفت دوست دارم، یکی از کارهای خوب توست. گفتم چه کنیم؟ گفت شروع کنیم به کار کردن، شروع کردیم به طراحی کردن هر چه بیشتر طراحی می‌کردیم مدام دورتر می‌شدیم. طراحی می‌کرد؛ ولی نه یک طراحی مشخصاً مانند سقراط، یک نوع گذارِ، یک نوع کمینه در طراحی می‌رفت. یک چیزی بود متفاوت از همه‌چیزهایی که تاکنون با همدیگر تجربه کرده بودیم. کارِ طراحی کار را برای ما سخت‌تر می‌کرد، هرچقدر فکر می‌کردیم می‌رویم سراغ یک جهان متفاوت، ایده می‌گفت متفاوت در چه؟ ذهن من سؤال می‌کرد متفاوت برای چه؟ دنبال چه هستید؟ چرا فکر می‌کنید در یک جای دیگری باید جستجو کنی؟ چرا همه‌چیز را از یک خلاء و فضای موهوم آغاز نمی‌کنی؟ همیشه از هیچ به چیزی می‌رسیم، ما از یک چیزی به هیچ رسیدیم و به‌جایی رسیدیم که هم او سکوت کرد و هم من، آقای مهدی‌زاده گفت اجازه بدهید زمان برود جلو ببینیم چه باید بکنیم.

حامد بهداد فشار بسیار زیادی را هر شب تحمل می‌کند

گفتم من با فضای خالی شروع می‌کنم. به بچه‌ها گفتم ما در طراحی صحنه نمی‌توانیم در این اثر به نقطهٔ مشخصی برسیم، شاید همه‌چیز در گسترهٔ یک زمین خالی اما وسیع دارد اتفاق می‌افتد. این همهٔ کاری است که ما می‌خواهیم و کارِ بازیگری را سخت می‌کند؛ چون یک بازیگر در یک گسترهٔ بزرگ است. این چیزی است که حتی در تئاترهای بزرگ دنیا هم خیلی جرأت انجام آن را ندارند.چون 12 دقیقه یک بازیگر بدون کفش با پای برهنه، یعنی همه‌چیز این بازیگر در مقابل تماشاگر قابل دیدن است. در یک نور عمومی، کار بسیار سختی است. نه از نظر زمان فیزیکی، از نظر زمان روانی. زمان روانی در این 12 دقیقه می‌تواند بازیگر را خسته کند. من چند شب پیش بنا بر یک حس کنجکاوی و از سر شوخی به حامد بهداد گفتم می‌خواهم چند دقیقه نقش تو را بازی کنم. بعد از یک دقیقه و نیم گفتم من توانایی این بازی را ندارم. به حدی فشار روی سینه، حنجره و صدا بالاست و وقتی شما روی صحنه باشید مانند من فکر می‌کنید. من هر روز می‌گویم حامد بهداد دارد یک کار ساده انجام می‌دهد. وقتی خودم بازی کردم فهمیدم یک جریان دیگری است و حامد بهداد فشار بسیار زیادی را هر شب تحمل می‌کند.

من الآن متوجه می‌شوم بازیگران من کارِ بسیار بزرگی را انجام می‌دهند. آقای استانیسلاوسکی وقتی کارگردانی می‌کرد - الآن وارد مسکو شوید هنوز بعضی از تئاترها با میزانسن‌های استانیسلاوسکی در حال اجراست چون این تئاتر به عنوان تئاتر موزه‌ای باقی بماند - روی کاغذ و بعد روی صحنه همه‌چیز در شکل نه رئالیستی در شکل ناتورالیستی داشت روی صحنه جان می‌گرفت. این‌طرف حتماً یک میز است. آن‌طرف یک صندلی است. هر طرف همه‌چیز وجود داشت می‌گفتند چرا صحنهٔ تو این‌قدر شلوغ است؟ می‌گفت تک‌تک اینها تکیه‌گاه‌های بازیگر روی صحنه هستند و من با حذف همه‌چیز در نمایش سعی کردم هیچ تکیه‌گاهی برای بازیگر باقی نماند، یعنی بازیگر من در این نمایش هیچ تکیه‌گاهی ندارد و نور هم در زمان تمرین وجود نداشت. زمانی که رسیدیم به مقولهٔ اینکه کاملاً همه‌چیز برهنه است به این فکر کردم که حتی چیزی به عنوان پاپوش، حتی کفشی هم وجود ندارد، پای بازیگر هم قابل دیدن است. پس‌ازاین لحظه از نوک سر بازیگر تا نوک پایش قابل دیدن است و بازیگر سخت‌ترین روزهای زندگی‌اش است، رنگ هم وجود ندارد بین سیاه‌وسفید مانند طوسی.

طبیب شیرازی می‌گوید کلمه را هیچ‌گاه نباید به روی کاغذ آورد، باید زمانی که بر زبان جاری می‌شود در مقابل متبلور شود

بعد رسیدیم به مقوله‌ای که در نمایشنامه صندلی نیاز داشتیم، توپ‌های تنیس را نیاز داشتیم، قهوه و چای و جای شکری را نیاز داشتیم، لیوان آب را نیاز داشتیم. خیلی چیزهای مهمی بودند و بعد به بچه‌ها گفتم الآن که همه‌چیز آرام‌آرام دارد پیش می‌رود؛ چرا نرویم به سراغ چیزی که در فلسفهٔ یونان در مورد اشیاء در مورد آن صحبت می‌شود و بعدها ما در داستان‌های طبیب شیرازی می‌شنویم یا طبیب هندی، چرا نرویم سراغ آنها؟ چرا نرویم آنجایی که طبیب شیرازی می‌گوید کلمه را هیچ‌گاه نباید به روی کاغذ آورد. کلمه باید زمانی که بر زبان جاری می‌شود همان لحظه در مقابل دیدگاه متبلور شود، یعنی اگر در بیابان راه می‌روی گفتی رودخانه همان لحظه نهر جاری شود. وقتی من به اینها فکر کردم گفتم چرا ما الآن نباید این اتفاق را تجربه کنیم و اینجا بود که به اینجا رسیدیم بدون اینکه پانتومیم اجرا کنیم بگوییم حالا این صندلی را تصور کنید، کدام صندلی؟ در کجای صحنه؟ همه‌چیز برای تماشاگر است، می‌گوید یک لیوان آب می‌خواهی می‌گوید بله و بعد از 10 ثانیه می‌گوید حالا خوبی؟ می‌گوید بله و تماشاگر احساس می‌کند آبی که نوشیده شد و آرامشی که حاصل آمد، یعنی واقعاً به تک‌تک اینها رسیدن کاری بود که نیاز به تمرین زیاد داشت که ما از 15 فروردین تا اول مرداد روزی 6 ساعت تمرین کردیم تا به این لحظات برسیم و کشف و مکاشفهٔ آن زیبا بود در کنار تمرینات سختی که ما برای بحث بیان، آوازها و صداها و بدن انجام دادیم.

تسنیم: دو شی روی صحنه داشتید: کتاب تارا و دست‌کش‌های کامران.

نعیمی: کتاب آن چیزی است که برای دیالوگ به آن نیاز داریم و در مقابلش دست‌کش‌های بوکس که فقط برای کشتن کاراکتر بودند، یعنی به بچه‌ها گفتم می‌توانم به‌راحتی اینها را حذف کنم و آنها را پرت کردیم. گفتم به تماشاگر اجازه بدهید این می‌توانست باشد، اگر آنها را حذف کردیم اینها هم می‌توانست مانند آنها نباشد؛ ولی یک جریان دیگری را می‌خواهیم حاکم کنیم. دوتا شی وجود دارد، کتاب که به صحنه می‌آید و توسط کاراکتری که به صحنه می‌آید در نقطهٔ تاریک قرار داده می‌شود و وقتی این کتاب به زن نمایش هدیه می‌شود در پایان می‌بینیم زن آن را در نقطهٔ نور قرار می‌دهد. چیزی که ما در نهایت به آن احتیاج داریم کتاب در نور است نه دست‌کش‌ها و همه‌چیز در نهایت به کتاب ختم می‌شود و وقتی همه‌چیز تمام شد. دیدیم لباس نقش آن‌چنانی ندارد، گریم ندارد، اشیاء در این صحنه وجود ندارد، طراحی صحنه به مفهوم یک دکور خاص وجود ندارد؛ اما حالا دیگر نیاز داشتیم مود نمایش را به تماشاگر نشان بدهیم و آن چیزی که شدیداً خودش را لحاظ می‌کرد مبحث نور و صدا بود.

تسنیم: رضا حیدری گفت من دیگر تئاتر کار نمی‌کنم ولی شما او را آوردید!

در این نمایشنامه رضا حیدری به‌شدت استرس داشت و این استرس او برای من بی‌نهایت زیبا بود

نعیمی: من نمی‌گذارم آب خوش از گلوی رضا حیدری پایین برود. من فکر می‌کنم تمام چیزهایی که حذف شد. در یک چیز خودش را به زیبایی و به شکل کاملاً دراماتیک نشان داد و آن مبحث نور بود. رضا حیدری بیشترین جلساتی که تاکنون سر نمایش‌های من به عنوان طراح حضور داشته، در این کار بوده. در نمایش‌های دیگر من هم رضا از روزهای دورخوانی سر می‌زند. در تمرینات می‌آید و خارج از تمرین با هم صحبت می‌کنیم؛ ولی در این نمایش رضا بیشترین حضور را داشت. می‌توانم بگویم رضا حیدری را هیچ‌وقت این‌قدر مضطرب ندیده بودم. همیشه فکر می‌کردم طراحان نور چیزی به نام استرس نمی‌فهمند؛ اما در این نمایشنامه رضا حیدری به‌شدت استرس داشت و این استرس او برای من بی‌نهایت زیبا بود. به این دلیل که گاهی وقت‌ها می‌گفتم رضا حالا قرار است چه اتفاقی بیفتد؟ می‌گفت اگر تو به من یک حجم داده بودی در صحنه من با این حجم برای تو صد وضعیت نوری ایجاد می‌کردم مانند ترور، سقراط؛ ولی الآن تو به من می‌گویی یک فضای خالی و من الآن باید بدوم دنبال بازیگران تو، کار من برای این سخت است که بازیگران تو مدام در حال حرکت هستند و همه در حال حرکت هستند و من باید روح این حرکت را دریابم و براساس روح این حرکت بتوانم نور بدهم و داری کار من را سخت می‌کنی. من رضا یک سلیقهٔ مشترک داریم. خیلی به نورهای رنگی علاقه‌ای نداریم، آبی بزنیم، زرد بزنیم، نه؛ اما گفت الآن این جریان چه؟ گفتم مشکل من چیز دیگری است؟ چگونه از طریق نور به وهم رسید؟ ما از طریق نور در این نمایش به وهم نرسیدیم، این خیلی جالب است. ما به وهم خیلی در نور نرسیدیم، ما به روانشناسی در نور رسیدیم، صحنه‌ها را از نظر روانشناسی رضا تشریح می‌کرد.

تسنیم: یک مثال بگویید.

نعیمی: دقیقاً می‌دانستیم اگر وضعیت صحنهٔ دخترمان نهایت که از دل تاریخ می‌آید بخواهد براساس چیدمانِ نوری‌های دیگر اتفاق بیفتد ما موقعیت‌هایمان را از دست می‌دهیم. رضا اصرار داشت به سه موقعیت پرنور که هرگاه آن با لباس‌های سفید وارد نقطه‌ای از نور می‌شود به‌شدت شبح‌گونه عمل کند. این شبح‌گونه بودن باعث می‌شود تماشاگر به‌هیچ‌وجه او را به عنوان یک کاراکتر عادی و فیزیکی نبیند. یعنی کاملاً به روانشناسی این‌که حالا که شبح است و یک روح است را چگونه می‌توانیم نشان بدهیم. دو نفر وارد نور می‌شوند؛ ولی در نوری که وارد می‌شوند خانم نازی از نور عقب‌تر قرار می‌گیرد. زن در کانون قرار می‌گیرد. احساس می‌کنید یک شبح در برابر یک زن عادی ایستاده است. از نظر عکاسی و نقاشی موقعیت بسیار زیبایی برای عکاسی و نقاشی است. می‌خواهم بگویم تمام این لحظات در مورد وجوه کاراکترها و آن چیدمان‌هایش را انجام داد و انصافاً می‌توانم بگویم رضا طراح صحنه است، طراح لباس است، طراح میزانسن در این نمایشنامه است، یک روانشناسی و دراماتورژ است در این نمایشنامه.

تسنیم: آقای مهدی‌زاده در طراحی نور دخالتی داشتند؟

نعیمی: نه به‌هیچ‌وجه. چند جلسه ما با رضا و آقای مهدی‌زاده بحث‌های زیادی داشتیم؛ اما روزی که ما طراحی کردیم آقای مهدی‌زاده حضور نداشت. اما خیلی جالب است روزهای متمادی چندین جلسه شاید بالغ بر 5 جلسه فقط بین طراحی نور و طراحی صحنه که آقای مهدی‌زاده باشند و من می‌نشستیم در یک کافی‌شاپی و چندین ساعت صحبت می‌کردیم و عکس می‌دیدیم، صحبت می‌کردیم و در نهایت به دریافتی رسیدیم که آرام‌آرام این شکل از نور بود. اینکه می‌گویم نور کارِ روانشناسی را انجام داد. حالا ما مقولهٔ صدا را داشتیم. می‌خواستیم که تجهیزات صدا و یک طراحی صدا بیاید و به وهم ماجرا کمک کند. صدا وهم را ایجاد می‌کرد با این شکل از طراحی نور مطمئناً ما به خواسته‌مان می‌رسیم. متأسفانه زمان را از دست دادیم. من فکر می‌کنم طراحی صدای ما باید ده برابر قوی‌تر از این می‌شد.

ما براساس کارکرد روانی صحن با هم صحبت کردیم. مثلاً ما می‌خواستیم خانم نازی صحنه اول وارد می‌شود هاش‌اف نداشته باشد .صدای خودش باشد، چون خانم نازی بیان و صدایی خوبی دارند. بحث ما بحث روانی کاراکتر بود. با صدای خودش صحبت کرد. صحنه دوم مونولوگی با او حرکت می‌کند و بعد به آواز می‌رسد با هاش‌اف است. تمام صحنهٔ دکتر را می‌خواستیم کنتراست صدا را داشته باشیم. برای کنتراست صدا داشتن آقای کامبیز امینی صدای عادی داشتند. خانم نازی صدای هاش‌اف را داشتند؛ ولی در تمام صحنه‌های بعدی به‌جز لحظاتی که آوای خاص داشتن، همه آنها صدای خاص خودشان بودند. این کاری بود که ما سعی کردیم از نظر روانی مهندسی کنیم؛ ولی زمان را از دست دادیم. به دلیل اینکه عزیزی که قرار بود برای ما طراحی صدا بکند نه مهندسی، یک ماه و نیم در کنار گروه بود. وقتی قرار بود ایده‌هایشان را بدهند رفتند سر کار فیلم سینمایی.

من تنها کسی را که می‌توانستم پیدا کنم آقای علیرضا نکولعل‌تک بود که بی‌نظیرند. ما هم یک تجربهٔ ناب صدا داشتیم و من از او خیلی آموخته بودم. سر نمایش خیال. ایشان واقعاً طراح صدا هستند. وقتی به ایشان گفتم گفت زمانم را از دست دادم. رسید به زمانیکه یکسری اشکالات بین اجرای ما با ایرانشهر و آمدن ما به شهرزاد به وجود آمد. ما فرصت اینکه به صدا فکر کنیم و اصلاً فکر کنیم ما کار دیگری داریم و باید کار دیگری را انجام بدهیم. ما کلی از زمان را از دست دادیم. به محمدرضا جدیدی زنگ زدم به او گفتم از دانش خودت استفاده کن و برای من مهندسی کن، یعنی از طراحی صدا به مهندسی صدا رسیدیم و محمدرضا جدیدی نرسید برای من طراحی کند. دقیقاً می‌خواستم صدا ساخته شود، می‌خواستیم صداها وقتی از شما عنوان می‌شود صدایی را قبلاً ضبط کرده باشیم و بازیگر چنان صحبت کند که یک لحظه صدایش بسته شود، لب‌هایش بسته شود ادامهٔ صدای او در سکوت ادامه پیدا کند.

تسنیم: با شکل کنونی با هیچی دکور هماهنگ نشده است؟

گاهی وقت‌ها شاید شلوغ کردن بلای کار شود

نعیمی: بله من اعتقاد دارم است. الآن در کلیتش همه‌چیز هماهنگ است. گاهی وقت‌ها شاید شلوغ کردن بلای کار شود. من یادم است یک بار یک نمایشی را کار کردم سال 79 با بازی کامبیز دیرباز و خانم نازی و آقای یعقوب صباحی. من نویسنده و کارگردان بودم. به نام دختری به شنل ارغوانی، 4 روز کارهای فجر دیده شده بود و من روز چهارم یا پنجم رفتم و بازبینی دادم. در تمام تهران و هنرهای نمایشی بعد از 4 روز ما یک کار بی‌نظیر دیدیم. این‌قدر که مجید جوزانی که جزء روابط عمومی جشنواره بود آمد می‌گفت چه کردی؟ داوران می‌گویند یک کار دیدیم فقط کار حمیدرضا نعیمی چقدر درخشان است. من نمایشی که می‌رفت بهترین کار جشنواره باشد به دلیل خامی نگاهِ من و به دلیل شلوغ‌کاری من در اجرای اصلی شد بدترین کار جشنواره. من دکور را عجیب زدم. آدم‌های زیادی را وارد کردم. ارواح اضافه کردم. موسیقی و نور. درحالی‌که آن لحظه‌ای که باعث شده بود داوران بعد از 4، 5 روز ما یک تئاتر بی‌نظیر دیدیم، در سادگی‌اش بود. سادگی آن اثر که بازیگران آمدند چنان دنیای بین مرده و زنده را بازی کردند و رفتند که اینها همه مغلوب شده بودند. من آمدم برای زیباییِ کارم و تماشاگر کارم را نابود کردم.

چیزهای زیادی به آن اضافه کردم. از اول طراحی من این بود؛ ولی من یادم رفت. همان لحظه باید طراحی‌ام را تغییر می‌دادم. این‌ها تجربیاتی است که بعد از شکست‌های زیاد به دست می‌آید. اجرای عموم رفت با همان روال و من هنوز نفهمیده مشکل چیست و بعدها فهمیدم. حالا که نمایشی را دارم کار می‌کنم خیلی شلوغش نکنم و گاهی وقت‌ها یک صحنه را که خوب است آن‌قدر تمرینش نکنم که بیات شود. اگر آن حس را الآن در من ایجاد کرده حتماً در مخاطب ایجاد می‌کند. پس یکی از بخش‌های کار من در کارگردانی این است که بتوانم صحنه‌هایم را برای تماشاگر زنده نگه دارم. سخت است که بتوانید یک ماه تمرین بکنید. کاری کنید که نمایش شما همچنان برای مخاطب زنده باشد. یکی از سختی‌های کار کارگردانی همین‌جاست. جهان اجرا از جهان متن به دست می‌آید.

برای چه ما این‌قدر سمت کلیشه می‌رویم، چون ترسو شدیم

اجازه بدهیم هنرمند بازیگوشی کند. اشتباه بکند، اجازه بدهیم هنرمند شکست بخورد. جامعهٔ ما جامعه‌ای است که چون فرصت‌ها خیلی وحشتناک و سخت به دست می‌آیند گاهی وقت‌ها احساس می‌کنیم من باید حتماً پیروز بشوم. من حتماً باید موفق شوم. برای چه ما این‌قدر سمت کلیشه می‌رویم، چون ترسو شدیم. بزدل شدیم می‌گوییم موقعیتمان را از دست می‌دهیم و جایگاه ما از دست می‌رود؛ درحالی‌که زمانی که همین نمایش را کار کردم من کار عجیبی نکردم. یک مقدار مؤلفه‌های قبلی خودم را تغییر دادم. یک‌طور دیگری با یک کار دیگری؛ ولی همین الآن هم اگر کسی دو نمایش من را دیده باشد، امضاءهای من را در این نمایش می‌بیندو اما روزی که این نمایش را اجرا کردم چندین نفر به من گفتند این نمایش را اجرا نکن، آن‌ها گفتند شکست مطلق است و کار اشتباه است. گفتند این کار اشتباهِ درام‌نویسی و کارگردانی است. با کلمهٔ اشتباه به من زنگ هشدار دادند و من گفتم اگر نظر شما هم درست باشد که یک جاهایی من را دچار تردید کردید که احتمال می‌دهم دارم اشتباه می‌کنم، من یک قدم عقب نمی‌کشم و می‌خواهم این اشتباه را به نمایش بگذارم. اجازه بدهید من اشتباه کنم، همین لحظه من خطر کنم.

تسنیم: شما اولین بار است در تئاتر خصوصی اجرا می‌کنید؟

حامد بهداد در اینجا در قامت یک ستاره ظاهر نمی‌شود

نعیمی: بله و بسیار تجربهٔ سختی است؛ چون من باید تماشاگر تئاتر خصوصی را که به عنوان مؤلفه‌های خاص خود این نوع تئاتر می‌گردد برگردانم به نگاه خودم. وقتی حامد بهداد را با پیشنیهٔ محترم و ارزشمند سینمایی‌اش نگاه می‌کنم می‌آید در نمایش من می‌بیند. می‌بیند حامد بهداد در اینجا در قامت یک ستاره ظاهر نمی‌شود.بازیگری است که در یک نقش و یک سازمان کاملاً تئاتر تجاری قرار گرفته باشد و به عبارتی وقتی نگاهش می‌کند لباس زیبایی در تن، در یک موقعیت نوری بسیار خاص با میزانسن‌های طلایی در نقاط مختلف؛ نه حامد بهداد وقتی وارد صحنه می‌شود اولین چیزی که را از ذهن تماشاگر تئاتر تجاری پاک می‌کند این است که من اینجا یک بازیگر تئاترم.

تسنیم: موافقید که جنس مخاطب تئاتر خصوصی با تئاتر شهر کاملاً متفاوت است؟

نصف کسانی که کار را می‌بینند اصلاً نمی‌فهمند این نمایش چه می‌گوید

نعیمی: موافقم بله. مطمئن باشید تئاتر خصوصی یک ویژگی‌های دیگری دارد و چیزی که برای من جذاب است. این است که چرا نمایش من که اصلاً هیچ‌گونه مؤلفه‌های تئاتر تجاری را ندارد، الآن مورد استقبال است؟ من نمی‌دانم و گاهی درک این چیزها کار من نیست دوست دارم که شما منتقدان بگویید. می‌توانم بگویم نصف کسانی که کار را می‌بینند و حتی ممکن است به بعضی‌ها بگویند، بیایند و ببینند، اصلاً نمی‌فهمند این نمایش چه می‌گوید. خیلی صادقانه بگویم بخش اعظمی از تماشاگر ما را بهت‌زده می‌کند از این بابت که یک چیزی است که نمی‌توانم بگویم این کار کارگردانی ندارد، درام‌نویسی و طراحی ندارد، ریتم ندارد و خسته‌کننده است، بازیگری اتفاق نمی‌افتد؛ ولی لذت نبردم به مفهوم دیدن یک تئاتر خوش‌ساخت و مردمی و جذاب که اتفاقاً برای من این تئاترها خیلی مفید هستند.

تسنیم: به تئاتر شهر و حافظ فکر نمی‌کردید؟

تا بمیرم با این صندلی‌های توهین‌آمیز، به حافظ فکر نمی‌کنم

نعیمی: هیچ‌وقت. تا بمیرم با این وضعیتی که وجود دارد با این صندلی‌های توهین‌آمیز، به تالار حافظ فکر نمی‌کنم. اصلاً کلاً تئاترهای ما باید از نظر سلامتِ جایگاه تئاتری که صندلی‌های تماشاگر روی آن می‌نشینند درست شود. دوم باید حتماً تمام کارکنان بخشِ نور، صدا، روابط عمومی و تمام کسانی که در تئاتر حافظ وجود دارند باید تغییر کنند. یکسری آدم‌های جدید با آموزش آنجا بیایند و آنها یاد بگیرند. یعنی باید کاملاً تئاتر حافظ را خراب کرد و یک بار دیگر از تو آن را بنا کرد و آدم‌های متفاوتی را آنجا آورد. کدام عقل سیلمی اتاق نور را می‌برد آنجا؟! من وقتی اتاق نور نگاه می‌کنم وحشت می‌کنم که آن‌قدر بالاست! وقتی باران می‌آید شما صدای باران و رعدوبرق را می‌شنوید و این تالار اشکال دارد.

می‌توانم بگویم حافظ تنها تالاری است که از آن خاطره ندارم

من سه بار در این تالار نقش بازی کردم. نمایش ددالوس و ایکاروس کار همایون غنی‌زاده بعد نمایش شمعدانی‌ها، می‌توانم بگویم تنها تالاری است که از آن خاطره ندارم از تالار باران خاطره دارم، حس خوب از تالار باران دارم که هیچ‌چیز جذابی این تالار برای اجرا ندارد ولی از آنجا خاطره وجود دارد زمان اجرا اما از تالار حافظ هیچ خاطره‌ای برای من ساخته نمی‌شود. به نظرم بنیاد رودکی باید چند میلیارد هزینه کند و این تالار بازسازی شود، صداگیری شود و سقفش کار شود و امیدوارم این اتفاق هر چه زودتر بیفتد؛ ولی در بین تالارهای خصوصی من احساس کردم تالار شهرزاد از همه‌جا بهتر است. برای اجرای این نمایش و کار را اینجا آوردم و خوشبختانه الآن حس خوبی داریم.

تسنیم: به تئاتر شهر فکر نمی‌کردید؟

روح فرهنگی تئاتر شهر از بین رفته است

نعیمی: شاید اگر می‌رفتیم تنها سالنی که مناسب بود چهارسو بود؛ اما واقعاً چهارسو این گستره را نداشت. سقف بلند را نداشت و این عمق و عرض را نداشت. به نظرم تئاتر شهر هرچه سریع‌تر باید به روح تئاتر شهر برگردد. روح تئاتر شهر رفته است. من اعتقاد دارم از زمانی که مدیران ناکارامد آمدند و مدیر تئاتر شهر شدند، کسانی که اصلاً دغدغهٔ مدیریت تئاتر شهر و مدیریت فرهنگی و هنری نداشتند و فقط دنبال این بودند که عکسشان در اتاق مدیریت تالار شهر باشد، از همان زمان روح فرهنگی تئاتر شهر از بین رفت. این را به‌تمام‌معنا می‌توانم به شما بگویم.

مجید جعفری شیرازی مانع نابودی تئاتر شهر شد

سال‌های 70 تا 75 که آقای جعفری بود می‌خواستند اینجا نابود شود. می‌خواستند از تئاتر شهر چیزی نماند؛ اما مجید جعفری شیرازی باعث شد اینجا نابود نشود. با اینکه در تئاتر شهر گاهی وقت‌ها یک تئاتر اجرا می‌شد در طول فصل سه ماه تمام تنها نمایشی که روی صحنه بود در سال 73 معرکه در معرکه بود و ما هر هفته 200 تومان می‌دادیم .دیگر طوری بود که وقتی رضا رویگری می‌خواند ما هم با او می‌خواندیم. چون آوازهایش را حفظ شده بودیم و بهترین تئاتر زندگی ما بود به کارگردانی استاد سیاوش طهمورث و نوشته آقای میرباقری و بهترین شکل که باید اجرا می‌شد توسط کارگردانی و طراحی آقای سیاوش طهمورث. بازی بازیگرانش بی‌نظیر بود. باشکوه بود. شما رستم را روی صحنه می‌دیدید. یک پهلوان را روی صحنه می‌دیدید. خود سیاوش طهمورث بی‌نظیر بود. یکی از بهترین بازی‌هایش بود. دیالوگ‌گویی آقای سیاوش طهمورث در نقش پهلوان خیلی خاطره‌انگیز است. سیروس گرجستانی در حد یک ستاره بی‌بدیل بود در نقش‌های متفاوت و رؤیا تیموریان چقدر زیبا نقش زن را بازی می‌کرد. همه باشکوه بودند.

می‌خواستند تئاتر شهر را نابود کنند

آن روزگار فقط توسط یک نفر تئاتر شهر حفظ شد و به ما داده شد. ما از کسانی که زحمت کشیدند قدردان باشیم، قدردان مجید جعفری باشیم که حتی با حفظ تمام اینکه که من اعتقاد دارم آن زمان به‌سختی تئاتر روی صحنه می‌رفت؛ اما نگذاشت نابود شود. چون می‌خواستند نابودش کنند. من یادم نمی‌رود همیشه دور ساختمان می‌گشتم و دوست داشتم یک‌بار وارد این ساختمان شوم و اینجا مانند یک بیغوله تاریک بود و وقتی وارد می‌شدید در راهروها گم می‌شدید و اصلاً نوری نبود.

تسنیم: الآن چطور است؟

دورهٔ آقای حسین پاکدل تئاتر جان گرفت

نعیمی: الآن قطعاً خوب است؛ چراکه نه. بعد رسید به دورهٔ آقای حسین پاکدل، شکوهمند شد و تئاتر جان گرفت. اصلاً آن دوره دوره‌ای بود که خیلی چیزها جان گرفت، آدم‌ها کشف شدند، نمایشنامه‌ها تجدیدچاپ شدند، کتاب‌ها و ترجمه‌ها بالا گرفت، تعدد و تکثیر روزنامه‌ها بی‌نظیر بود، در سینما دختری با کفش‌های کتانی آرام‌آرام ساخته شد و بعد رسیدیم به دورانی که فیلم از کرخه تا راین و آژانس شیشه‌ای و بعد آرام‌آرام یک‌دفعه جامعه زنده شد، پوست ترکاند و ایران یک زیبایی‌ای از خودش نشان داد در داخل و خارج و آن دوران شکل گرفت.

بعد آرام‌آرام دیدیم متأسفانه سیر نزولی پیدا کرد و امیدوارم با سختی‌هایی که آقای پیمان شریعتی دارد - چون ایمان دارم آقای شریعتی عاشق تئاتر است و برای تئاتر همه کاری می‌کند- مهم‌ترین مسئله‌ای که وجود دارد این است که مردم‌دار است و برای حل مشکل تئاتری‌ها از خودش، از زندگی‌اش مایه می‌گذارد فقط می‌دانم که فعلاً دارد کاری می‌کند که تمام بدهی‌ها برود، تمام چیزهایی که وعده داده شده و تئاترهایی که وعده داده شده برود و همه‌چیز به صفر برسد تا بتواند برنامه‌ریزی کند و برنامهٔ خودش را انجام بدهد امیدوارم هر چه سریع‌تر ما برنامهٔ خودش را ببینیم تا آن‌وقت بتوانیم در مورد عملکرد او به‌راحتی صحبت کنیم.

تسنیم: باز هم حاضرید تئاتر خصوصی کار کنید؟

نعیمی: نمی‌دانم. واقعاً سخت است .ما باید ببینیم آینده چه رقم می‌زند. هیچ‌چیزی قابل پیش‌بینی نیست. من برنامه‌ریزی‌ام را می‌کنم من یک نمایشنامه دارم در مورد 10 ساعتِ پایان عمر حضرت عیسی، آخرین نوشتهٔ من است. مطمئنم یکی از عجیب‌ترین نمایش‌هایی می‌شود که تاکنون در مورد حضرت عیسی کار شده است. 6 کاراکتر دارد و تاکنون تمام کاراکترهایی که کنار حضرت عیسی دیدیم وجود ندارد؛

تسنیم: زادهٔ تخیل شماست؟

نعیمی: نه من دادگاه را تخیل کردم، در دادگاهی توسط پیلاتوس که در یک دادگاهِ فرمایشی عیسی را محاکمه می‌کنند.

تسنیم: یاد مرشد و مارگاریتا می‌افتم.

نعیمی: دقیقاً .اصلاً تحت تأثیرم و از آنجا این ایده آمد و اولین باری که خواندم همان لحظه که به اینجا رسیدم. گفت وای خدای من این یک تئاتر است، یک تئاتر باشکوهی است، داستان متن داستان پیلاتوس و مسیح است و پیلاتوس در این نمایش خیلی دوست‌داشتنی است و بعد زنش و بعد خود مسیح، این‌قدر این لحظات برای من جذاب بودند که گفتم باید نوشته شوند و نوشتم و امیدوارم روزی آن را اجرا کنم و باید به سمت تجربه کردن بروم. دوست دارم آن را تجربه کنم مسیح جدیدی باشد.

==================

مصاحبه از احسان زیورعالم

==================

انتهای پیام/

این مطلب برای شما مفید بود؟

بازخورد شما به بهبود کیفیت مطالب کمک می‌کند.

در حال بررسی رأی شما...