شعر جدایی شاملو
من عاشقانه دوستش داشتم،
و او عاقلانه طَردم کرد …
منطق او،
حتی از حماقت من، احمقانهتر بود!

جدایی در شعر احمد شاملو
نه در رفتن حرکت بود
نه درماندن سکونی.
شاخه ها را از ریشه جدایی نبود
و باد سخن چین
با برگ ها رازی چنان نگفت
که بشاید.
دوشیزه عشق من
مادری بیگانه
است
و ستاره پر شتاب
در گذرگاهی مایوس
بر مداری جاودانه می گردد.

شعر احمد شاملو درباره جدایی
چه بی تابانه می خواهمت
ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری!
چه بی تابانه تو را طلب می کنم!
بر پشت سمندی
گویی
نوزین
که قرارش نیست.
و فاصله
تجربه یی بیهوده است...
بوی پیرهنت
این جا و اکنون.
کوه ها در فاصله
سردند!
دست
در کوچه و بستر
حضور مأنوس دست تو را می جوید .
و به راه اندیشیدن
یاس را
رج می زند.
بی نجوای انگشتانت
فقط.
و جهان از هر سلامی خالی است...!

شعر تنهایی | بهترین شعرهای احمد شاملو در مورد تنهایی
شعر شاملو در مورد مرگ فروغ فرخزاد
زیباترین اشعار عاشقانه شاملو درباره نور
شعر زیبا و احساسی احمد شاملو درباره مادرش
