میروم،
اما سایه ات در ذهنم نقش بسته،
گویی هنوز در کنارم ایستادهای.
دلتنگی،
مانند مه غلیظی،
قلبم را فرا گرفته است.
به سوی گلدان کوچک پشت پنجره قدم بر میدارم،
برگهای لطیفش را لمس میکنم،
و عطر دلانگیز گلها را به ریههایم فرو میبرم.
در این سکوت شبانه،
با گلدان نجوا میکنم،
از خاطراتمان میگویم،
و از دلتنگی بیحد و حصر خود.
گویی گلدان،
رازدار غمهایم شده است،
و در این تنهایی،
همدم من است.
اشک از چشمانم سرازیر میشود،
و بر گلبرگهای لطیف گل میچکد.
در این لحظه،
گویی دلم را در گلدان رها میکنم،
تا در آغوش گلها آرام گیرد.
شاید روزی،
دوباره بازگردم،
و گلدان را در آغوش بگیرم،
تا عطر خاطراتمان،
روح خستهام را نوازش دهد.
میلاد درویشیان
اما سایه ات در ذهنم نقش بسته،
گویی هنوز در کنارم ایستادهای.
دلتنگی،
مانند مه غلیظی،
قلبم را فرا گرفته است.
به سوی گلدان کوچک پشت پنجره قدم بر میدارم،
برگهای لطیفش را لمس میکنم،
و عطر دلانگیز گلها را به ریههایم فرو میبرم.
در این سکوت شبانه،
با گلدان نجوا میکنم،
از خاطراتمان میگویم،
و از دلتنگی بیحد و حصر خود.
گویی گلدان،
رازدار غمهایم شده است،
و در این تنهایی،
همدم من است.
اشک از چشمانم سرازیر میشود،
و بر گلبرگهای لطیف گل میچکد.
در این لحظه،
گویی دلم را در گلدان رها میکنم،
تا در آغوش گلها آرام گیرد.
شاید روزی،
دوباره بازگردم،
و گلدان را در آغوش بگیرم،
تا عطر خاطراتمان،
روح خستهام را نوازش دهد.
میلاد درویشیان
