گاه زندگی شبیه شعر می شود
پرز حس شاعری شبیه گوته می شود
زبان زندگی متصل به سرچشمه می شود
لسان غیب گوی خواجه می شود
زندگی سوار اسب آرزو به سمت یار
شهسوار دشت وکوه و باغ می شود
تازیه ها خموش حرف جان نویش
می برد چه خوب ناخدا به پیش
یاد من چو قونیه در هجران شمس
یا فراق بلخ از ملای رومی می شود
زندگی خود استاد عشق است عارفا
زندگی زیباست هین کوش و تمام
کین و نفرت و ظلمت و تحقیر کم
عشق چون باشد چرا دلمردگی
زندگی مانند شعر شاعر است
زندگی چیزی شبیه آب و آسمان
مثل رود و مثل باران و بهار
پرز حس شاعری شبیه گوته می شود
زبان زندگی متصل به سرچشمه می شود
لسان غیب گوی خواجه می شود
زندگی سوار اسب آرزو به سمت یار
شهسوار دشت وکوه و باغ می شود
تازیه ها خموش حرف جان نویش
می برد چه خوب ناخدا به پیش
یاد من چو قونیه در هجران شمس
یا فراق بلخ از ملای رومی می شود
زندگی خود استاد عشق است عارفا
زندگی زیباست هین کوش و تمام
کین و نفرت و ظلمت و تحقیر کم
عشق چون باشد چرا دلمردگی
زندگی مانند شعر شاعر است
زندگی چیزی شبیه آب و آسمان
مثل رود و مثل باران و بهار
