نکنه ...

دسته‌بندی: گوناگون
تاریخ انتشار: ۱۳۹۶ آذر ۳۰, پنجشنبه ساعت ۶:۵۷۰ رأیبدون امتیاز

ترس تمام وجودش را گرفته بود. سفت چسبیده بود به چادر سیاه مادرش و سعی می‌کرد خون‌سرد باشد. مادر کلید را توی قفل انداخت و گفت: «برو تو مادر. عجب بارونی می‌آد! خدا رو شکر.» پایش را که توی خانه گذاشت، نفسی کشید.

داستان

نکنه ...

کودک و نوجوان > آثار نوجوانان - ترس تمام وجودش را گرفته بود. سفت چسبیده بود به چادر سیاه مادرش و سعی می‌کرد خون‌سرد باشد. مادر کلید را توی قفل انداخت و گفت: «برو تو مادر. عجب بارونی می‌آد! خدا رو شکر.» پایش را که توی خانه گذاشت، نفسی کشید.

- نکنه بفهمن کار من بوده؟ نکنه بگن باید بهشون پول بدیم؟ نکنه به بابا بگن؟

تن کوچکش می‌لرزید.

- من که نمی‌خواستم این جوری بشه...

مردم داشتند نماز می‌خواندند. مسجد آرام بود. رفت به سمت مُهر‌ها و داشت نگاهشان می‌کرد.

- مهدیه‌جان! مهدیه!

از جا پرید و گفت: «بله مامان.»

- داشتیم می‌رفتیم مسجد گفتی شیرکاکائو می‌خوای. چرا برگشتنی نگفتی واسه‌ات بخرم؟

- یادم رفت.

مادر لبخندی زد و گفت: «یادت کجا رفت؟!»

توی دلش گفت: «پیش مُهر‌هایی که پخش زمین شد...»

مادر گفت: «الآن داداشت می‌آد می‌گم بره واسه‌ات بخره.»

همان لحظه داداش‌محمد آمد و مادر او را فرستاد دنبال شیرکاکائو. دل توی دلش نبود. دوباره یادش افتاد.

ایستاده بود و داشت به مهرها نگاه می‌کرد که چشمش افتاد به یک گل‌سر صورتی بالای جامهری. دستش را دراز کرد، اما نتوانست آن را بردارد. روی پنجه‌هایش ایستاد، اما باز هم نتوانست. فکری به سرش زد. یک‌دفعه پرید بالا و بعد... تمام مهر‌ها پخش زمین شدند. صدا آن‌قدر وحشتناک بود که تا چند لحظه خشکش زد.

وقتی دید مردها سجده رفتند، دوید توی زنانه، چادری انداخت سرش و خودش را مشغول نمازخواندن نشان داد. نماز که تمام شد، زن‌ها برگشتند ببینند صدای چی بوده وسط نماز! «نکنه وقتی داشتم فرار می‌کردم کسی من رو دیده باشه.»

نگاهی به در انداخت.

- چرا داداش‌محمد نیومده؟ نکنه وقتی رفته تو کوچه، حاج‌آقا جلوش رو گرفته و همه‌چیز رو واسه‌اش تعریف کرده؟ نکنه محمد رو فرستادن دنبال بابا که همه‌چیز رو بذارن کف دستش؟

توی دلش تمام رخت‌های بچه‌های مهدکودک را می‌شستند!

- چند روز مسجد نمی‌رم تا یادشون بره... شاید هم دیگه هیچ‌وقت نرم...

در همین فکرها بود که محمد در را باز کرد. قیافه‌اش ناراحت بود.

- ای وای! حتماً بهش گفتن.

خزید پشت در و کز کرد. بعد صدای بلند محمد آمد: «معلوم نیست کدوم احمقی شیشه‌خورده ریخته وسط خیابون... چرخ دوچرخه‌ام پنچر شد...»

نفسی کشید و عرق سردش را از پیشانی پاک کرد. هیچ‌چیز به اندازه‌ی این خبر بد نمی‌توانست مهدیه را خوشحال کند!

زهرا امیربیک، خبرنگار جوان از شهرری

تصویرگری: سارا مرادی

اشتراک‌گذاری

این مطلب برای شما مفید بود؟

بازخورد شما به بهبود کیفیت مطالب کمک می‌کند.

در حال بررسی رأی شما...