چایی پررنگ آتش منقل و وافور من
کوچه از ساز و دهل پر ،کل شروع سور من
خانه من خالی و خاموش سرد و سوت و کور
خانه همسایه غرق شادی است و نور من
دست در دست عروس خوشگل همسایه ام
در فضایی از توهم میروم تا دور من
گاه گاهی بوسه ای میگیرم از لب های او
بعد هم آغوشی و یک لحظه ناجور من
خون سرخی بستر پاکیزه را لک میکند
پوزخندی میزنم با حالتی مغرور من
دختر همسایه در آغوش من زن شد و بعد
حضرت داماد و خانه پر شد از مامور من
ما به هم وابسته بودیم و برای هم عزیز
هر دو پیمان بسته هم با دلی مسرور من
من یتیم و مادرم هم رفت و خرج بچه ها
روی دستم ماند و صاحب خانه پول زور من
نگهان مردی چهل ساله به دستش دسته گل
دیدم ام شب شاد با ماشین و گل منفور من
آخر شب یارم آمد اشک ریزان بی صدا
گفت بابایم مرا وادار کرد و کور من
کوچه امشب پر شده از همهمه من بی صدا
در سرم اندیشه یک کار کار زور من
عاقبت میدزدم او را و به منزل میبرم
بعد هم آغوشی و یک لحظه ناجور من
سال 84
دانشگاه تهران
کوچه از ساز و دهل پر ،کل شروع سور من
خانه من خالی و خاموش سرد و سوت و کور
خانه همسایه غرق شادی است و نور من
دست در دست عروس خوشگل همسایه ام
در فضایی از توهم میروم تا دور من
گاه گاهی بوسه ای میگیرم از لب های او
بعد هم آغوشی و یک لحظه ناجور من
خون سرخی بستر پاکیزه را لک میکند
پوزخندی میزنم با حالتی مغرور من
دختر همسایه در آغوش من زن شد و بعد
حضرت داماد و خانه پر شد از مامور من
ما به هم وابسته بودیم و برای هم عزیز
هر دو پیمان بسته هم با دلی مسرور من
من یتیم و مادرم هم رفت و خرج بچه ها
روی دستم ماند و صاحب خانه پول زور من
نگهان مردی چهل ساله به دستش دسته گل
دیدم ام شب شاد با ماشین و گل منفور من
آخر شب یارم آمد اشک ریزان بی صدا
گفت بابایم مرا وادار کرد و کور من
کوچه امشب پر شده از همهمه من بی صدا
در سرم اندیشه یک کار کار زور من
عاقبت میدزدم او را و به منزل میبرم
بعد هم آغوشی و یک لحظه ناجور من
سال 84
دانشگاه تهران
