جنایت و مکافات!

دسته‌بندی: گوناگون
تاریخ انتشار: ۱۳۹۷ مرداد ۳۱, چهارشنبه ساعت ۵:۴۶۰ رأیبدون امتیاز

طنز > علی مولوی:\ به مناسبت روز جهانی نوجوان، مکافات‌نامه هم شروع می‌شود. قرار است در مکافات‌نامه فقط از مکافات‌هایمان حرف بزنیم و به مکافات‌هایمان بخندیم! این به خودمان و مکافات‌هایمان بستگی دارد. پس اگر مکافاتی هستید که بفرمایید تو... دم در بد است!

مکافات‌نامه!

جنایت و مکافات!

کودک و نوجوان > فرهنگی - اجتماعی - طنز > علی مولوی:
به مناسبت روز جهانی نوجوان، مکافات‌نامه هم شروع می‌شود. قرار است در مکافات‌نامه فقط از مکافات‌هایمان حرف بزنیم و به مکافات‌هایمان بخندیم! این به خودمان و مکافات‌هایمان بستگی دارد. پس اگر مکافاتی هستید که بفرمایید تو... دم در بد است!

ما در خانه‌مان خیلی مکافات داریم. البته مادرمان می‌گوید جنایت هم داریم، اما ما معتقدیم که بیش‌تر مکافات داریم. البته شاید هم حق با مادرمان باشد، چون مکافات ما درباره‌ی جنایت است!

اگر بخواهم واضح‌تر بگویم، باید بگویم که مکافات اصلی ما سر بازی‌های ویدیویی است. یعنی کلاً با خانواده‌مان سر بازی‌های ویدیویی داستان داریم. یعنی خدا نکند مامان و بابایمان ما را موقع بازی ببینند؛ گیر می‌دهند... آن هم نه یک پیچ، نه دو پیچ که سه پیچ! یعنی چنان گیر می‌دهند که با هیچ آچار شلاقی‌ای هم این گیر باز نمی‌شود.

از قضا، چند روز قبل داشتیم «مرده‌ی متحرک» یا همان «واکینگ‌دِد» خودمان را بازی می‌کردیم که مکافات شد. درست وقتی که داشتیم تمام دسته‌ی زامبی‌ها را می‌فرستادیم هوا و دستمان شدیداً در مسلسل گیر بود، مادرمان گفت: «مگه کری؟ صدای در رو نمی‌شنوی؟ پاشو برو در رو باز کن.»

آخر یکی نیست بگوید مادر من... خواهر من... نه همان مادر من... مگر نمی‌بینید که من وسط عملیات هستم؟ هیچ می‌دانی که اگر این زامبی‌ها را نکشیم آن‌ها ما را می‌کشند؟ من از شما می‌پرسم، آیا جواب‌دادن به زنگ در، از نجات‌دادن جهان مهم‌تر است؟

تا آمدم گزیده‌ای از این مباحث را با مادرم مطرح کنم، صدایی از او شنیدم که فکر کردم جهان می‌تواند چند دقیقه‌ای صبر کند تا نجات داده شود، اما اگر در را باز نکنم، ممکن است حساب خودم با کرام‌الکاتبین بیفتد. این شد که به ناچار رفتم و در را باز کردم.

مامان‌جانمان و باباجانمان پشت در بودند. صورتشان را بوسیدم، خیلی متشخص به داخل دعوتشان کردم و دوباره برگشتم به عملیات نجات جهان.

زامبی‌ها هی بیش‌تر و بیش‌تر می‌شدند و مثل مور و ملخ از در و دیوار پایین می‌ریختند. داشتم با عجله خشاب عوض می‌کردم که بابایمان گفت: «تو از قدت خجالت نمی‌کشی؟ جای این کارها بیا و پیش مامان‌جان و باباجان بنشین. یا لااقل برو چندتا چایی بیاور.»

آخر یکی نیست بگوید پدر من... عزیز من... جان من... بزرگوار! خوب است من بیایم اداره‌تان و وسط محاسبات و نقشه‌کشی‌تان هی گیر بدهم؟ خوب است وقتی دارید برنامه‌ی نود می‌بینید و سطل‌سطل تخمه می‌شکنید مزاحمتان شوم و اعصابتان را خط‌خطی کنم؟ خوب است که...

هنوز فکر آخری‌ام تکمیل نشده بود که از پشت ضربه‌ی شدیدی را احساس کردم. انگار که در بازی کسی به سمتم چاقو پرتاب کرده باشد. اما عینک واقعیت مجازی من که این امکانات حسی را ندارد که چاقوخوردن را حس کنم. ضمن این‌که درد چاقو هم نبود؛ کمی بزرگ‌تر بود و کمی سنگین‌تر.

دوباره داشتم فکر سومم را تکمیل می‌کردم که ضربه‌ی شدید دیگری ستون فقراتم را به لرزه درآورد. عینک را از روی چشم‌هایم برداشتم و دیدم بابا بوده و دم‌پایی‌هایش را سمتم پرت کرده.

اما چیزی که در دستش بود باعث شد فکر کنم جهان می‌تواند چند دقیقه‌ای صبر کند تا نجات داده شود، اما اگر برای بابایمان چای نریزم، قطعاً با آن سیب بزرگی که در دست گرفته و قصد پرت‌کردنش را دارد دچار نقص فنی می‌شوم! این شد که سریع گفتم: «زعفرونی باشه یا با لیمو؟!»

تصویرگری: محمدرضا اکبری/ آرشیو عکس روزنامه‌ی همشهری

اشتراک‌گذاری

این مطلب برای شما مفید بود؟

بازخورد شما به بهبود کیفیت مطالب کمک می‌کند.

در حال بررسی رأی شما...