کـشـاکـش ( غـزل )

دسته‌بندی: شعرنو
تاریخ انتشار: ۱۴۰۳ خرداد ۱۶, چهارشنبه ساعت ۱۴:۱۰۰ رأیبدون امتیاز
کـشـاکـش ( غـزل )

کیفْ‌کوکی و خوش اَر زِ زمین خوردن رویَم بــردار ؛ دگــر پـای خــود از زیــر گـلــویــم آن حـرمـت چند سالـه میان من و تو بـود .. ریـخـتــه شـد و آب بـاز نـگـردد لـبِ جــویـم انـگـار هـنـری در تـو...

کیفْ‌کوکی و خوش اَر زِ زمین خوردن رویَم
بــردار ؛ دگــر پـای خــود از زیــر گـلــویــم

آن حـرمـت چند سالـه میان من و تو بـود ..
ریـخـتــه شـد و آب بـاز نـگـردد لـبِ جــویـم

انـگـار هـنـری در تـو نـهـفـتـه نـشــده ، جــز :
بـرهــم زدن خُـلْـقــم و تــنـگ کــردن خـویـم

بُرهان تو چیست ؟ زین همه یکدندگی‌ وقهر
هـردم سر کـیـن داری و هرگاه گِلِـه جـویـم

مانند کسی نیستم و نیست کس نه شبـیهـم
نسبـت بـده او را به هـمان او ، مگر اویـم ؟

بـا مـن ســر پـیـکـاری نـه بـا ایــل و تـبـارم
دشـنـام مـده .. بر عـمّـه و دایـی و عـمـویـم

اَر تــو بـلــدی ؛ نَــشْـوِ گـل بــاغ دلــم بـاش ..
ورنـه بـلـدم ؛ هــمچـو‌ خَـسَـک در تـو بِـرویَـم

تـو تـیـری و آسـیـب کـمانـسـت و هـدف مـن
پـیـکانِ بـلا ، گـشـتـه چـو آمــاج بـه سـویــم

رفـتار تو یـکـصـد درجـه گـشـتـه دگـرگـون
یـک‌ فـتنـه‌گـر انـگـار سـپـرت کـرده به رویـم

نـه راحـت و آسـوده از این کار تـو هـستـم ..
نـه طاقـت آنـست که ز تو فاصلـه جـویـم

پــای غــرض و کــیـن مــگــذاری ، غــزلــم را
گفتم ؛ رُک‌وپوست‌کنده خودت رابه‌ تو گویم



کشاکش
یزدان ماماهانی
آغازسرایش6 3 1403
پایان‌سرایش16 3 1403
اشتراک‌گذاری

این مطلب برای شما مفید بود؟

بازخورد شما به بهبود کیفیت مطالب کمک می‌کند.

در حال بررسی رأی شما...