فانوس می کشم در شام کوچه ها
در فصل ناشکیب فارغ ز لحظه ها
آغوش میبرم با سردی نفس
در سایه سار مهر بی هُرم بوسه ها
من خواب بوده ام گویا به عمرخویش
فارق ز آرزو در شهر خفته ها
پرواز می دهم مرغ خیال خود
بر شاخه شهود در عمق بیشه ها
آواز خوانده ام در باغ شب گریز
از چلچراغ نور بربام نغمه ها
پاییز می سرود از ماجرای کوچ
ردی ز انتظار بر روی گونه ها
آزرده گشته ام پنـــــدار بی دلم
در سرزمین وعظ در سوگ غمزه ها
در دام رفته باز آهوی خوش خرام
مست از غزال بزم جادوی قصه ها
گاهی به منظرم آن سوگل بهار
پاییز آتشین زاید به صحنه ها
چون شوکران پند در کام عاشقان
کِی کارگر شود تعلیم واژه ها
آسان نمیشود مصلوب تن شدن
صدپاره از امید رویَد به وصله ها
هرگاه می برم دستی به نبض شعر
آرام می تپد در جان خسته ها
فانوس می برم در تاری نگاه
بر کورسوی رنگ در عمق خانه ها
شاداب خفته است طفلی ز پرنیان
بر دامن نگار در مهد شانه ها
پروانه ای زلال بر خرمن امید
مست ترنم است بی حرف کینه ها
آزاد خواهمت ای رهسپار بخت
در مرز آرزو ، مسرور خنده ها
اقرار میکنم بر صحبت خیال
مجذوب گشته ام بر خوی غنچه ها
آغاز بایدم در قتلـــگاه شعر
باید گذشت از این دیوار عقده ها
فانوس می زنم بر سردر شعور
در معبر نگاه در شهر پینه ها
ای آستان درد ای ژرفنای حزن
مانده است ناتمام فریاد غصه ها
آرامشی کجاست لکنت امان برید
اجبار میکند تقدیر خرقه ها
فانوس میخرند در ظلمت نگاه
گاهی به شوق نور آتش به هیمه ها
در آسمان شکفت رد عبور ذهن
پرواز عادتست بهر پرنده ها
فانوس میزند سوسویی از عبور
درانجماد شمع کابوس قبضه ها
دیوار میکشند ، بر گرد آسمان
تا کی عروج سقف مستور گنجه ها ؟
فانوس خانه کرد بر سر در سکوت
پیروز تا شکست مرز چکامه ها
م.طاهری ( پیروز )
