یخ زده در آتش

دسته‌بندی: شعرنو
تاریخ انتشار: ۱۴۰۳ خرداد ۱۵, سه‌شنبه ساعت ۰:۲۱۰ رأیبدون امتیاز
یخ زده در آتش

اُردیبِهِشت او را به خاطرم میاورد، گاهی آنچنان سرد میشود، گویی آفتاب ناامید از منظومه، رفته تا جایی دیگر را برای تابیدن پیدا کند یا رفت تا در تاریکی مطلق خودش را حبس کند بی توجهی او به من، تنها...

اُردیبِهِشت او را به خاطرم میاورد،
گاهی آنچنان سرد میشود،
گویی آفتاب ناامید از منظومه،
رفته تا جایی دیگر را برای تابیدن پیدا کند یا رفت تا
در تاریکی مطلق خودش را حبس کند
بی توجهی او به من،
تنها گذاشتن من،
رها کردن من،
با بهانه های وقت و بی وقتش که میخواهد مدتی تنها باشد،
یا،
ما زود پیش میرویم گفتن هایش همانند وقتیست که دل به گرما و آفتاب اردیبهشت سپردی و خودت را در ساحل به گرمای آفتاب سپرده ای که ابرهای تیره از ناکجا آباد سر میرسند و بر سرت میبارد
در این میان تو میمانی که اول لباس هایت را بپوشی
یا که از ترس آذرخش دو تا پای دیگر قرض بگیری و در جستجوی نزدیک ترین سرپناه باشی
من آن رهگذری ساده دل هستم که
در ساحل قدم میزند و میخواهد دمی زیر آفتاب آرام گیرد،
من همان رهگذر آزاده خاطری هستم که،
پاهایش را در آب میگذارد اما حتی هشدار سردی آب نیز،
بنیان اعتمادش به این گرمای پوشالی را سست نمیکند....
اُردیبهشت و مِهر، از پارادوکسیکال ترین ماه های سال هستند
در مهر بوی مرگ را استشمام میکنی،
اما تا میخواهی بمیری،
آفتاب سر میرسد و گرمت میکند،
در اردیبهشت اما،
تا میخواهی زندگی کنی،
خزان میرسد و تو را در هم میشکند
او مهر است، او اردیبهشت است
او ناپایدار است،
او نه بهشت است نه جهنم،
نه بهار است نه پاییز،
نه سرد است نه گرم،
نه عشق است نه نفرت،
نه منعطف است و نه مستحکم
او دوزخ است.....
او اردیبهشت است.
آرش غدیر
Arash ghadir
اشتراک‌گذاری

این مطلب برای شما مفید بود؟

بازخورد شما به بهبود کیفیت مطالب کمک می‌کند.

در حال بررسی رأی شما...