حق به حق‌دار می‌رسد

دسته‌بندی: گوناگون
تاریخ انتشار: ۱۳۹۶ آبان ۱۳, شنبه ساعت ۰:۰۳۰ رأیبدون امتیاز

خانه فیروزه‌ای > لیلی شیرازی:\ تو جنگیده‌ای و مظلومانه به شهادت رسیده‌ای، اما تنها نبودی، اما تنها نیستی. پایان داستان همین است. حق هیچ‌وقت تنها نیست. حتی اگر گاهی بسیار مظلوم شود.

حق به حق‌دار می‌رسد

کودک و نوجوان > فرهنگی - اجتماعی - خانه فیروزه‌ای > لیلی شیرازی:
تو جنگیده‌ای و مظلومانه به شهادت رسیده‌ای، اما تنها نبودی، اما تنها نیستی. پایان داستان همین است. حق هیچ‌وقت تنها نیست. حتی اگر گاهی بسیار مظلوم شود.

حتی اگر گاهی مثل دونده‌ای که بسیار دویده و بارها زمین خورده است، با زانوانی خونی راه برود یا مثل انسانی که ناسپاسی دیده، غمگین باشد. حق هیچ‌وقت تنها نیست. حق، آوازی است که همیشه به گوش می‌رسد.

* * *

پس از تو، قصه‌ی حق و باطل، شکلی داستانی به خود گرفت. تو این داستان را ناخواسته به میدان جنگ بردی. داستان تو شنیده شد. این داستان حق بود که داشت شنیده می‌شد. حق بود که تشنه ماند. حق بود که سرش بریده شد. حق بود که به اسارت رفت. حق بود که نیزه خورد. حق بود که راه بر او بسته شد. حق بود که برایش عزاداری کردیم.

اما معجزه این بود؛ حق زنده می‌ماند حتی اگر به شهادت برسد. حق گفته می‌شد حتی اگر به سکوت دعوتش می‌کردند و شنیده می‌شد حتی اگر همه ناشنوا بودند.

* * *

حق باران بود. وقتی باریدن می‌گرفت همه‌جا خیس می‌شد. همه‌جا سبز می‌شد. حق گسترده و زلال بود. حق راست می‌گفت. حق همه‌جای آسمان را می‌گشت و همه‌جا می‌بارید.

حق همه را شگفت‌زده می‌کرد. این خصلت حق بود. آیینه‌تر از آیینه. صاف‌تر از صاف. بهتر از بهتر. بیش‌تر از بیش‌تر. رساتر از رسا. ابرتر از باران. آفتابی‌تر از آفتاب عالمتاب.

حق روشن و صریح و شفاف بود. هرکس که او را نمی‌شناخت، خود را به نشناختن زده بود. هرکس که او را نمی‌دید، خود را به ندیدن زده بود. هرکس که او را نمی‌شنید، خود را به نشنیدن زده بود.

حق همیشه خودش بود. هیچ‌وقت لباسی دیگر نمی‌پوشید. هیچ‌وقت جای اشتباهی نمی‌رفت. حق نمی‌خواست جنگ را شروع کند. حق فقط مردم را به راه بهتر دعوت کرد.

حق با سایه‌ها بیعت نکرد. آن‌ها که او را کشتند، سایه‌های بیماری بودند که از شدت سیاهی، تنها و سرگشته و خشمگین بودند. اما آن‌ها معجزه را نمی‌دانستند. معجزه این بود: حق نمی‌مرد و تا ابد زنده می‌ماند و در میان انسان‌ها زندگی می‌کرد.

* * *

وقتی بهار می‌آمد، آواز حق بود که درخت‌ها را سبز کرده بود. وقتی تابستان می‌شد، آواز حق بود که بر کشتزارها می‌وزید. وقتی پاییز بود، صدای حق بود که از باران شنیده می‌شد. زیبایی باریدن برف، حق بود.

وقتی محرم می‌آمد، جمعیت حق بود که عزاداری می‌کرد، نوحه می‌خواند، گریه می‌کرد، قصه را دوباره و چندباره می‌گفت، از تکرار آن نمی‌هراسید، از تصور آن خسته نمی‌شد و از به‌تصویر کشیدن آن دست برنمی‌داشت.

در چشمه‌ها، حق بود که می‌جوشید و همه‌چیز با حق آمیخته بود؛ طبیعت و انسان، آن‌چه بر سرش رفته بود و آن‌چه به سرش می‌آمد. داستان قدیمی و همیشگی رویارویی ظالم و مظلوم، خیر و شر، حق و ناحق، داستان قدیمی و دوست‌داشتنی رسیدن حق به حق‌دار.

وقتی در این محرم پاییزی با شربت‌های نذری دعا می‌کنی که باران رحمت از آسمان دلت ببارد، یعنی که حق به حق‌دار رسیده است. وقتی دعا می‌کنی آواز حقیقت هم‌چنان به گوش برسد، یعنی حق به حق‌دار رسیده است. وقتی دعا می‌کنی آن‌قدر شبیه آیینه‌ها شوی که همیشه و همه‌جا بتوانی حق را ببینی، بشنوی، لمس کنی و بشناسی، یعنی حق به حق‌دار رسیده است.

اشتراک‌گذاری

این مطلب برای شما مفید بود؟

بازخورد شما به بهبود کیفیت مطالب کمک می‌کند.

در حال بررسی رأی شما...