انشا درباره خواهر کوچکترم، غنچه زیبای زندگی

دسته‌بندی: انشا
تاریخ انتشار: ۱۴۰۴ مهر ۱۲, شنبه ساعت ۱۷:۰۹۰ رأیبدون امتیاز
انشا درباره خواهر کوچکترم، غنچه زیبای زندگی

روزی که خواهر کوچکم را برای اولین بار دیدم، گمان کردم عروسکی است که مادر در آغوش گرفته. این آغاز داستان زیبای رشد او و تبدیل شدنمان به بهترین دوستان بود.

انشا در مورد خواهر کوچکتر

انشا با موضوع خواهر کوچکتر به صورت ادبی و توصیفی برای دانش آموزان آماده شده تا با نحوه نگارش و مهارت نوشتاری آشنا شوند. با دلگرم همراه باشید.

موضوع انشا خواهر کوچکتر

به همراه مادربزرگ در خانه منتظر بودیم تا بالاخره خواهر کوچکم را به خانه بیاورند. اسباب بازی هایم را آماده کرده و آن ها را منظم در کنار هم گذاشته بودم. گمان می کردم الان پدر و مادر دست یک دختر بچه را گرفته اند و با یکدیگر وارد خانه می شوند. زنگ در را که زدند بی صبرانه منتظر ماندم تا بالا بیایند. با ورود مادر دیدم که او یک عروسک را در آغوش گرفته است. با خوشحالی گفتم پس او هم مانند من اسباب بازی دارد. مادر خندید و گفت این خواهر کوچک توست! این اولین باری بود که خواهر کوچکترم را می دیدم. او یک نوزاد بود که نمی توانست صحبت کند و راه برود. برای غذا خوردن نیز نیاز به کمک داشت. او مانند یک غنچه گل که تازه شکوفه داده است، زیبا بود. گویا برای او چند تار مو گذاشته بودند تا کچل دیده نشود. مانند عروسک هایی که پس از سال ها موهایشان کنده می شود.

موضوع انشا

پوستش مانند پنبه نرم بود. روزها می گذشتند و من می توانستم روند رشد او را ببینم. او هرروز قوی تر از روز قبل می شد. لپان او مانند یک هلوی تازه رسیده سرخ بودند. زمانی که دوره تحصیل و مدرسه من شروع شد، خواهر کوچکترم می توانست راه برود و مسافت های کم را بدود. او مانند یک نهال کوچک بود که آرام آرام سبز می شد.

همچنین بخوانید:
تجربه ای به یاد ماندنی: انتخابات شورای دانش آموزی

تجربه ای به یاد ماندنی: انتخابات شورای دانش آموزی

روزی که جرأت کردم و برای انتخابات شورای دانش آموزی کاندید شدم، نقطه عطفی در زندگی مدرسه ای ام شد. این داستان، روایتی از ترس ها، امیدها و مسئولیت های…

خنده های کودکانه اش مانند یک موسیقی زیبا در فضای خانه می پیچید و ما را خرسند می کرد. یادم می آید که اولین کلمه ای که به زبان آورد، نام من بود. از خوشحالی اشک شوق ریختم و او را در آغوش کشیدم. من مانند یک مادر از او مراقبت می کردم. زمانی که مادر در خانه نبود خواهرم را به من می سپارد تا از او مواظبت کنم. ما روزهای خوشی را با یکدیگر سپری کردیم. روزها که گذشتند، رابطه ما عمیق تر شد و همچنین به بهترین دوست های یکدیگر تبدیل شدیم.

این مطلب برای شما مفید بود؟

بازخورد شما به بهبود کیفیت مطالب کمک می‌کند.

در حال بررسی رأی شما...