بعد از آن ما نه تنها از چشم فامیل افتادیم بلکه کسانی که حدس میزدند شاید درخواست کمکی از آنها داشته باشیم روبرگرداندند و فراموشمان کردند.
از وقتی یکی از اقوام مخفیانه به خواستگاری مادرم آمده بود و خواهش و تمنا میکرد همسرش از ماجرا بویی نبرد، تقریبا با همه قطع رابطه کردیم. مادرم سر کار میرفت و من هم درس میخواندم و هم از خواهر و برادر کوچکم نگهداری میکردم. تا چشم به هم زدم خواستگار جلوی در خانهمان سبز شد. با چندنفر از فامیل مشورت کردیم. مادرم میگفت باید هرچه زودتر تکلیف این بچه (من)را روشن کند و سر و سامانم دهد. اما هرکس حرفی زد و آنقدر از این طرف و آن طرف، پراکندهگویی کردند که مادرم ترسید و جواب رد داد. بعدها فهمیدم یکی از اقوام به دلیل حسادت، نظر مخالف داده و وقتی ما جواب رد دادیم از طریق یک واسطه دنبال خواستگارم بوده تا با دختر خودش ازدواج کند.
چند ماه بعد با پسری آشنا شدم که برای خرید به مغازهاش میرفتم. ابراز عشق و علاقه میکرد. به خواستگاریام آمد. مادرم خودش دست به کار شد و تحقیقاتی انجام داد. او نظر مخالف خودش را اعلام کرد و گفت راضی به این ازدواج نیست. افسوس که من سماجت کردم و با اصرار و لجبازیام مجبورش کردم رضایت بدهد. حرفم را به کرسی نشاندم و بدون مشورت با بزرگترها به عقد پسر مورد علاقهام درآمدم. خوشحال بودم و فکر میکردم خوشبختترین عروس دنیا میشوم. ولی این ازدواج نافرجام مرا به سروسامان نرساند. شوهرم دنبال رفیقبازی میرفت و معتاد از آب درآمد. دست آخر هم به اتهام کار خلاف دستگیرش کردند و زندان افتاد. طلاق گرفتم و به خانه مادرم برگشتم. اقوام هم بهانه خوبی پیدا کرده بودند تا اسم مرا نقل محفل خود کنند. بگذریم، من در برابر مشکلات کوتاه نیامدم ولی از شکست زندگیام نیز درس عبرت گرفتم. برای رسیدن به اهدافم مصمم بودم و خدا هم کمکم کرد. مدتی سرکار رفتم و بعد خواستگاری پیدا کردم. این بار از ریش سفیدهای فامیل هم راهنمایی گرفتیم و ازدواج کردم. خوشبختانه زندگی خوبی دارم و البته این را هم بگویم برای ساختن و داشتن این زندگی خوب از جان مایه گذاشتم و با صبر و قناعت و رضایت، تلاش کردم.حالا برای دخترم خواستگار آمده است، او و پسر مورد علاقهاش را برای مشاوره قبل از ازدواج به مرکز مشاوره آرامش پلیس رضوی آوردهام. آدم نباید بیگدار به آب بزند و حساب دودوتا چهارتای زندگی خود را داشته باشد.
