ای با دگران دوست این بود رفاقت
خالی شده از عشق گرفتار رذالت
هر چند که آزاد ولی اوج گناهی
آزاد دروغین طرفدار اسارت
کی گفت که در باور من باز عزیزی
دیوانه ی ترسوی هواخواه شقاوت
هر چند که زیبا شده ای عشق فریبا
تائیس گناهی تو وَ در بند بلاهت
پر شد ز تو دنیای درستی ز پلیدی
ذاتت همه از کینه وجودت ز قساوت
بی پایه اساسی و خود آزار و شنیعی
ابلیس به بطلان برسد حد کمالت
در خویش نگاهی تو بینداز که دائم
آدم بفریبی سر سیبی به حماقت
ای بغض که در حنجره ام پر شده ای تو
با شعله ی خشمم برسد روز زوالت
مهرداد آرا
خالی شده از عشق گرفتار رذالت
هر چند که آزاد ولی اوج گناهی
آزاد دروغین طرفدار اسارت
کی گفت که در باور من باز عزیزی
دیوانه ی ترسوی هواخواه شقاوت
هر چند که زیبا شده ای عشق فریبا
تائیس گناهی تو وَ در بند بلاهت
پر شد ز تو دنیای درستی ز پلیدی
ذاتت همه از کینه وجودت ز قساوت
بی پایه اساسی و خود آزار و شنیعی
ابلیس به بطلان برسد حد کمالت
در خویش نگاهی تو بینداز که دائم
آدم بفریبی سر سیبی به حماقت
ای بغض که در حنجره ام پر شده ای تو
با شعله ی خشمم برسد روز زوالت
مهرداد آرا
