تا در پس این بلاتکلیفیها هر کس به بامی زودتر پا شود و پا به سرای استقلال بگذارد به قید دو فوریت، خود را رئیسالرؤسایش کند و خود برای خودنمایی بیشتر خود نظریهپرداز و خود سخنپرداز و سخنگویش شود!
استقلالی که دیری است بیرونش روی سکوها دارد مردمش را میکشد و درونش چنین که رفته به دست خودیهای از خود بیخود شده در حال خودکشی است!
جمع اضدادی که از فرق سر تا کف پا در کلاف سردرگم گرفتاریهای خودخواسته و خودساخته بدجوری به هم گره خوردهاند... و وقتی هم پس از معطلیهای بسیار عاقبت میرسد روزی که جناب وزیر معزز پا در یک کفش کنند والا و بلا حکم ریاست هیئتمدیره را برای جناب قریب کادوپیچ کنند... گویی آن قریب هم که بسیاری مواقع خود را در این فوتبال بیشتر غریب میداند تا قریب! هنوز از در اتاق وزیر بیرون نزده به جاده خاکی بزند و در میان این فوتبال خاک و خل گرفته دیگر پیدایش نشود که نشد! ...رفت تا همین جناب افتخاری باشد که همچنان خود هم رئیس هیئتمدیره باشد و خود مدیرعامل و هم هر وقت که مصلحت باشد سخنگو... کسی که اعتقاد دارد مکلف شده همچنان به استقلال افتخار ریاست دهد و گویی عدول از چنین تکلیف گناهی است کبیره!
و این میان آن یکی، دو تنی هم که تازه به سرای استقلال قدمرنجه فرمودهاند چنین که رفته نه تکلیف خود را میدانند و نه تکلیف استقلال را و همچنان سر و پا مانده دارند در گوشه کنار این تیم دنبال میز و صندلیشان میگردند!
اما... اما در این جمع اضداد یکی هست که گویی در برو بیاهای عدیده استقلال همیشه هست و همچنان حکم است که باشد و خدمت گرانقدرش هم فعلاً نه زمان دارد و نه فیالمدت معلوم! ....هی گفتند میرود... هی رفت و برگشت خورد تا زمان خدمتش مستدام شود و همچنان هر وقت تیمش میبازد به قید دو فوریت قبل از دیگران خود را جلوی دوربینها و میکروفونها برساند و هر آنچه دل تنگش از امور فنی و فندی فوتبال خواست نثار تیم خود و خودیهای تیمش کند!
چنین است که استقلال بخت برگشته در این چرخه به ظاهر پیوسته اما در عمل گسسته یکی در میان برد و مساوی باختش را هفته به هفته مثل شاگردی تنبل باید پشت هم رج بزند و دریغ و درد که با این همه کک ناکامی که دارد از سر و کولش میبارد. کسی نباشد که ککش بگزد و حداقل برای تسلای دل هواداران هم شده کمی تا قسمتی تن نامبارکش را بخاراند!