خانه خالی است نگهبان سرمست – شعر عود نیما یوشیج
خانه خالی است نگهبان سرمست
با دل شب نه غم از بود و نبود
لیک می دانم در مجمر من
دیرگاهی است که می سوزد عود
با سرانگشتم، لغزیده ز دل،
عود در خانه بیفروخت مرا
آن که از آتش خود سوخت نخست
آخر از آتش خود سوخت مرا.
طرح افکنده و جان یافته ای
می دهد با من او را پرواز.
و درون شبحی زودگذر
می نماید به من او را طناز.
یاسمن ساقی گرم و خندان.
سربرآورده به تن او شده است.
حلقه در بهم ریخته ای
پای تا سر همه گیسو شده است.
همچو ماهی که بسوزد در ابر
می نماید قد افسونگر او.
با نگاهم که به من نامده باز
غرق می آیم در پیکر او.
خم بیاورده به بالا، عریان
پیکرش آمده ز آتش به فرود
آن که می سوزد، آری، روزش
مشت خاکستر می باید بود.
دیرگاهی است که با من مونس
عود می سوزد در مجمر من
و درون شبحی زودگذر
می نماید با من دلبر من.

شعر نیما یوشیج در مورد مرگ | شعر مرگ کاکلی نیما یوشیج
پاییز در شعر نیما | غمگین ترین و احساسی ترین شعر پاییزی نیما ...
شعر تنهایی | عاشقانه ترین شعرهای نیما یوشیج در باب تنهایی
رمانتیک ترین اشعار نیما یوشیج در مورد زندگی
