در زیر باران ماندم و ردی از او برجا که نیست
در کوچه های خیس شهر یادی از این شیدا که نیست
شهری به پهنای افق مرزی به نرمای نسیم
بهر دل آشفته ام تن پوشی از رویا که نیست
آرامشی در دل نماند در تار این غوغای خیس
فریادِ در آغوش باد ، وسواس این رسوا که نیست
پندارم از رگبار مهر زخمی به قلب شیشه خورد
ماتست و مات از این سقوط ، باران دگر زیبا که نیست !
باران عجب شهزاده ای در کنج رویاهای باغ
بر بال شبدیز آمدی حیف آن اثر اینجا که نیست .
در زیر باران یاد دوست غوغای هجران می کند
تا چشم می بیند ولی ردی از او پیدا که نیست
پیروز آوای بهار آوای عشق و زندگیست
حیف است این باران عشق درکوچه دلها که نیست
م.طاهری (پیروز)
