تازه‌ترین ماجراجویی موجودات زرد و محبوب در فیلم‌نت

دسته‌بندی: گوناگون
تاریخ انتشار: ۱۴۰۵ مرداد ۵, دوشنبه ساعت ۱۰:۵۲۰ رأیبدون امتیاز

«مینیون‌ها و هیولاها» با بازنویسی خیالی تاریخ سینما نشان می‌دهد که سینما پیش از هر چیز حاصل میل انسان به ساختن جهان‌های تازه است.

انیمیشن «مینیون‌ها و هیولاها» (Minion and Monsters) تازه‌ترین ماجراجویی موجودات زرد و محبوب دنیای «من نفرت‌انگیز» از فیلم‌نت منتشر شد؛ فیلمی که این بار شیطنت و خرابکاری‌ همیشگی این موجودات کوچک را وارد جهان سینما می‌کند.

2 - Copy

در این فیلم، مینیون‌ها فقط به دنبال اربابی تازه نیستند، بلکه تلاش می‌کنند بخشی از داستان سینما باشند و جایگاهی در تاریخ این هنر پیدا کنند و همین تلاش، فیلم را به بازیگوشی جذابی با خاطره‌ها و افسانه‌های سینمایی تبدیل می‌کند.

فیلم با شوخی کوچکی آغاز می‌شود که بعدا می‌فهمیم فراتر از یک ترفند بامزه است. راهنمای موزه سینمای هالیوود، ۲ مینیون را از اثرگذارترین شخصیت‌های تاریخ سینما معرفی می‌کند؛ ادعایی که نه بازدیدکنندگان آن را باور می‌کنند و نه تماشاگر! چگونه ممکن است دو موجود زرد کوچک که با خرابکاری و حماقت شناخته می‌شوند، کنار بزرگ‌ترین اسطوره‌های سینما قرار بگیرند؟

همین اغراق، کلید ورود به جهان فیلم است. موضوع محوری «مینیون‌ها و هیولاها» خود سینما است؛ هنری که همواره میان واقعیت و خیال حرکت می‌کند. فیلم یک پرسش ساده مطرح می‌کند: آیا تاریخ سینما چیزی جز مجموعه‌ای از داستان‌های خیالی است که انسان‌ها درباره خودشان روایت می‌کنند؟

مینیون‌ها تلاش می‌کنند جایگاهی در تاریخ سینما پیدا کنند، اما مساله اینجا است که آن‌ها چندان شبیه قهرمانان معمول سینما نیستند. این فسقلی‌ها حتی زبان مشترکی با انسان‌ها ندارند و با زبان یاجوج‌ و ماجوج و ادا و اطوار ارتباط برقرار می‌کنند. فیلم از همین ویژگی برای ساختن یکی از بامزه‌ترین شوخی‌هایش استفاده می‌کند.

وقتی یکی از مینیون‌ها صحنه معروف مرگ چارلز فاستر کین در «همشهری کین» را بازسازی می‌کند، انتظار داریم کلمه مشهور رُزباد را بشنویم، اما به‌جای آن فقط صدایی نامفهوم از دهان مینیون درمی‌آید. در ظاهر این فقط یک شوخی با یکی از مشهورترین لحظه‌های تاریخ سینما است، اما در لایه‌ای عمیق‌تر به ماهیت خود سینما اشاره می‌کند. سینما پیش از آن‌که زبان باشد، تصویر است. پیش از آن‌که توضیح بدهد، نشان می‌دهد. حتی موجوداتی که نمی‌توانند مانند انسان‌ها حرف بزنند، می‌توانند داستان بسازند و احساس ایجاد کنند.

این ایده در شخصیت جیمز کامل می‌شود. او برخلاف دیگر مینیون‌ها که تنها به دنبال یافتن اربابی شرور برای خدمت کردن هستند، موجودی خیال‌پرداز است. جیمز طراحی می‌کند، مجسمه می‌سازد و در ذهن خودش جهانی تازه می‌آفریند. در میان گروهی که ارزش او را در توانایی خرابکاری و خدمت به شرارت می‌بینند، جیمز به چیزی متفاوت علاقه دارد: ساختن.

2

وقتی او طرح‌هایش را روی کاغذ می‌کشد و بعد آن‌ها را کنار هم قرار می‌دهد، چیزی شبیه نخستین استوری‌بورد در سینما شکل می‌گیرد. در اینجا، یک شوخی بصری ساده، لحظه تولد سینما را بازآفرینی می‌کند. گویی سینما پیش از آن‌که در استودیوهای بزرگ هالیوود متولد شود، از خیال موجود کوچکِ بی‌زبانی آغاز شده است که فقط می‌خواسته است تصویرهای ذهنی‌اش را کنار هم بگذارد.

در این بافتار، ارجاعات به تاریخ سینما، مانند اشاره به وسترن‌ها، فیلم‌های هیولایی و آثار کلاسیک، فقط برای ادای دین یا آفرینش حس نوستالژی نیست. فیلم تلاش می‌کند تاریخ سینما را دوباره بنویسد؛ تاریخی خیالی که در آن مینیون‌ها سازندگان اصلی این جهان هستند. حتی ورودشان به دنیای سینما با یک شوخی هوشمندانه همراه می‌شود. آن‌ها در جست‌وجوی یک ارباب شرور تازه، با یک کابوی روبه‌رو می‌شوند؛ کسی که در ابتدا به‌نظر می‌رسد همان شرور قدرتمندی است که مینیون‌ها همیشه به دنبال خدمت به او بوده‌اند، اما خیلی زود مشخص می‌شود که او نه یک هیولا، بلکه فقط یک بازیگر سینما است که از دیدن این موجودات کوچک و عجیب وحشت کرده است.

این لحظه یکی از بازی‌های جالب فیلم با مرز میان واقعیت و نمایش است. چیزی که روی پرده بزرگ به‌نظر می‌رسد، در واقعیت ممکن است بسیار کوچک باشد. سینما می‌تواند از یک انسان معمولی یک قهرمان، یک شرور یا یک اسطوره بسازد. تصویر می‌تواند اندازه چیزها را تغییر بدهد؛ نمونه برجسته‌اش خود مینیون‌ها که به مدد تصویر صاحب‌ قدرت شده‌اند.

هیچ قصه‌ای بدون یک شرور یا ضدقهرمان تبدیل به قصه نمی‌شود. اینجا هم هیولای بزرگ و تازه‌ای وارد داستان می‌شود؛ موجودی عظیم، تقریبا شکست‌ناپذیر و بی‌شکل که نمی‌توان آن را در قالب مشخصی قرار داد. این هیولا همه‌چیز را می‌بلعد و بدنش پوشیده از چشم است؛ چشم‌هایی که گویی بر همه‌چیز تسلط دارند.

می‌توان این موجود را فقط یک دشمن کارتونی دانست، اما فیلم اجازه خوانش دیگری هم می‌دهد. این هیولا می‌تواند وجه تاریک خود سینما باشد. قدرتی عظیم که هیچ شکل ثابتی ندارد، همه‌چیز را جذب می‌کند و دائما در حال نگاه کردن، ثبت کردن و بلعیدن جهان است.

اگر سینما در وجه مثبتش توانایی آفریدن جهان‌های تازه است، در وجه تاریکش می‌تواند به نیرویی تبدیل شود که همه‌چیز را مصرف می‌کند و دور می‌اندازد. از این زاویه، تقابل مینیون‌ها با هیولا تضادی معنادار می‌آفریند. موجوداتی که همیشه در جست‌وجوی خدمت به شرارت بوده‌اند، سرانجام هیولای شرارت را از میان برمی‌دارند؛ گویی در نهایت، خیال خلاق جیمز و میل او به ساختن و روایت کردن بر نیروی مصرف و نابودی غلبه می‌کند.

3

شوک جالب‌توجه فیلم در پایان‌بندی است که تماشاگر متوجه می‌شود این تاریخ باشکوهی که مینیون‌ها از خودشان روایت می‌کنند، در واقع فیلمی ساختگی است.

این ترفند نوعی شوخی با تماشاگر و خود سینما است. ما می‌دانیم سینما یک دروغ است، اما باورش می‌کنیم. می‌دانیم روی پرده با بازیگر و جلوه‌های ویژه روبه‌رو هستیم، اما باز هم در لحظه‌ای مشخص می‌خندیم، می‌ترسیم یا گریه می‌کنیم. قدرت سینما در همین تناقض است؛ دروغی که حقیقتی احساسی درون خود دارد. انگار جادوی سینما همین است: ما می‌دانیم که فریب می‌خوریم، اما باز هم با میل خودمان تصمیم می‌گیریم باور کنیم.

این مطلب برای شما مفید بود؟

بازخورد شما به بهبود کیفیت مطالب کمک می‌کند.

در حال بررسی رأی شما...