گنج بی پایان

دسته‌بندی: شعرنو
تاریخ انتشار: ۱۴۰۳ خرداد ۱۱, جمعه ساعت ۲۲:۰۳۰ رأیبدون امتیاز
گنج بی پایان

من در هوای وصل دوست،چون غنچه، بیدل در شدم آواره ام، بیچاره‌ام، دیوانه‌تر زان در شدم چون لاله هادرحسرتش روزی به خون غلطیده‌ام تا دیدمش با غمزه ها، روزی پریشان در شدم من با رخش در هر طرف ، صد فتنه در...

من در هوای وصل دوست،چون غنچه، بیدل در شدم
آواره ام، بیچاره‌ام، دیوانه‌تر زان در شدم

چون لاله هادرحسرتش روزی به خون غلطیده‌ام
تا دیدمش با غمزه ها، روزی پریشان در شدم

من با رخش در هر طرف ، صد فتنه در هر گوشه‌ام
وقتی گل از خجلت گسست ، چون غنچه خندان در شدم

گر از رخش گشتم نهان ، شد جان من گنج روان
در گنج بی پایان او ، بارنج پنهان در شدم

در عشق آن دلدار جان ، بس تن نهادم رایگان
هر دم به برای درد جان ، در پای جانان در شدم

با کفر زلف موی او ، کافر دلم شد در یقین
ایمان خود بگذاشتم ،خواندم ز قرآن در شدم

امین طیبی
غزل 63

اشتراک‌گذاری

این مطلب برای شما مفید بود؟

بازخورد شما به بهبود کیفیت مطالب کمک می‌کند.

در حال بررسی رأی شما...