ویکتور هوگو در ابتدا قصد داشت تا نام کتاب مردی که میخندد را فرمان پادشاه بگذارد اما به پیشنهاد یکی از دوستانش نام کتاب را تغییر داد تا با مضمون اصلی کتاب شباهت بیشتری داشته باشد داستان این رمان دستمایهای است که در آن ویکتور هوگو مسائل فلسفی و اطلاعات تاریخی بسیاری را طرح میکند.
یک معرکه گیرِ فیلسوف، یک هیولا با روح درخشان، یک دختر یتیم نابینا با معصومیتی خارقالعاده ، قهرمانان این رماناند. ماجرا در انگلستان و در زمان ملکه آنا، رخ میدهد.
داستان کتاب
“گوینپلین ” پسر یتیم و بیسرپرستی بود که در زمان کودکی کومپراچیکوها (خریداران کودکان) صورتش را چنان تغییر میدهند که یک لبخند دائمی بر صورتش نقش بسته و چهرهای نابهنجار پیدا میکند.
در همین زمان پارلمان انگلیس به منظور حمایت از کودکان قانونی تصویب میکند مبنی بر اینکه که چنانچه هرکس کودکی را به بیگاری وا دارد مجازاتش مرگ بر چوبه دار خواهد بود . این مصوبه و مجازات آن؛ ترس را بر جان خریداران کودک میاندازد و آنان کودکانی را که دزدیده یا پیدا کردهاند را در جزیره هایی متروک رها میکنند.
گوینپلین نیز چنین سرنوشتی پیدا میکند او که برای زنده ماندن سخت در حال تلاش و تقلاست که با دخترک نابینایی به نام “دِئا” که چهرهای فوق العاده معصوم دارد و او نیز از همین کودکان رها شده است، همراه میشود.
در این بین دوره گرد مردم گریز و خوش قلبی به نام “اورسوس” که خانه بدوش است و همه جا همراه با خرس و گاری خود پرسه میزند با دو کودک رها شده و سرگردان داستان برخورد میکند و مدتی آن دو را همراه خود نگه میدارد. بعد از مدتی گوینپلین؛ همراه با دخترک نابینا؛ یک گروه نمایش ایجاد میکنند و در شهر شروع به اجرای نمایش میکنند. گوینپلین به واسطه چهره عجیبش و نقشی که بر صورت دارد خیلی زود به شهرت میرسد.
گوینپلین و دخترک نابینا به یکدیگر انس گرفته و بسیار با هم مهربان هستند و همدیگر را دوست میدارند. آنان اجرای نمایشها و زیستن با هم را ادامه میدهند تا اینکه بعد از مدتی معلوم میشود که پسرک همان بارون کلانچارلی یکی از افراد خانواده سلطنتی است که در کودکی ربوده شده است.
