شوقِ گفتن یا سرودن من ندارم ای غزل!
مثنوی ازآسمان باید ببارد، چون عسل
شعر نو، کهنه شده ،دیگربه گوشِ زندگی
گرحسابِ بانکی ات خالی بُوَداسبابِ صدشرمندگی
پای پولست وحسابست ودلار دراین وسط
کی کسی حالش عوض گردد به شعری یا به خط
میوه می خواهند ،خلایق از شجر
کی به آوازی شوندقانع ازآن مردِهنر
سیل وبارِ این گرانی،زلزله، فوج ملخ
کرده ذوق شادبودن را برایِ مردمانِ ما کَرَخ
کاش روزی وعده هاشان یک به یک عمل شود
مشکلات مردمی با این صبوری ونجابت حل شود
بارالها ! مردمان را بی نیازگردان ز قوت زندگی
تاکی آخر با نداری طی شود درماندگی
مثنوی ازآسمان باید ببارد، چون عسل
شعر نو، کهنه شده ،دیگربه گوشِ زندگی
گرحسابِ بانکی ات خالی بُوَداسبابِ صدشرمندگی
پای پولست وحسابست ودلار دراین وسط
کی کسی حالش عوض گردد به شعری یا به خط
میوه می خواهند ،خلایق از شجر
کی به آوازی شوندقانع ازآن مردِهنر
سیل وبارِ این گرانی،زلزله، فوج ملخ
کرده ذوق شادبودن را برایِ مردمانِ ما کَرَخ
کاش روزی وعده هاشان یک به یک عمل شود
مشکلات مردمی با این صبوری ونجابت حل شود
بارالها ! مردمان را بی نیازگردان ز قوت زندگی
تاکی آخر با نداری طی شود درماندگی
