سینمای اجتماعی ایران در سالهای اخیر به مرحلهای رسیده که در آن بسیاری از فیلمسازان تازهنفس، بهجای جستوجوی افقهای جدید، ناخواسته یا آگاهانه در مسیری حرکت میکنند که سالهاست توسط چند چهره شاخص تثبیت شده و به کلیشههای فراگیر بدل شده است. فیلم «بیسروصدا» ساخته مجیدرضا مصطفوی، نمونهای از همین وضعیت است؛ فیلمی که در ظاهر داعیه استقلال دارد، با پیکرهای جمعوجور و بازیگرانی که همگی توانایی بالقوه برای خلق یک اثر قابل تأمل را دارند، اما در عمل گرفتار همان چرخهای میشود که سینمای اجتماعی ما را از درون تهی کرده است. چرخه میل افراطی به نمادپردازی کمرمق، داستانهای چندپاره، شخصیتپردازی شعاری و تلاش برای خلق بحرانهای اخلاقی بدون ریشه دراممحور. اگر بخواهیم «بیسروصدا» را از همان نخستین سکانسهایش بررسی کنیم، فیلم با نوعی «هیاهوی آغازین» شروع میشود؛ هیاهویی که در تناقض آشکار با عنوان آن قرار میگیرد. همین تضاد اولیه، مقدمهای میشود بر مجموعه تناقضهایی که در سراسر اثر تکرار شده و مسیر روایت را از یک خط معنادار و منسجم، به رشتهای از تصاویر و موقعیتها تبدیل میکند که هرکدام میخواهند پیام یا بحرانی اخلاقی را فریاد بزنند، اما هیچکدام توان تأثیرگذاری پایدار ندارند. عنوان «بیسروصدا» وعده اثری آرام، تأملی و مبتنی بر سکوتهای دراماتیک را میدهد، اما فیلم پر است از فریادهای بصری که بیش از آنکه به سکوت وابسته باشند، به نوعی «سروصداگری نمایشی» نزدیک میشوند. در مرکز این فیلم، رابطه میان سیامک و پسرش سمیر قرار دارد؛ رابطهای که در ظاهر محور اصلی روایت است و قرار است تم «پدرِ خسته شکستخورده» را در کنار «پسرِ سرکش و بیثبات» بازتولید کند، اما در اجرا تبدیل میشود به یک رابطه شعاری، از پیش قابل پیشبینی و فاقد پیچیدگی انسانی. سیامک، با تمام تلخیها و شکستهایی که از گذشتهاش حمل میکند، قرار است نماینده بخشی از طبقه فرودست باشد که زیر فشار اقتصادی و عاطفی خرد شده است، اما فیلم هرگز نمیتواند این درد را در قالب یک شخصیت زنده و باورپذیر نشان دهد. او بیشتر شبیه یک بیانیه انسانی است تا انسانی که بیانیه دارد. هر بار که مادرِ خانواده او را تحقیر میکند، ما قرار نیست یک کشمکش واقعی ببینیم؛ بلکه قرار است احساس کنیم «طبقه فرودست تحقیر میشود». این تبدیل رابطه انسانی به شعاری اجتماعی، ریشه مشکل اصلی «بیسروصدا» است: عدم توانایی در تبدیل پیام به درام. سمیر، پسر نوجوان، نه در قامت یک شخصیت با انگیزههای شفاف ظاهر میشود و نه در قالب یک معما که بتواند فیلم را پیش ببرد. او صرفاً «ابزار بحران» است؛ هر رفتارش قرار است پدری زخمخورده را در وضعیت دشوار قرار دهد، بیآنکه منطق روانشناختی روشنی پشت رفتارهایش باشد. این نوع از شخصیتپردازی، نه برآمده از مشاهده دقیق زیست نوجوانان طبقه متوسط رو به پایین است و نه برآمده از تحلیل جامعهشناسانه. در نتیجه، سمیر بیشتر تبدیل میشود به یک «سایه روایی»؛ سایهای که تنها نقش آن، فشار آوردن به سیامک و بسط دادن لحظات تنش است، بدون آنکه کارکردی مستقل، آیندهدار یا قابل بررسی داشته باشد. مادر، از سوی دیگر، در یکی از کلیشهایترین بازنماییهای زن در سینمای اجتماعی اخیر ظاهر میشود: زنی که همزمان نقش قربانی و مهاجم را بازی میکند؛ قربانی فقر و شرایط، اما مهاجم علیه همسرش. او عملاً در اغلب سکانسها وظیفه دارد تا با زبانی گزنده، سیامک را تخریب کند و مخاطب را قانع سازد که مرد خانه در برابر مجموعهای از مشکلات اجتماعی، شغلی و عاطفی فلج شده است. اما این تحقیر چنان تکرار میشود که بهجای شکل دادن به یک کشمکشی باورپذیر، تبدیل میشود به ابزاری برای هل دادن داستان به سمت نقاط انفجار از پیش تعیینشده. وقتی یک شخصیت، صرفاً برای ایجاد میزانسن دراماتیک خلق شود و نه برای بازنمایی واقعیت زیستِ خود، حتماً در پایان به نماد بدل میشود؛ نمادی که دیگر گوشت و پوست ندارد و تنها حکم یک نشانه تزئینی را پیدا میکند. ساختار روایی فیلم، اصلیترین محل ضعف آن است. مصطفوی تلاش کرده است چند خط داستانی موازی را کنار هم قرار دهد: روابط خانوادگی، خردهپیرنگهای مرتبط با شغل سیامک، مسئله گذشته مبهم او، نگاه فیلم به مناسبات شغلی طبقات پایین، و نیز ارجاعاتی که قرار بوده بار نمادین فیلم را سنگینتر کنند؛ اما این چندپیرنگی نه تنها به انسجام نمیرسد، بلکه در عمل باعث میشود فیلم از تمرکز اصلی خود فاصله بگیرد. هیچکدام از خطوط داستانی بهطور کامل پرداخت نمیشوند، و هرکدام در نقطهای که باید به اوج برسند، رها میشوند، یا با شتابزدگی به گرهگشایی میرسند. این پراکندگی ساختاری، فیلم را شبیه به مجموعهای از یادداشتهای پراکنده میکند؛ گویی فیلمساز در هر بخش به مسألهای فکر کرده و آن را وارد فیلم کرده، بدون آنکه ریتم و وحدت روایی را در نظر گرفته باشد. فیلم در جاهایی که میخواهد از ظرفیت نمادگرایی استفاده کند، دقیقاً به همان مشکلی دچار میشود که بسیاری از آثار نمادگرای این دهه را آسیبپذیر کرده: استفاده از نماد بدون ریشهگذاری درام محور. یکی از نمادهای برجسته فیلم، حضور الاغ است؛ حیوانی که در سینمای ایران بارها به عنوان نشانهای از «باربری انسانی»، «تحمل درد»، «جبر بیپایان» یا «سادهلوحی اجتماعی» مورد استفاده قرار گرفته است. اما در «بیسروصدا»، این الاغ نه معنای تازهای خلق میکند و نه در مسیر روایت، نقشی تأثیرگذار دارد. حضور آن بیشتر شبیه یک یادآوری نمادین است؛ یادآوری اینکه فیلمساز میخواهد بگوید: «من دارم درباره درد حرف میزنم». اما درد را نمیتوان با نشان دادن نماد ساخت؛ درد باید در روایت تنیده شود، در شخصیتها رخنه کند، و از مخاطب واکنش زیباییشناختی بگیرد. این نماد اما همچون یک ابزار بیرونی در فیلم کاشته شده، و هیچگاه به لایه درونی اثر راه پیدا نمیکند. از سوی دیگر، فیلم با مسئلهای روبهروست که کمتر به آن پرداخته شده اما نقش مهمی در فهم فیلم دارد: تأخیر طولانی در اکران. فیلمی که در سال ۱۴۰۲ تولید شده اما تا دو سال بعد امکان دیده شدن عمومی را پیدا نکرده، ناگزیر بخشی از انرژی و تازگی خود را از دست میدهد. البته صرف تأخیر، باعث ضعف یک اثر نمیشود، اما در «بیسروصدا» این تأخیر دقیقاً نقطهای است که نشان میدهد فیلم چقدر فاقد «امضای شخصی» است؛ چراکه فیلمی که تازه باشد، حتی پس از تأخیر نیز میتواند شوک زیباییشناختی ایجاد کند. اما «بیسروصدا» با مجموعهای از مولفههای تکرارشده در سینمای اجتماعی عرضه شده و همین تکرار، باعث میشود اثر در هنگام اکران، فاقد ضربه اولیه و شگفتیسازی لازم باشد. درواقع، فیلم بیشتر شبیه به مجموعهای از بازتابهای سینمایی است که پیشتر در فیلمهای دیگر دیدهایم و حالا با تأخیری دو ساله، کمرنگتر و فرسودهتر به چشم میآید. فیلم در فضاسازی تلاش میکند تصویری از جامعه فرودست ارائه دهد، اما نه از منظر یک روایت بومی و شناختمند، بلکه از منظر یک روایت قالبی. از آغاز فیلم تا پایان، ما با محیطهایی مواجهیم که قرار است «فقر» را به شکلی نمایشی بازتولید کنند: خانه فرسوده، کارگاه بیروح، روابط خشک، آدمهایی گرفتار در چرخه روزمره، و رنگهای سرد. اما این فقرِ نمایشی، همان فقر واقعی نیست. بخشی از مشکل در اینجاست که فیلم تنها به «محیط فقیرانه» متوسل میشود، اما از شکلگیری «شخصیت فقیر» باز میماند. شخصیت فقیر، فردی چندلایه است با رؤیاهای کوچک، با ترسهای پنهان، با میل به زندگی. اما در «بیسروصدا»، شخصیتها بیشتر شبیه برداشتی تلویزیونی از طبقه فرودست هستند تا واقعیت زیسته آن. این فاصله میان ظاهر و حقیقت، باعث میشود فیلم نتواند باورپذیری لازم را برای مخاطبی که سالها سینمای اجتماعی دیده، ایجاد کند. یکی از نقاط ضعف قابل تأمل فیلم، عدم توانایی در ساختن تنش پایدار است. تنشهای فیلم از حالتهای انفجاری و لحظهای میآیند، و چون ریشه در روایت منسجم ندارند، به سرعت از ذهن مخاطب پاک میشوند. این تنشها نه از کنشهای عمیق شخصیتها میآید، و نه از تقابلهای واقعی، بلکه از طراحی موقعیتهایی که قرار بوده بار احساسی داشته باشند اما بیش از حد «ساختگی» به نظر میرسند. از اختلافات خانوادگی تا تنشهای شغلی سیامک، از رفتارهای نامتعارف سمیر تا حضور شخصیتهای فرعی، همه صحنههایی را رقم میزنند که بیشتر «حالتنما» هستند تا «روایتساز». روایتسازی، نیازمند چفت شدن عناصر مختلف داستانی است، اما در «بیسروصدا» این عناصر گویی هر کدام در اتاقی جداگانه نوشته شدهاند و سپس کنار هم چیده شدهاند. بخش قابل توجه دیگری از ضعف ساختاری فیلم، در نحوه استفاده از ریتم است. فیلم در جاهایی چنان کُند و ساکن میشود که مخاطب احساس میکند روایت دچار وقفه شده. این کندی البته گاهی در سینمای اجتماعی ضرورت دارد؛ اما تنها زمانی که این سکون در خدمت تعلیق یا درونیسازی شخصیتها باشد. در «بیسروصدا» سکون نه به درونیسازی کمک میکند و نه به تعلیق، بلکه صرفاً نتیجه یک روایت نامتمرکز است. این مسأله باعث میشود نقاط اوج فیلم نیز کارکرد لازم را پیدا نکنند، چون ریتم کلی اثر فاقد ساختار قابل پیشبینی و قابل اتکا است. مخاطب نه میداند چه چیزی قرار است بهتدریج ساخته شود، و نه میتواند حدس بزند که بحران اصلی کجاست؛ در نتیجه اوجها و فرودها در روایت گم میشوند. فیلم همچنین تلاش کرده است تا از طریق جزئیات زندگی روزمره، نوعی واقعگرایی جزئینگر خلق کند، اما این جزئیات اغلب انتخابهایی سطحی هستند؛ یعنی از میان کلیشههای رایج انتخاب شدهاند، نه از میان مشاهده دقیق زیست اجتماعی. جزئیاتی همچون نوع شغل سیامک، وضعیت خانه، تعاملات همسایهها، نوع مکالمات و میزان خشونت کلامی، همگی از همان بسته آشنای سینمای اجتماعی ایران استخراج شدهاند که طی سالهای اخیر چنان زیاد مورد استفاده قرار گرفتهاند که اکنون دیگر توان ایجاد اثرگذاری عاطفی جدید را ندارند. این نقصان در جزئیات باعث میشود مخاطب احساس کند فیلم بیش از حد به «فرم آشنای واقعگرایی» وابسته است و نتوانسته نشانههای تازهای برای بازنمایی طبقه فرودست پیدا کند. از سوی دیگر، «بیسروصدا» میتوانست در بخشهای زیادی از روایت به جای نمادپردازیهای نمایشی، از سکوتهای معنادار استفاده کند. اما فیلمساز در بیشتر مواقع به سراغ بیان مستقیم میرود؛ چه از طریق دیالوگهای انتزاعی، چه از طریق موقعیتهای تأکیدشده. این بیان مستقیم باعث میشود فیلم نتواند حس ناگفتهها را منتقل کند، و درنتیجه یکی از مهمترین ابزارهای سینمای اجتماعی را از دست میدهد: ابهام. ابهامی که میتواند همزمان فضاسازی کند و مخاطب را در وضعیت تفکر قرار دهد. نبود این ابهام، روایت را از لایهمندی محروم کرده و آن را به روایتی تکبعدی تبدیل میکند که مخاطب پس از پایان فیلم احساس میکند همهچیز را دقیقاً همانطور دیده که باید میدیده، و چیزی باقی نمانده که در ذهنش رسوب کند. در ادامه، مسئله مهم دیگری وجود دارد: فقدان جهانبینی مشخص. یک فیلم اجتماعی، حتی اگر روایتش چندپیرنگ باشد، باید از یک جهانبینی مشخص تبعیت کند؛ جهانبینیای که نشان دهد فیلمساز از کدام منظر به جامعه نگاه میکند. اما «بیسروصدا» بین دو نگاه تلوتلو میخورد: از یک سو میخواهد نگاهی انسانی، نرم و آرام به طبقه فرودست داشته باشد؛ از سوی دیگر، میخواهد بحرانهای شدید اخلاقی را در دل همین طبقه نشان دهد. تضاد میان این دو نگاه، باعث شده که فیلم در نهایت نتواند یک «صدای واحد» بسازد. فیلم نه به اندازه کافی تلخ است که در کنار آثار خشن و بیرحمانه سینمای اجتماعی قرار گیرد، و نه به اندازه کافی ملایم است که نوعی «رئالیسم نرم» ارائه دهد؛ بلکه در برزخی میان این دو سرگردان شده است. شخصیتهای فرعی نیز دچار همین بحران هویتی هستند. هر کدام وارد فیلم میشوند تا نقش مشخصی را ایفا کنند، اما حضورشان جزئی از جهان روایت نمیشود. آنها میآیند، کارکرد قصهای خود را انجام میدهند و سپس ناپدید میشوند. این مسئله باعث میشود فیلم فاقد همان «اکوسیستم انسانی» باشد که آثار موفق اجتماعی میسازند. مخاطب نه احساس میکند شخصیتها بخشی از یک محله، یک ساختار اجتماعی یا یک دنیای مشترک هستند، و نه میتواند روابط میان آنها را به صورت ارگانیک دنبال کند. ضعف مهم دیگر فیلم، ناتوانی در ایجاد تحول شخصیتی است. سیامک از ابتدا تا انتها تقریباً یک شخصیت ثابت باقی میماند؛ شخصیتی که گویی در تکرار سرنوشت خود گیر افتاده، اما این گیر افتادن نه از منظر روانشناختی معنا پیدا میکند و نه از منظر داستانی. سمیر نیز تحول مشخصی ندارد، و مادر نیز در همان سطح اولیهِ شخصیتپردازی باقی میماند. عدم تحول شخصیتها باعث میشود فیلم در پایان، نه تنها فقدان اوج دراماتیک داشته باشد، بلکه حتی نتواند احساس «طی کردن یک مسیر» را منتقل کند. فیلم همان جایی پایان مییابد که آغاز شده بود؛ تنها با کمی صدای بیشتر و سکوت کمتر. از منظر بصری نیز فیلم، در تلاش برای ایجاد نوعی قاببندی خاموش و کمتحرک، به دام خوشعکسیهای تکراری میافتد. قابها با اینکه اغلب زیبایی ظاهری دارند، اما این زیبایی به روایت کمک نمیکند. قابها بیش از حد «قابل پیشبینی» هستند: خطوط مورب، نور سرد، فضای بسته و فاصله گرفتن دوربین از شخصیتها. این عناصر در سینمای اجتماعی ایران تا حدی تکرار شدهاند که اکنون دیگر کارکرد خود را از دست دادهاند، مگر آنکه در خدمت یک روایت قوی قرار گیرند؛ روایتی که بتواند این قابها را معنادار کند. در «بیسروصدا» اما تصاویر، بیشتر شبیه قابهای درست اما بیروح هستند؛ قابهایی که نه عمق روانی دارند و نه کشف بصری. در پایان، فیلم با یک جمعبندی احساسی سعی میکند مسیر آشفته روایت را به نقطهای برساند که مخاطب با آن احساس همدلی کند، اما چون این همدلی در طول فیلم بنیان نیافته، نتیجه نهایی بیشتر شبیه «احساسانگیزی دیرهنگام» است تا یک فرود دراماتیک. پایانبندی، بهجای آنکه معنای تازهای به روایت بدهد، تنها تأکید دوبارهای بر چرخه شکست است؛ چرخهای که نه از منظر ساختاری شکل گرفته و نه از منظر شخصیتی. به همین دلیل، پایان نه تکاندهنده است و نه تأملبرانگیز؛ تنها یک پرونده بستهشده است برای روایتی که از ابتدا انسجام کافی نداشته. در مجموع، «بیسروصدا» فیلمی است که در تلاش برای تبدیل شدن به یک اثر اجتماعی مهم، از اجزایی استفاده میکند که یا به شدت مصرفشدهاند، یا بدون پیوند ارگانیک کنار هم قرار گرفتهاند. فیلم فاقد یک شالوده دراماتیک قدرتمند است و به همین دلیل، نمیتواند شخصیتها را به عمق لازم ببرد یا مناسبات اجتماعی را به شکلی تازه و قابل اعتنا بازنمایی کند. این اثر، نه در سطح روایت و نه در سطح فرم، نمیتواند امضای شخصی فیلمساز را تثبیت کند و در نهایت، در میان انبوه آثار اجتماعی این دهه گم میشود؛ آثاری که هرکدام در تلاشاند «درد» را نمایندگی کنند، اما گاهی فراموش میکنند که درد، تنها با فریادزدن حس نمیشود؛ باید لمس شود، باید در سکوتهای معنادار و جزئیات ظریف جاری شود، و باید از دل شخصیتهایی برآید که ریشه در زندگی واقعی دارند. «بیسروصدا» میخواهد از این مسیر عبور کند، اما هر بار پیش از رسیدن به عمق، در سطح میماند و نمیتواند سکوت را به زبان سینما ترجمه کند. نتیجه، فیلمی است پر از سروصدا؛ اما بیآنکه صدایی درونی، تازه و ماندگار داشته باشد. علی کلانتری - منتــقد
چرا «بیسروصدا» هیچچیز برای گفتن ندارد؟
دستهبندی: فرهنگی و هنری
تاریخ انتشار: ۱۴۰۴ آذر ۳, دوشنبه ساعت ۲۳:۳۰۰ رأیبدون امتیاز
این مطلب برای شما مفید بود؟
بازخورد شما به بهبود کیفیت مطالب کمک میکند.
در حال بررسی رأی شما...