تا به خود آیی زود دیر میشود
عاشق بیتاب زودپیر میشود
غزل خوانی و آرزوی رسید بهار
چنان مست میکند خزان میشود
تب و تاب قلب و برق دیده گان
به یک پلک زدن یادگار میشود
رقص قلم و ترانه و می ناب
عجب در برت بی بها میشود
به تنهایی و اشک بر تصویر او
چو دیوار خشت آوار میشود
چه باشد چه نه بعد از آن یادگار
چو مفتون در دلت همنوا میشود
مفتون
