ای رنگ نگاهت فِکنَد لرزه به جانم
وی بوی تنت قفل زند لب به زبانم
اندیشه ی دیدار پر از غمزه رویت
مدهوش نماید همه ی روح و روانم
سرّی که دراین باب نهفته است چه بوده؟
جز عشق که مستانه پِیَت جامه درانم .
وی بوی تنت قفل زند لب به زبانم
اندیشه ی دیدار پر از غمزه رویت
مدهوش نماید همه ی روح و روانم
سرّی که دراین باب نهفته است چه بوده؟
جز عشق که مستانه پِیَت جامه درانم .
