محکوم به پایانم و در باور آغاز
رنج قفس این است اندیشه پرواز
پرسیدمت از معجزه عشق و نگفتی
گفتی: نتوان گفت به هر رهگذر این راز
عاشق نشد آنکس که بجنباند ،لب از لب
بویی نبرد مرغ خبر چین از آواز
در میکده ی چشم تو خمار نشستم
باشد که کمی عقده دل با تو کنم باز
شادی جهان گرچه نصیب دل من نیست
بگذار که در غم بشوم بر همه ممتاز
بعد ازتو مرا مردم این شهر بگفتند
دیوانه ی،بی حوصله ی ،قافیه پرداز
وقتی که شنیدی زلبم عشق،بریدی
ای کاش نمی شد به تو این مسئله ابراز....
حسین وصال پور
رنج قفس این است اندیشه پرواز
پرسیدمت از معجزه عشق و نگفتی
گفتی: نتوان گفت به هر رهگذر این راز
عاشق نشد آنکس که بجنباند ،لب از لب
بویی نبرد مرغ خبر چین از آواز
در میکده ی چشم تو خمار نشستم
باشد که کمی عقده دل با تو کنم باز
شادی جهان گرچه نصیب دل من نیست
بگذار که در غم بشوم بر همه ممتاز
بعد ازتو مرا مردم این شهر بگفتند
دیوانه ی،بی حوصله ی ،قافیه پرداز
وقتی که شنیدی زلبم عشق،بریدی
ای کاش نمی شد به تو این مسئله ابراز....
حسین وصال پور
