روی من
با دیدن آفتاب زرد
روح تازه می خواست
آنگاه که تشنه ی
ذره ذره گنج خاک ابریشم
با چشم بازید
آرزوی تک تماسم
می بینی
هوس زیر بال ها ی باز
بالای امواج
روحت بالای بالا می چرخد
آه که عمق شب دل می گرید چرا؟
روی هرشاخه ابریشم
آب هر برگ را مزه مزه می چشد
پس چرا با سماجت لخطه لخطه های خون شانه نو بهار را
در نیم کف ترازو با عطش خفت اش می کند
کف دیگرعشق می ورزی به آفتاب گیر
منوچهر فتیان پور (راد)
با دیدن آفتاب زرد
روح تازه می خواست
آنگاه که تشنه ی
ذره ذره گنج خاک ابریشم
با چشم بازید
آرزوی تک تماسم
می بینی
هوس زیر بال ها ی باز
بالای امواج
روحت بالای بالا می چرخد
آه که عمق شب دل می گرید چرا؟
روی هرشاخه ابریشم
آب هر برگ را مزه مزه می چشد
پس چرا با سماجت لخطه لخطه های خون شانه نو بهار را
در نیم کف ترازو با عطش خفت اش می کند
کف دیگرعشق می ورزی به آفتاب گیر
منوچهر فتیان پور (راد)
